حس قشنگ مادري

روز جهانی کودک رو به همه کودکان تبریک میگم مخصوصا دوستای گل ایلیا و ایلیای گل خودم و ریحانه عزیز خاله .

روز جهانی کودک ما هر سال یه جشن تولد خوب داریم که حسابی خوش میگذره و اونم تولد ریحانه خالس .  البته امسال جشن تولد ریحانه یه شب زودتر برگزار شد و بچه ها حسابی کیف کردن.

علاوه بر تولد مهد ایلیا اینا هم امروز براشون یه جشن گرفته بودن که صبح تا ظهر بود و کلی هم بهشون خوش گذشته بود. اسپانسر جشن شرکت آب و فاضلاب استان تهران بود تو یه سالن برای کل مهدها جشن گذاشته بودن. کلی چیز به بچه ها یاد داده بود و صرفه جویی در مصرف آب رو . از اونجا که رسید ریحانه رو هم از خونه مامانی برداشت و اومدن خونمون. بعد از چند دقیقه ریحانه رفت اب بخوره آب و باز گذاشت که من شنیدم ایلیا داره بهش میگه کارت اشتباهه ریحانه . آب و نباید هدر بدی باید سریع لیوانت و پرکنی بعد آب و ببندی بعد آب بخوری نباید شیر و باز بزاری . بعد آبا تموم میشه اون وقت یه روزی تشنمون بشه آب نداریم بخوریم از تشنگی می میریم . من یه اتاق دیگه بودم مرده بودم از دستش از خنده . یه کتاب هم داده بودن بهشون که در مورد فواید آب نوشته بود و اینکه باید تو مصرف آب صرفه جویی کنیم با یه عینک سه بعدی که صفحات کتاب و باید با اون عینک باز کنن ببینن. خلاصه که پسرکمون فعلا شده مامور سازمان آب در منزل . قربونش برم الهی !

اینم عکسای تولد ریحانه:

 اینقدر بچه ها ورج و وورجه کردن و مشغول شیطونی بودن که نشد زیاد ازشون عکس بندازم. تولد خونه مامانی اینا بود و خیلی به بچه ها خوش گذشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

امسال ایلیای من هم مثل خیلی از دوستای وبلاگی خودش به پیش دبستانی رفت. باورم نمیشه که به این زودی زمان پیش دبستانی رفتنش رسید. یه زمانی فکر می کردم حالا خیلی مونده ایلیا بخواد به سن مدرسه برسه اما زمان خیلی زود میگذره و به همین زودی ایلیا مدرسه ای شد.

از خیلی وقته پیش منتظر بود که بره پیش دبستانی . دوست داشتم پیش دبستانی رفتنش تو یه محیط جدید باشه و می خواستم بنویسمش مدرسه اما نشد. مدرسه ای که می خواستم ثبت نامش کنم امسال ثبت نام برای پیش دبستانی نداشت و منم دیدم اینطوریه ترجیح دادم همین مهدکودکی که میره و ازش راضیم بره . مخصوصا اینکه مدرسه ها همه شیفت صبح هستن اما مهدکودکش شیفت بعدازظهر هم داره و مثل دو سال گذشته ایلیا می تونه بعدازظهرها بره و این سختی کمتری برامون داشت. البته همینشم که کلاس و معلمش و دوستاش عوض شدن خودش تنوع خوبی بود و ذوق زیادی داشت و چند تا از دوستاش هم که خیلی دوستشون داشت باهاش همکلاس هستن. تمام وسایلش رو هم طبق معمول اسپایدرمن خرید و یه چند تایی هم افتخار داد به بن تن عزیز و بن تن خرید. البته جایی که اسپایدر من نبود بن تن می خرید وگرنه اگه اسپادرمن بود اصلا بن تن و تحویل نمی گرفت.

یکشنبه که روز اول بود شبش با ذوق و شوق دفتر و مواد و جامدادی و وسایلش رو چید تو کیف اسپایدرمنش و آماده گذاشتش رو میز. چون بعدازظهر باید می رفت من نتونستم که بمونم خونه خودم باهاش برم و البته از مهد هم پرس و جو  کردم که گفت نیازی نیست مامانا بیان چون هیچ برنامه خاصی نداریم. شانزدهم مهر که روز جهانی کودکه براشون می خوان جشن بگیرن. یکشنبه از اداره زنگ زدم کلی به مامان سفارش کردم که از زیر قرآن ردش کنه و به سپیده خواهرم هم که خونه مامان بود گفتم ازش عکس بندازه. ریحانه عزیز خاله هم لطف کرده بود و ایلیا رو از زیر قرآن رد کرده بود و کلی بوسش کرده بود عسلم. اونم سال دیگه میره پیش دبستانی و اون وقت ایشالله ایلیا از زیر قرآن ردش میکنه .

