حس قشنگ مادري

امروز بیست و شش بهمن سال 90 تولد شش سالگی ایلیای عزیزمه ! شش سال پیش در چنین روزی که اتفاقا چهارشنبه هم بود ساعت 12 ظهر خدا این گل خوشگل و خوشبو رو بهم داد. خدایا ازت ممنونم و شکرت می کنم و ازت می خوام که خودت همیشه مواظب به پسرکوچولوی من باشی!

پسر قشنگم عشق کوچولوی من تولدت مبارک !

بالاخره تولد شیش سالگیت هم که خیلی وقته منتظرش بودی از راه رسید!

دوستت دارم پسر عزیزم ! شیش ساله شدنت مبارک پسر گلم ایشالله صد و بیست ساله بشی ! نه صدو بیست سال کمه الهی همیشه زنده باشی !

مامان و ببخش پسرم! مامان و ببخش که خیلی گرفتاره نمی تونه برات مثل قبل بنویسه . آخه وقتی اینجا رو برات ساخت بهت قول داد که خاطراتت رو مرتب اینجابنویسه اما به قولش عمل نکرد. آخه تو اداره که فرصت نمی کنه تو خونه هم ماشالله توکه امون نمی دی . وقتی خونه هستیم همش پای کامپیوتر داری بازی می کنی و دیگه فرصتی برای پای وبلاگ نشستن برای مامانت نمی زاری !

عشقم خیلی دوستت دارم و از خدا میخوام همیشه تو رو برام سالم و سلامت نگه داره. از خدا میخوام همیشه خندون باشی همیشه شاد باشی همیشه خوشحال باشی ! هیچ چیز به اندازه دیدن خنده و شادی تو من و تو زندگی خوشحال نمی کنه کوچولوی شیرینم !

.

چند وقتی می شدکه یه آشنا لطف کرده بود و اسم ایلیا و ریحانه رو نوشته بود برای شرکت در برنامه رنگین کمان که کانال 5 هر روز ساعت 2 پخش میشه . ما هم خیلی وقته منتظر تماسشون هستیم که خبر بدن بچه ها رو ببریم و خوشبختانه دقیقا امروز که شب تولد ایلیاست باهامون تماس گرفتن و گفتن که ایلیا و ریحانه رو فردا برای شرکت در برنامه رنگین کمان (پنگول) ببریم. خیلی خوشحال شدم چون تولد شیش سالگی  پسرکم حسابی خاطرش براش موندگار میشه و این خیلی عالیه !

اگه دوست داشتین ایلیا و دخترخالش ریحانه رو ببینید فردا ساعت 2 ظهر برنامه رنگین کمان که مجریش هم خاله نرگسه ببینید!

این عکسایی که امروز می زارم عکساییه هست که روز 28 مهر که عروسی دایی مهدی بود تو آتلیه انداختن عروس و داماد کوچولوی ما. الان چند ماه بود می خواستم این عکسا رو بزارم تو وبلاگ نمی شد و تولد ایلیا بهونه ای شد که این طلسم بشکنه . یه سری عکس بامزه هم هست که از این دو تا شیطونک انداختم که تو پست های بعدی می زارم.

این دو تا  عسل عروس و داماد کوچولومون بودن اون روز  !

اینم یه عکس هنری از ایلیا که خیلی دوستش دارم!

 اینم یکی دیگه

ایلیای من الان پیش دبستانی هست و چیزی تا کلاس اولی شدنش نمونده . خودش که خیلی عجله برای کلاس اولی شدن داره و همش از من میپرسه مامان پس من کی این پیش دبستانی رو تموم می کنم و میرم کلاس اول ؟! کلا شدیدا علاقه داره به اینکه زودتر بزرگ بشه . خبر نداره هر چی هست تو همین دنیای پاک و شیرین کودکیه و تودنیای آدم بزرگها هیچ خبری نیست ! نمی دونه یه روزی بزرگ میشه و اون وقت آرزوش اینه که به دوره کودکیش برگرده ! اون نمی دونه که هیچ روزایی تو زندگی آدم قشنگ تر از روزای بچگیش نیست ! حتی موقع خرید لباس لباسایی رو انتخاب می کنه که شبیه لباس باباش یا دایش باشه . از لباسای عکس دار و بچگونه زیاد خوشش نمیاد! یه وروجکیه برای خودش که خدا می دونه !

مثل همه بچه ها تولدش رو خیلی دوست داره و از شش ماه قبل  هر روز میپرسه کی تولدمه ؟ چند تا باید بخوابیم ؟ اون وقت ما باید با انگشتای دست و پامون بهش نشون بدیم که چند روز یا چند ماه مونده . هی مدل کیک برای خودش انتخاب می کنه و دستور میده که کادوی تولد چی براش بگیریم. امسال ازمون کیک بن تن خواسته که قراره فردا بریم براش سفارش بدیم.

کسایی که خیلی دوستشون داشته باشه رو مدام دعا میکنه براشون که برن بهشت .  معمولا غیر از من و بابا سیامکش نیما پسرعمش و ریحانه دخترخالش رو خیلی دوست داره و برای بهشت رفتنشون دعامیکنه . البته نیما رو بیشتر دوست داره و همیشه میگه که دوست داره نیما داداشش باشه. یه شب چند وقت پیش نیما اومد موند خونمون شب. کلی باهاش پشت کامپیوتر بازی به قول خودش جی تی آی کرد و نیما مرحله های سخت رو براش رد کرد. من و باباسیامک داشتیم نگاش می کردیم که دیدیم وسط بازی به نیما خیره شده و بعدم با احساس تمام بهش گفت : نیما اااا چی می شد تو داداشی من بودی . کاشکی داداشیم بودی ! من و باباسیامک اومدیم پیشش و بهش گفتیم خوب نیما داداشیته دیگه . گفت نه ! داداشی اینجوری نه . از اون داداشیا که همیشه خونمون باشه . همیشه پیش من باشه ! عزیزممممممممم ! بغل با اینکه نیما رو خیلی دوستش داره اما گاهی خیلی اذیتش میکنه . نیما هم  گاهی از دست ایلیا حسابی کلافه میشه اما خیلی آقا و گله هیچی نمیگه و با ایلیا کنار میاد.  یه روز که بابا سیامک داشت با نیما یه کمی رانندگی تمرین می کرد ایلیا از نیما خواست که هر وقت رانندگی یاد گرفت و ماشین خرید به ایلیا هم رانندگی یاد بده ! گفت که من می خوام نیما بهم رانندگی یاد بده و نیما هم بهش قول داد که وقتی بزرگتر شد و ماشین خرید به ایلیا رانندگی یاد بده ! ماچ

ریحانه رو هم خیلی دوست داره و وقتی ریحانه میاد خونه مامانی اینا میره بست میشینه اونجا و دیگه خونه نمیاد و با ریحانه دوتایی کلی آتیش می سوزونن. موقع خواب هم انواع و اقسام جنگولک بازی ها رو درمیاره که ما که بهش اجازه شب موندن و نمیدیم راضی شیم که بمونه . یه بار همین چند هفته پیش شب موقع خواب می خواستیم بیاریمش خونه دیدیم نیست. دیوار راست و رفته بود بالا و از سقف آویزون شده بود که مثلا از دست ما فرار کنه ما نتونیم با خودمون ببریمش خونه . باباسیامک رفت پایین پاش وایساد گفت بپر بغلم بریم خونه یه دفعه ایلیا از همون بالا شروع کرد اشک ریختن و گریه کردن که تو رو به جون خدا بزارید بمونم. هر وقت خیلی دیگه میخواد اصرار کنه میگه تو رو جون خدا خنده وقتیم که از ته دل اشک می ریزه عین سرنتی پیتی تو جزیره ناشناخته که قدیما پخش می شد اشکاش با فشار از چشماش پرت میشن بیرون . بعد از همون بالا که از سقف آویزون بود همینطور اشکاش میفتاد پایین کف دست بابا سیامک . دیگه چاره ای نبود با اینکه تصمیم گرفته بودیم نزاریم بمونه که عادت نکنه دلمون برا اون اشکاش سوخت و مثل همیشه تسلیم شدیم. با اینکه بهش گفتیم بیا پایین با خودمون نمی بریمت و اجازه میدیم بمونی اما باور نمی کردو تا ما از خونه نرفتیم بیرون از سقف پایین نیومد وروجک خان. خلاصه که ماجراها داریم از دستش . کلا وقتی با ریحانه با هم باشن یه وروجک بازی هایی در میارن که بیا و ببین .