خوب اینم از عکسای پسر قشنگم در تاریخ یکشنبه 3/7/90 اولین روز پیش دبستانی قبل از رفتن به مدرسه :

دستش که می دونین علامت چیه ؟ مرد عنکبوتی !

اینجا هم که ریحانه در کنار مامانی داره از زیر قرآن ایلیا رو رد میکنه !

اینجا هم که سرویسش رسیده و داره خداحافظی میکنه که بره !

کلی تو مدرسه بهشون خوش گذشته بود. خانم معلم جدید باهاشون صحبت کرده بود و وعده روزای خیلی خوب و بهشون داده بود که میتونن کتاب بخونن و هر چی دوست دارن بنویسن. بعدم یه جشن کوچولو براشون گرفته بودن و صورتاشون رو هم گریم کرده بودن که پسرک ما خواسته بود گریم اسپایدرمن بشه و در نتیجه این شکلی برگشت خونه :‌

این چند تا عکسم برای شبشه که صورتش و شست و گریم و پاک کرد و داره شیرعسل میخوره. از چهرش مشخصه از روز اول پیش دبستانی که گذرونده خیلی خوشحاله و اون روز بهش خوش گذشته :‌

از دفتر و لوازمش و کیفش یادم رفت عکس بندازم میندازم و می زارم اینجا تا خاطرش همیشه بمونه .

اینم یه عکس دو نفره از این دخترخاله پسرخاله عشق همدیگه که چند وقت پیش تو حیاط خونمون موقعی که داشتن جینگولک بازی می کردن ازشون انداختم:

اینم یه شب که ایلیا رو از حموم ‌آوردم تا برم لباساش و بیارم تنش کنم از فرط خستگی با حوله ولو شده بود رو مبل و خوابش برده بود. اونم در حال دست زیر چانه مشغول تلویزیون تماشا کردن !

و این هم اسپایدر من کوچولوی ما تو خونه مادربزرگش در حال بالا رفتن از دیوار.

این بچه باورش شده که مرعنکبوتیه گاهی یه کارایی میکنه مثلا از دیوار بالا میره توقع داره بچسبه به دیوار . یه بار هم تو خونه خودمون از روی تخت پرید روی کمد و از اونجا  که فاصله تخت و کمد کم بود ولو شد لای تخت و کمد و دست و پاش درد گرفت و وقتی من با کمال ناباوری از حرکتی که کرده بود با چشای گردشده داشتم نگاش می کردم و با تعجب ازش سوال کردم که این چه کاری بود کردی با بغض جواب داد : فک کردم مثل مردعنکبوتی می چسبم به در کمد و من مردم از خنده از دستش و ازش خواستم که دیگه هیچ وقت این کار و نکنه چون اون مثل مردعنکبوتی هیچ وقت به جایی نمی چسبه! بچه ها دنیای کوچیک و جالبی دارن که وقتی وارد دنیاشون میشی کلی از دست دنیاشون خندت می گیره !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

ایلیا هفته پیش بعد از چند روز تب شدید بدنش شروع کرد دونه زدن که بردیمش دکتر گفت آبله مرغون گرفته . ولی  بچه خوبی بود و داروهاش رو به موقع خورد و خاک شیر هم چند تا لیوان در روز بهش می دادم می خورد و هندوانه واسه همین زود خوب شد. روزی دو بار هم خودش تنهایی می رفت زیر دوش و آب بازی می کرد که اینم خودش تو زود خوب شدنش تاثیر داشت. خوشبختانه خفیف گرفته بود اما خودش هم خیلی همکاری کرد که ظرف سه چهار روز خوب خوب شد. ولی عین سه چهار روز رو از خونه بیرون نیومدیم و دوتایی خونه موندیم. تو این سه چهار روز همش تلفنی با دوستان و آشنایان و فامیل که زنگ می زدن جویای احوال ایلیا بشن حرف این می شد که فعلا از همه دور باشیم تا اونا نگیرن یه وقت .