هنوزم عشق اول و وسط و آخر زندگیش اسپایدر منه و انگار هیچ جوره نمی تونه دست از این اسپایدر من بکشه . البته بن تن رو هم خیلی دوست داره اما نه به اندازه اسپایدرمن محبوبش . با کمک معلمش خیلی سعی کردیم که اسپایدرمن رو تو ذهنش کمرنگ کنیم اما تو یه مدت کوتاه کمی بهتر شد و دیگه زیاد حرفش و نمی زد و اداش و در نمیاورد و لباسش رو نمی پوشید اما باز دوباره یه مدته اسپایدر من برگشته تو زندگیش و باز روز از نو روزی از نو ! نصف بیشتر اسباب بازیهاش اسپادرمنه و نصف دیگش هم تقریبا بن تن !

معلمش میگه بچه خوب و مرتب و قانونمندیه سر کلاس و کلا ازش راضیه. برعکس خونه که زیاد حرف گوش کن نیست گویا حرف معلمش رو خوب گوش می کنه .

دوستاش رو خیلی دوست داره و وقتی نمی بینشون دلش براشون تنگ میشه .

از نظر تغذیه خوشبختانه اصلا اهل شیرینی و شکلات و خوراکی نیست و فقط آبمیوه و شیر و شیرعسل و شیرموز و کلوچه دوست داره . اونم فقط کلوچه تازه شمال . فقط اینا رو اگه تو کیفش بزاریم می خوره و اگه هر چیزی غیر از اینا باشه دست نخورده بر می گردونه . 

غذا خوردنش همیشه اینطوریه که یه مدت خوب و عالی غذا می خوره و یه مدت بدغذا میشه . الان رو دور بدغذاییه و چند روزه درست و حسابی غذا نمی خوره ولی ممکنه هفته دیگه رو دور خوب باشه و درست غذا بخوره و اینقدر ما رو حرص نده سر غذا خوردنش .

موهاش و باید با هزار بدبختی ببریم آرایشگاه کوتاه کنیم چون از اینکه قیچی یا شونه به گوشش نزدیک بشه خوشش نمیاد و خدا نکنه قیچی بخوره به دور و ور گوشش میپره بالا و شروع میکنه به دویدن . یعنی بیست نفر آدم باید بگیرنش که عمو اسماعیل آرایشگر یه ذره موهاش و کوتاه کنه . کلا از بچگیش هم از آرایشگاه رفتن خوشش نمیومد و الانم نمیاد. اینه که هر بار موهاش بلند میشه ما مکافات داریم با آرایشگاه بردنش .

.

پست بعدی عکسای تولد شیش سالگیش رو براتون می زارم. چون جمعه براش مهمونی تولد می گیریم.

الانم کنارم داره بازی می کنه و وقتی بهش گفتم دارم تولدش رو تو وبلاگش می نویسم اومد یه چرخی دورم زد و اینجا رو یه نگاه کرد و گفت تو ببلاگم بنویس من و می خواد فردا تو پنگول نشون بده !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

روز جهانی کودک رو به همه کودکان تبریک میگم مخصوصا دوستای گل ایلیا و ایلیای گل خودم و ریحانه عزیز خاله .

روز جهانی کودک ما هر سال یه جشن تولد خوب داریم که حسابی خوش میگذره و اونم تولد ریحانه خالس .  البته امسال جشن تولد ریحانه یه شب زودتر برگزار شد و بچه ها حسابی کیف کردن.

علاوه بر تولد مهد ایلیا اینا هم امروز براشون یه جشن گرفته بودن که صبح تا ظهر بود و کلی هم بهشون خوش گذشته بود. اسپانسر جشن شرکت آب و فاضلاب استان تهران بود تو یه سالن برای کل مهدها جشن گذاشته بودن. کلی چیز به بچه ها یاد داده بود و صرفه جویی در مصرف آب رو . از اونجا که رسید ریحانه رو هم از خونه مامانی برداشت و اومدن خونمون. بعد از چند دقیقه ریحانه رفت اب بخوره آب و باز گذاشت که من شنیدم ایلیا داره بهش میگه کارت اشتباهه ریحانه . آب و نباید هدر بدی باید سریع لیوانت و پرکنی بعد آب و ببندی بعد آب بخوری نباید شیر و باز بزاری . بعد آبا تموم میشه اون وقت یه روزی تشنمون بشه آب نداریم بخوریم از تشنگی می میریم . من یه اتاق دیگه بودم مرده بودم از دستش از خنده . یه کتاب هم داده بودن بهشون که در مورد فواید آب نوشته بود و اینکه باید تو مصرف آب صرفه جویی کنیم با یه عینک سه بعدی که صفحات کتاب و باید با اون عینک باز کنن ببینن. خلاصه که پسرکمون فعلا شده مامور سازمان آب در منزل . قربونش برم الهی !

اینم عکسای تولد ریحانه:

 اینقدر بچه ها ورج و وورجه کردن و مشغول شیطونی بودن که نشد زیاد ازشون عکس بندازم. تولد خونه مامانی اینا بود و خیلی به بچه ها خوش گذشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

امسال ایلیای من هم مثل خیلی از دوستای وبلاگی خودش به پیش دبستانی رفت. باورم نمیشه که به این زودی زمان پیش دبستانی رفتنش رسید. یه زمانی فکر می کردم حالا خیلی مونده ایلیا بخواد به سن مدرسه برسه اما زمان خیلی زود میگذره و به همین زودی ایلیا مدرسه ای شد.

از خیلی وقته پیش منتظر بود که بره پیش دبستانی . دوست داشتم پیش دبستانی رفتنش تو یه محیط جدید باشه و می خواستم بنویسمش مدرسه اما نشد. مدرسه ای که می خواستم ثبت نامش کنم امسال ثبت نام برای پیش دبستانی نداشت و منم دیدم اینطوریه ترجیح دادم همین مهدکودکی که میره و ازش راضیم بره . مخصوصا اینکه مدرسه ها همه شیفت صبح هستن اما مهدکودکش شیفت بعدازظهر هم داره و مثل دو سال گذشته ایلیا می تونه بعدازظهرها بره و این سختی کمتری برامون داشت. البته همینشم که کلاس و معلمش و دوستاش عوض شدن خودش تنوع خوبی بود و ذوق زیادی داشت و چند تا از دوستاش هم که خیلی دوستشون داشت باهاش همکلاس هستن. تمام وسایلش رو هم طبق معمول اسپایدرمن خرید و یه چند تایی هم افتخار داد به بن تن عزیز و بن تن خرید. البته جایی که اسپایدر من نبود بن تن می خرید وگرنه اگه اسپادرمن بود اصلا بن تن و تحویل نمی گرفت.

یکشنبه که روز اول بود شبش با ذوق و شوق دفتر و مواد و جامدادی و وسایلش رو چید تو کیف اسپایدرمنش و آماده گذاشتش رو میز. چون بعدازظهر باید می رفت من نتونستم که بمونم خونه خودم باهاش برم و البته از مهد هم پرس و جو  کردم که گفت نیازی نیست مامانا بیان چون هیچ برنامه خاصی نداریم. شانزدهم مهر که روز جهانی کودکه براشون می خوان جشن بگیرن. یکشنبه از اداره زنگ زدم کلی به مامان سفارش کردم که از زیر قرآن ردش کنه و به سپیده خواهرم هم که خونه مامان بود گفتم ازش عکس بندازه. ریحانه عزیز خاله هم لطف کرده بود و ایلیا رو از زیر قرآن رد کرده بود و کلی بوسش کرده بود عسلم. اونم سال دیگه میره پیش دبستانی و اون وقت ایشالله ایلیا از زیر قرآن ردش میکنه .

خوب اینم از عکسای پسر قشنگم در تاریخ یکشنبه 3/7/90 اولین روز پیش دبستانی قبل از رفتن به مدرسه :

دستش که می دونین علامت چیه ؟ مرد عنکبوتی !

اینجا هم که ریحانه در کنار مامانی داره از زیر قرآن ایلیا رو رد میکنه !

اینجا هم که سرویسش رسیده و داره خداحافظی میکنه که بره !

کلی تو مدرسه بهشون خوش گذشته بود. خانم معلم جدید باهاشون صحبت کرده بود و وعده روزای خیلی خوب و بهشون داده بود که میتونن کتاب بخونن و هر چی دوست دارن بنویسن. بعدم یه جشن کوچولو براشون گرفته بودن و صورتاشون رو هم گریم کرده بودن که پسرک ما خواسته بود گریم اسپایدرمن بشه و در نتیجه این شکلی برگشت خونه :‌

این چند تا عکسم برای شبشه که صورتش و شست و گریم و پاک کرد و داره شیرعسل میخوره. از چهرش مشخصه از روز اول پیش دبستانی که گذرونده خیلی خوشحاله و اون روز بهش خوش گذشته :‌

از دفتر و لوازمش و کیفش یادم رفت عکس بندازم میندازم و می زارم اینجا تا خاطرش همیشه بمونه .