یه بارش رو با یکی از دوستام تلفنی صحبت می کردیم که گفت اتفاقا خیلی خوب شد ایلیا گرفت راحت شدی . یه پسر داره همسن ایلیا . گفت حیف که ما مسافرتیم وگرنه مانی رو میاوردم تا از ایلیا آبله مرغون بگیره منم راحت شم. منم داشتم بهش می گفتم از مسافرت اومدی مانی رو بردار بیار اینجا پیش ایلیا اگه می خوای بگیره . این حرف و که زدم ایلیا که داشت با کامپیوتر بازی می کرد شروع کرد گریه کردن. تلفن و که قطع کردم با تعجب بهش نگاه کردم گفتم چرا گریه می کنی ؟ جواب ایلیا خیلی باحال بود گفت : من دوست ندارم آبله مرغونم و به مانی بدم. بیاد خونمون هم راش نمیدم چون نمی خوام آبله مرغونم و بهش بدم ! خندهخندهخنده

بچم دیده بود همش در مورد گرفتن و نگرفتن ‌آبله مرغون صحبت می کنیم فکر کرده بود چه چیز مهمیه که اون گرفته بقیه نگیرن !

اینم عکس پسرک آبله مرغونی من ! البته الان دیگه خوب خوب شده و این هفته رو هم کامل مهد رفت!

این روزای گرم تابستون هم کار ایلیا شده آب بازی تو استخر کوچولوی بادیش تو حیاط مامانیش اینا . البته بیشتر وقتا ریحانه هم باهاش همراه میشه و دوتایی حسابی آب بازی میکنن و کیف میکنن .

برای پیش دبستانی هم از تجربه دیگران استفاده کردم و بیشتریا نظرشون این بود که برای پیش دبستانی مدرسه بهتر از مهد کودکه . اگه بره مهدکودک ممکنه رو آموزش خیلی دقیق نباشن بعدن بره کلاس اول یه وقت ممکنه از بچه هایی که مدرسه گذروندن پیش دبستانیشون رو عقب بمونه . اینه که تصمیم گرفتم مدرسه بنویسمش و اسمش رو تو یه مدرسه فعلا رزرو کردم چون هنوز ثبت نامشون شروع نشده . البته خیلی جالبه شنیدم بیشتر جاها پر شده اما اینجا که من میخوام ایلیا رو ثبت نام کنم یه تاریخی رو مشخص کردن که فقط تو اون تاریخ ها ثبت نام می کنن !

روزای گذشته که همش دنبال پیدا کردن یه مدرسه  خوب برای ایلیا بودم همش به این فکر می کردم که یعنی پسرکم اینقدر بزرگ شده که من دارم براش دنبال مدرسه می گردم؟ عزیزمممممممم کی بزرگ شد؟ چقدر زود گذشت !

تازگیا در مورد خدا سوال زیاد میکنه . مثلا میپرسه مامان خدا چه شکلیه ؟ حرفم می تونه بزنه ؟ شبیه کیه ؟ لباساش چه شکلیه ؟ صداش چه جوریه ؟ و خودتون می دونید دیگه که اینطور موقع ها چقدر سخته جواب دادن به سوال بچه ها !

هنوزم م م عشق اول و وسط و آخرش مرد عنکبوتیه . طوری که یه بار ازش سو ال کردم تو دنیا کی و از همه بیشتر دوست داری گفت مرد عنکبوتی ! گفتم نه ! اون و که می دونم . بعد از اون کی و دوست داری و دوباره گفت مرد عنکبوتی ! و دوباره سوال کردم و اون دوباره همین جواب و داد! یعنی از عشق مرد عنکبوتی دیگه نمی دونه چیکار کنه ! یه بار که خیلی جدی برگشت به من و باباش گفت شما مامان و بابای بدی هستید! من و بابا سیامک در حالیکه داشتیم فکر می کردیم که چه کار اشتباهی در حق این بچه کردیم که به این نتیجه رسیده که مامان و بابای خوبی نیستیم ازش سوال کردیم چرااا؟ که خیلی جدی جواب داد : چونکه اسم من و از همون اول که به دنیا اومدم نزاشتید پیتر پارکر (اسم مردعنکبوتی تو کارتن هاش وقتی تبدیل به انسان میشه) !

یه مدت حساس شده بودم و ناراحت می شدم از این همه علاقش به این شخصیت کارتنی و به نظرم غیرطبیعی میومد اما بعدش فکر کردم که اینم قسمتی از دنیای شیرینی کودکیشه و بهتره که بزارم دوره خودش رو به آرومی طی کنه !

باورتون نمیشه وقتی میریم بیرون تمام خریداش خلاصه میشه تو بستنی مرد عنکبوتی - سی دی مردعنکبوتی - عروسک مرد عنکبوتی - بازی های رایانه ای مردعنکبوتی - جوراب مرد عنکبوتی - لباس مرد عنکبوتی - کفش مردعنکبوتی و ..... ! آخرین چیزی که مردعنکبوتی بود و براش خریدیم دو روز پیش بود که از بیرون میومدیم با هم . من یه اشتباهی کردم رفتم تو فروشگاه لوازم ورزشی و یه وسیله ورزشی می خواستم. من با آقای فروشنده مشغول صحبت بودم که دیدم ایلیا داره من و به زور میکشه و حتی اجازه نمیده حرفم و بزنم و خیلی هم ذوق زدس . من و کشون کشون برد اون ور فروشگاه و اسکوتر مردعنکبوتی رو بهم نشون داد. ما یه اسکوتر پارسال براش خریدیم که چون زیادم استفاده نکرده نوی نو هستش و تصمیم نداشتم براش این اسکوتر و بخرم و از مغازه اومدم بیرون. گریه و اشک و آه که الا و بلا من اسکوتر مرد عنکبوتی میخوام . خریدنش برام موردی نداشت اما نمی خواستم بدعادت بشه و با اینکه یه اسکوتر نو خونه داره یکی دیگه بخره . تا شب گریه کرد و اصرار که برام بخریدش که من حرفم یه کلمه بود نه ! تو اسکوتر داری و نیازی نیست برات بخریم. باباش که اومد خونه به محض اینکه از در اومد تو زبل خان پرید بغلش و استقبال شایانی ازش بعمل آورد و بوس و بعدم شروع کرد زبون ریختن که بابا دیر اومدی دلم برات تنگ شده کجا بودی ! بعدم سریعا نیشخند خواستش رو مطرح کرد. باباش هم مثل من مخالفت کرد و گفت تو یه دونه اسکوتر نو داری و نمی گیریم برات. کلی مخ باباش و روجک کار گرفت و البته من به باباش یواشکی اشاره کردم که اصلا قبول نکنه . اما بلا نبرده شروع کرد گریه سوزناک کردن و زدن یه حرفایی که من و باباسیامک مرده بودیم از خنده . می گفت میرم به همه میگم مامان بابای من گدا هستن برام اسکوتر مردعنکبوتی نمی خرن. می گفت میرم کار می کنم پولش و میارم بهتون میدم بعدن حالا برای اینکه یه بچه دیگه نخرش برام بخریدش ! خنده بعدم هر کار اشتباهی رو که انجام میده و باعث ناراحتی ما میشه رو کنار هم ردیف کرد گفت دیگه هیچ کدوم از این کارا رو انجام نمیدم اگه برام اسکوتر مردعنکبوتی بخرید و همیشه به حرفتون گوش میدم. منم البته از اول تا آخر این گریه کردنا و حرف زدناش رو یواشکی ضبط کردم. موبایل رو گذاشتم رو ضبط صدا و گذاشتم کنار خودش و باباش . یعنی الان صداش رو گوش می کنیم می میریم از خنده . واقعا تصمیم نداشتیم براش بخریم اما دلمون نیومد و مثل همیشه کوتاه اومدیم. هرچند که می دونیم با این کوتاه اومدنامون داریم ایلیا رو بدعادت می کنیم و این اصلا کار درستی نیست اما .... خدایی شما هم اگه صداش رو گوش کنید میگید کار درستی کردید براش خریدید. شما هم بودید می رفتید همون لحظه اول می خریدید براش . خلاصه رفتیم و براش خریدیم و این اسکوتر و دوست داشت فقط برای اینکه روش عکس مردعنکبوتی داشت. کلی هم براش ذوق کرد. حالا از اون روز تا میخواد زیر قولش بزنه بهش میگیم صدات و ضبط کردیما بدقولی کنی دیگه هیچ وقت هیچی برات نمی خریم ! اینه که حسابی حرف گوش کن شده !