اینم یه عکس دو نفره از این دخترخاله پسرخاله عشق همدیگه که چند وقت پیش تو حیاط خونمون موقعی که داشتن جینگولک بازی می کردن ازشون انداختم:

اینم یه شب که ایلیا رو از حموم ‌آوردم تا برم لباساش و بیارم تنش کنم از فرط خستگی با حوله ولو شده بود رو مبل و خوابش برده بود. اونم در حال دست زیر چانه مشغول تلویزیون تماشا کردن !

و این هم اسپایدر من کوچولوی ما تو خونه مادربزرگش در حال بالا رفتن از دیوار.

این بچه باورش شده که مرعنکبوتیه گاهی یه کارایی میکنه مثلا از دیوار بالا میره توقع داره بچسبه به دیوار . یه بار هم تو خونه خودمون از روی تخت پرید روی کمد و از اونجا  که فاصله تخت و کمد کم بود ولو شد لای تخت و کمد و دست و پاش درد گرفت و وقتی من با کمال ناباوری از حرکتی که کرده بود با چشای گردشده داشتم نگاش می کردم و با تعجب ازش سوال کردم که این چه کاری بود کردی با بغض جواب داد : فک کردم مثل مردعنکبوتی می چسبم به در کمد و من مردم از خنده از دستش و ازش خواستم که دیگه هیچ وقت این کار و نکنه چون اون مثل مردعنکبوتی هیچ وقت به جایی نمی چسبه! بچه ها دنیای کوچیک و جالبی دارن که وقتی وارد دنیاشون میشی کلی از دست دنیاشون خندت می گیره !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

ایلیا هفته پیش بعد از چند روز تب شدید بدنش شروع کرد دونه زدن که بردیمش دکتر گفت آبله مرغون گرفته . ولی  بچه خوبی بود و داروهاش رو به موقع خورد و خاک شیر هم چند تا لیوان در روز بهش می دادم می خورد و هندوانه واسه همین زود خوب شد. روزی دو بار هم خودش تنهایی می رفت زیر دوش و آب بازی می کرد که اینم خودش تو زود خوب شدنش تاثیر داشت. خوشبختانه خفیف گرفته بود اما خودش هم خیلی همکاری کرد که ظرف سه چهار روز خوب خوب شد. ولی عین سه چهار روز رو از خونه بیرون نیومدیم و دوتایی خونه موندیم. تو این سه چهار روز همش تلفنی با دوستان و آشنایان و فامیل که زنگ می زدن جویای احوال ایلیا بشن حرف این می شد که فعلا از همه دور باشیم تا اونا نگیرن یه وقت .

یه بارش رو با یکی از دوستام تلفنی صحبت می کردیم که گفت اتفاقا خیلی خوب شد ایلیا گرفت راحت شدی . یه پسر داره همسن ایلیا . گفت حیف که ما مسافرتیم وگرنه مانی رو میاوردم تا از ایلیا آبله مرغون بگیره منم راحت شم. منم داشتم بهش می گفتم از مسافرت اومدی مانی رو بردار بیار اینجا پیش ایلیا اگه می خوای بگیره . این حرف و که زدم ایلیا که داشت با کامپیوتر بازی می کرد شروع کرد گریه کردن. تلفن و که قطع کردم با تعجب بهش نگاه کردم گفتم چرا گریه می کنی ؟ جواب ایلیا خیلی باحال بود گفت : من دوست ندارم آبله مرغونم و به مانی بدم. بیاد خونمون هم راش نمیدم چون نمی خوام آبله مرغونم و بهش بدم ! خندهخندهخنده

بچم دیده بود همش در مورد گرفتن و نگرفتن ‌آبله مرغون صحبت می کنیم فکر کرده بود چه چیز مهمیه که اون گرفته بقیه نگیرن !

اینم عکس پسرک آبله مرغونی من ! البته الان دیگه خوب خوب شده و این هفته رو هم کامل مهد رفت!

این روزای گرم تابستون هم کار ایلیا شده آب بازی تو استخر کوچولوی بادیش تو حیاط مامانیش اینا . البته بیشتر وقتا ریحانه هم باهاش همراه میشه و دوتایی حسابی آب بازی میکنن و کیف میکنن .