اینم یه دونه عکس از ایلیا خان تو مسافرتی که تو خرداد داشتیم :

و این هم ایلیا در حال پرواز در آسمان در کنار عمو بابک!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

این عکسای به قول ایلیا قهوه تلخیه که تو مهدکودک از ایلیا انداختن. روزی که ازشون این عکسا رو انداخته بودن ذوق کنان اومد خونه می گفت لباس قهوه تلخ و پوشیدم ازم عکس انداختن . ببینید بچم چقدرم قشنگ لم داده !

این کلاهش من و کشته عین بوق گذاشتن رو سر بچه . نکردن درست بزارن سرش !

روز مادر هم کلی از کارای ایلیا لذت بردم. البته ببخشید فردای روز مادر .  رسیدم خونه دیدم ایلیا یه چیزی  پشتش قایم کرده همش داره با مامانم پچ پچ میکنه مامانم یواشکی بهم گفت که سریع محل رو ترک کنم چون ایلیا هنوز هدیش رو کادو پیچ نکرده و مامان میخواسته این کار و براش بکنه که من رسیدم. منم رفتم به بهانه خرید میوه و سبزی بیرون و بعد که برگشتم دیدم ایلیا جلو خونه مامان منتظرم وایساده . تامن و دید کادوم و بهم داد و گفت مامان روزت مبارک . دوستت دارم ! کلی بغلش کردم و بوسیدمش و .... نمی زاشت کادوم رو باز کنم میگفت باید حدس بزنی توش چیه . منم هی تکونش می دادم یه صدای میومد از تو جعبه اما هر چی حدس می زدم میگفته اشتباهه . بعدم گفت بازش نکن تا بریم خونه پیش بابا سیامک کادوت و باز کنی . مامان برام یواشکی تعریف کرد که ایلیا که از مهد رسیده به مامانم گفته وای مامان من برای مامانم هیچی نخریدم بعد دوتایی رفته بودن مغازه ایلیا خودش به سلیقه خودش برام کادو خریده بوده . الهی فداش بشم !

اینجا رفتیم خونه و ایلیا باز دوباره یه بار دیگه کادوش رو در حضور باباش بهم داد:  

بعد بازش کردم دیدم توش یه چراغ خو اب خیلی خوشگله و از اونجایی که ایلیا خان اسب خیلی دوست دارن همه مدلش بوده مامان میگه اسبش رو انتخاب کرد!

عزیز دلم الهی فدات بشم عاشقتم ! امسال اولین سالی بود که برام کادو خریدی  اونم با سلیقه خودت ! این با ارزش ترین و دوست داشتنی ترین کادویی بود که تا حالا تو زندگیم از کسی گرفته بودم عزیزکم !

بعد جالب بود همش وعده می داد که سال دیگه هم دلفینش و برات می خرم.

ولی تا چند روز نمی شد بهش حرف زد،‌ هر کار بدی که می کرد تا میومدم اعتراض کنم می گفت ببین من برات کادو خریدم اگه مامان بدی باشی دیگه سال دیگه برات کادو نمی خرما!

عزیمی .... عشقمی .... همه وجودمی مامانی من !

 اینم عکسای مسافرت یک ماه پیشمونه .

اینقدر بدوبدو کرد تو باغ و صحرا و آتیش بازی و .. که خدا میدونه . خیلی هم بهش خوش گذشت چون پایه شیطونی هاش یعنی ریحانه هم در کنارش بود!

این تی شرتی که تنشه روش عکس مردعنکبوتی . یه روز قبل از مسافرتمون اون و  تو ویترین یه لباس بچه فروشی دید و با اینکه نمی خواستم دیگه چیزی که مربوط به مردعنکبوتی میشه براش نخرم اما اینقدر اصرار کرد که براش خریدیم. موقع بستن ساکش تی شرت رو گذاشت روی لباساش و گفت رسیدیم اونجا تنم می کنم. آخه همیشه موقعی که میخوایم بریم مسافرت خودش لباساش و تا میکنه میزاره تو  چمدون کوچولوی خودش. می خواستیم بریم تویسرکان خونه خاله باباسیامک . تقریبا نصفه شب رسیدیم اونجا و ایلیا از خواب بیدار شد. بعد اولین کاری که کرد چمدونش رو باز کرد و سریع این تی شرت مرد عنکبوتیش رو تنش کرد بعد خوابید. بعدم تمام مدت سه روز اون لباس رو از تنش در نیاورد و خودش هم حواسش بود کثیف نشه که مجبور نشه عوضش کنه . حالا یه چمدونم برای خودش لباس برده بودا ولی کل اون چند  روز همه ایلیا رو فقط با همین لباس دیدن. حالا با خودشون میگن اینا رو باش بچشون رو با یه لباس آ‌وردن مسافرت . خلاصه که کلی سر این لباسش ماجرا داشتیم ما اونجا !