برای پیش دبستانی هم از تجربه دیگران استفاده کردم و بیشتریا نظرشون این بود که برای پیش دبستانی مدرسه بهتر از مهد کودکه . اگه بره مهدکودک ممکنه رو آموزش خیلی دقیق نباشن بعدن بره کلاس اول یه وقت ممکنه از بچه هایی که مدرسه گذروندن پیش دبستانیشون رو عقب بمونه . اینه که تصمیم گرفتم مدرسه بنویسمش و اسمش رو تو یه مدرسه فعلا رزرو کردم چون هنوز ثبت نامشون شروع نشده . البته خیلی جالبه شنیدم بیشتر جاها پر شده اما اینجا که من میخوام ایلیا رو ثبت نام کنم یه تاریخی رو مشخص کردن که فقط تو اون تاریخ ها ثبت نام می کنن !

روزای گذشته که همش دنبال پیدا کردن یه مدرسه  خوب برای ایلیا بودم همش به این فکر می کردم که یعنی پسرکم اینقدر بزرگ شده که من دارم براش دنبال مدرسه می گردم؟ عزیزمممممممم کی بزرگ شد؟ چقدر زود گذشت !

تازگیا در مورد خدا سوال زیاد میکنه . مثلا میپرسه مامان خدا چه شکلیه ؟ حرفم می تونه بزنه ؟ شبیه کیه ؟ لباساش چه شکلیه ؟ صداش چه جوریه ؟ و خودتون می دونید دیگه که اینطور موقع ها چقدر سخته جواب دادن به سوال بچه ها !

هنوزم م م عشق اول و وسط و آخرش مرد عنکبوتیه . طوری که یه بار ازش سو ال کردم تو دنیا کی و از همه بیشتر دوست داری گفت مرد عنکبوتی ! گفتم نه ! اون و که می دونم . بعد از اون کی و دوست داری و دوباره گفت مرد عنکبوتی ! و دوباره سوال کردم و اون دوباره همین جواب و داد! یعنی از عشق مرد عنکبوتی دیگه نمی دونه چیکار کنه ! یه بار که خیلی جدی برگشت به من و باباش گفت شما مامان و بابای بدی هستید! من و بابا سیامک در حالیکه داشتیم فکر می کردیم که چه کار اشتباهی در حق این بچه کردیم که به این نتیجه رسیده که مامان و بابای خوبی نیستیم ازش سوال کردیم چرااا؟ که خیلی جدی جواب داد : چونکه اسم من و از همون اول که به دنیا اومدم نزاشتید پیتر پارکر (اسم مردعنکبوتی تو کارتن هاش وقتی تبدیل به انسان میشه) !

یه مدت حساس شده بودم و ناراحت می شدم از این همه علاقش به این شخصیت کارتنی و به نظرم غیرطبیعی میومد اما بعدش فکر کردم که اینم قسمتی از دنیای شیرینی کودکیشه و بهتره که بزارم دوره خودش رو به آرومی طی کنه !

باورتون نمیشه وقتی میریم بیرون تمام خریداش خلاصه میشه تو بستنی مرد عنکبوتی - سی دی مردعنکبوتی - عروسک مرد عنکبوتی - بازی های رایانه ای مردعنکبوتی - جوراب مرد عنکبوتی - لباس مرد عنکبوتی - کفش مردعنکبوتی و ..... ! آخرین چیزی که مردعنکبوتی بود و براش خریدیم دو روز پیش بود که از بیرون میومدیم با هم . من یه اشتباهی کردم رفتم تو فروشگاه لوازم ورزشی و یه وسیله ورزشی می خواستم. من با آقای فروشنده مشغول صحبت بودم که دیدم ایلیا داره من و به زور میکشه و حتی اجازه نمیده حرفم و بزنم و خیلی هم ذوق زدس . من و کشون کشون برد اون ور فروشگاه و اسکوتر مردعنکبوتی رو بهم نشون داد. ما یه اسکوتر پارسال براش خریدیم که چون زیادم استفاده نکرده نوی نو هستش و تصمیم نداشتم براش این اسکوتر و بخرم و از مغازه اومدم بیرون. گریه و اشک و آه که الا و بلا من اسکوتر مرد عنکبوتی میخوام . خریدنش برام موردی نداشت اما نمی خواستم بدعادت بشه و با اینکه یه اسکوتر نو خونه داره یکی دیگه بخره . تا شب گریه کرد و اصرار که برام بخریدش که من حرفم یه کلمه بود نه ! تو اسکوتر داری و نیازی نیست برات بخریم. باباش که اومد خونه به محض اینکه از در اومد تو زبل خان پرید بغلش و استقبال شایانی ازش بعمل آورد و بوس و بعدم شروع کرد زبون ریختن که بابا دیر اومدی دلم برات تنگ شده کجا بودی ! بعدم سریعا نیشخند خواستش رو مطرح کرد. باباش هم مثل من مخالفت کرد و گفت تو یه دونه اسکوتر نو داری و نمی گیریم برات. کلی مخ باباش و روجک کار گرفت و البته من به باباش یواشکی اشاره کردم که اصلا قبول نکنه . اما بلا نبرده شروع کرد گریه سوزناک کردن و زدن یه حرفایی که من و باباسیامک مرده بودیم از خنده . می گفت میرم به همه میگم مامان بابای من گدا هستن برام اسکوتر مردعنکبوتی نمی خرن. می گفت میرم کار می کنم پولش و میارم بهتون میدم بعدن حالا برای اینکه یه بچه دیگه نخرش برام بخریدش ! خنده بعدم هر کار اشتباهی رو که انجام میده و باعث ناراحتی ما میشه رو کنار هم ردیف کرد گفت دیگه هیچ کدوم از این کارا رو انجام نمیدم اگه برام اسکوتر مردعنکبوتی بخرید و همیشه به حرفتون گوش میدم. منم البته از اول تا آخر این گریه کردنا و حرف زدناش رو یواشکی ضبط کردم. موبایل رو گذاشتم رو ضبط صدا و گذاشتم کنار خودش و باباش . یعنی الان صداش رو گوش می کنیم می میریم از خنده . واقعا تصمیم نداشتیم براش بخریم اما دلمون نیومد و مثل همیشه کوتاه اومدیم. هرچند که می دونیم با این کوتاه اومدنامون داریم ایلیا رو بدعادت می کنیم و این اصلا کار درستی نیست اما .... خدایی شما هم اگه صداش رو گوش کنید میگید کار درستی کردید براش خریدید. شما هم بودید می رفتید همون لحظه اول می خریدید براش . خلاصه رفتیم و براش خریدیم و این اسکوتر و دوست داشت فقط برای اینکه روش عکس مردعنکبوتی داشت. کلی هم براش ذوق کرد. حالا از اون روز تا میخواد زیر قولش بزنه بهش میگیم صدات و ضبط کردیما بدقولی کنی دیگه هیچ وقت هیچی برات نمی خریم ! اینه که حسابی حرف گوش کن شده !

اینم یه دونه عکس از ایلیا خان تو مسافرتی که تو خرداد داشتیم :

و این هم ایلیا در حال پرواز در آسمان در کنار عمو بابک!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

این عکسای به قول ایلیا قهوه تلخیه که تو مهدکودک از ایلیا انداختن. روزی که ازشون این عکسا رو انداخته بودن ذوق کنان اومد خونه می گفت لباس قهوه تلخ و پوشیدم ازم عکس انداختن . ببینید بچم چقدرم قشنگ لم داده !

این کلاهش من و کشته عین بوق گذاشتن رو سر بچه . نکردن درست بزارن سرش !

روز مادر هم کلی از کارای ایلیا لذت بردم. البته ببخشید فردای روز مادر .  رسیدم خونه دیدم ایلیا یه چیزی  پشتش قایم کرده همش داره با مامانم پچ پچ میکنه مامانم یواشکی بهم گفت که سریع محل رو ترک کنم چون ایلیا هنوز هدیش رو کادو پیچ نکرده و مامان میخواسته این کار و براش بکنه که من رسیدم. منم رفتم به بهانه خرید میوه و سبزی بیرون و بعد که برگشتم دیدم ایلیا جلو خونه مامان منتظرم وایساده . تامن و دید کادوم و بهم داد و گفت مامان روزت مبارک . دوستت دارم ! کلی بغلش کردم و بوسیدمش و .... نمی زاشت کادوم رو باز کنم میگفت باید حدس بزنی توش چیه . منم هی تکونش می دادم یه صدای میومد از تو جعبه اما هر چی حدس می زدم میگفته اشتباهه . بعدم گفت بازش نکن تا بریم خونه پیش بابا سیامک کادوت و باز کنی . مامان برام یواشکی تعریف کرد که ایلیا که از مهد رسیده به مامانم گفته وای مامان من برای مامانم هیچی نخریدم بعد دوتایی رفته بودن مغازه ایلیا خودش به سلیقه خودش برام کادو خریده بوده . الهی فداش بشم !

اینجا رفتیم خونه و ایلیا باز دوباره یه بار دیگه کادوش رو در حضور باباش بهم داد:  

بعد بازش کردم دیدم توش یه چراغ خو اب خیلی خوشگله و از اونجایی که ایلیا خان اسب خیلی دوست دارن همه مدلش بوده مامان میگه اسبش رو انتخاب کرد!

عزیز دلم الهی فدات بشم عاشقتم ! امسال اولین سالی بود که برام کادو خریدی  اونم با سلیقه خودت ! این با ارزش ترین و دوست داشتنی ترین کادویی بود که تا حالا تو زندگیم از کسی گرفته بودم عزیزکم !

بعد جالب بود همش وعده می داد که سال دیگه هم دلفینش و برات می خرم.

ولی تا چند روز نمی شد بهش حرف زد،‌ هر کار بدی که می کرد تا میومدم اعتراض کنم می گفت ببین من برات کادو خریدم اگه مامان بدی باشی دیگه سال دیگه برات کادو نمی خرما!

عزیمی .... عشقمی .... همه وجودمی مامانی من !

 اینم عکسای مسافرت یک ماه پیشمونه .

اینقدر بدوبدو کرد تو باغ و صحرا و آتیش بازی و .. که خدا میدونه . خیلی هم بهش خوش گذشت چون پایه شیطونی هاش یعنی ریحانه هم در کنارش بود!

این تی شرتی که تنشه روش عکس مردعنکبوتی . یه روز قبل از مسافرتمون اون و  تو ویترین یه لباس بچه فروشی دید و با اینکه نمی خواستم دیگه چیزی که مربوط به مردعنکبوتی میشه براش نخرم اما اینقدر اصرار کرد که براش خریدیم. موقع بستن ساکش تی شرت رو گذاشت روی لباساش و گفت رسیدیم اونجا تنم می کنم. آخه همیشه موقعی که میخوایم بریم مسافرت خودش لباساش و تا میکنه میزاره تو  چمدون کوچولوی خودش. می خواستیم بریم تویسرکان خونه خاله باباسیامک . تقریبا نصفه شب رسیدیم اونجا و ایلیا از خواب بیدار شد. بعد اولین کاری که کرد چمدونش رو باز کرد و سریع این تی شرت مرد عنکبوتیش رو تنش کرد بعد خوابید. بعدم تمام مدت سه روز اون لباس رو از تنش در نیاورد و خودش هم حواسش بود کثیف نشه که مجبور نشه عوضش کنه . حالا یه چمدونم برای خودش لباس برده بودا ولی کل اون چند  روز همه ایلیا رو فقط با همین لباس دیدن. حالا با خودشون میگن اینا رو باش بچشون رو با یه لباس آ‌وردن مسافرت . خلاصه که کلی سر این لباسش ماجرا داشتیم ما اونجا !

اینجا هم برده بودیمش پارک  که کلی واسه  خودش بازی کرد.

ترم تابستونی مهدشون شروع شده و بهمون لیست جدید داده بودن که وسیله برای ایلیا بخریم. با هم رفتیم مغازه که خرید کنیم هر چی رو که فروشنده از قبیل پاک کن تراش مدادرنگی مقوا کاغذ رنگی قیچی خمیربازی و .... می پرسید چه رنگیش رو بدم می گفت قرمز . آخرسر فروشندهه گفت آقا کوچولو شما چرا همه چیت و قرمز می خری. آخه هنوزم عاشق رنگ قرمزه این پسر من .

از مهر ایشالله میره پیش دبستانی . از حالا دغدغه این و دارم که بزارم تو همین مهد فعلی که ازش راضی هستم بمونه یا اینکه بنویسمش مدرسه  تا برای اول ابتدایی حسابی با محیط مدرسه آشنا بشه . به نظر شما کدوم بهتره ؟ اگه کسی تجربه ای در این زمینه داره ممنون میشم کمکم کنه ! 

                 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()


Design By : Pichak