اینجا هم برده بودیمش پارک  که کلی واسه  خودش بازی کرد.

ترم تابستونی مهدشون شروع شده و بهمون لیست جدید داده بودن که وسیله برای ایلیا بخریم. با هم رفتیم مغازه که خرید کنیم هر چی رو که فروشنده از قبیل پاک کن تراش مدادرنگی مقوا کاغذ رنگی قیچی خمیربازی و .... می پرسید چه رنگیش رو بدم می گفت قرمز . آخرسر فروشندهه گفت آقا کوچولو شما چرا همه چیت و قرمز می خری. آخه هنوزم عاشق رنگ قرمزه این پسر من .

از مهر ایشالله میره پیش دبستانی . از حالا دغدغه این و دارم که بزارم تو همین مهد فعلی که ازش راضی هستم بمونه یا اینکه بنویسمش مدرسه  تا برای اول ابتدایی حسابی با محیط مدرسه آشنا بشه . به نظر شما کدوم بهتره ؟ اگه کسی تجربه ای در این زمینه داره ممنون میشم کمکم کنه ! 

                 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()

سلام ! قبل از هر چیز سال نو رو (که دیگه الان خیلی هم نو نیست) با تاخیر ۴۵ روزه خدمت همتون تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال خوبی باشه برای همتون . البته می دونم برای تبریک سال نو خیلی دیره و لطفا از این بابت من و ببخشید.

عکس بالا برای چند ماه پیشه که مامان سمی تنبل تازه الان داره میزاره تو وب ایلیا. این عکس برای شب یلدا هستش که توی مهد از بچه ها انداختن و  پسرک ما همونطور که قبلا اینجا نوشتم اون موقع هنوز عشق کت و شلوار و کراوات بود و روزی که بهشون گفته بودن میخوایم ازتون عکس بندازیم با کت و شلوار و کراوات رفت عکس انداخت.

البته الان دیگه از سرش افتاده خوشبختانه دیگه عشق کت و شلوار نیست اما عشق یه چیز بدتره اونم چی لباس مرد عنکبوتی . کلا مدتهاست عاشق مرد عنکبوتی شده و لباسش رو هم برای تولدش عمش براش خرید و از روزی که صاحب لباس و ماسک مردعنکبوتی شد یعنی کشتوند ما رو بسکه هر روز به محض اینکه از مهد کودک می رسید لباس مرد عنکبوتی رو تنش می کرد و ماسکش رو هم می زاشت سرش و شروع کرد بدوبدو کردن و از رو مبلا پریدن و شیطونی کردن و ادای مردعنکبوتی رو در آوردن. حتی تغذیش هم اینقدر بد شده بود هیچی نمی خورد چون حاضر نبود ماسک و از سرش در بیاره تا غذا رو بزاره تو دهنش . آخر سر با هزار اصرار ما برای ماسک مردعنکبوتی با قیچی یه دهان درست کردم و یه مدت کوتاهی به این طریق به زور بهش غذا دادیم.

چند هفته پیش بود که یه روز مربیش باهام تماس گرفت گفت ایلیا از همه لحاظ بچه خوبیه اما یه مدته همش سر کلاس ادای مرد عنکبوتی رو در میاره و کلا ورج و وورجش هم زیاد شده . ازمون خواست که با همکاری هم این رو از  سرش بندازیم.  گفت نه سی دیش رو براش بزارید نه اجازه بدید لباسش رو تنش کنه البته آروم آروم. و خودش هم گفت که تو کلاس باهاش برخورد می کنم که مدام ادای مرد عنکبوتی رو در نیاره. البته من خودم هم متوجه تغییر خیلی زیادش شده بودم و اینکه بخاطر شیطنت زیادش و اینکه همش می خواست مثل مرد عنکبوتی این ور و اون ور بپره حسابی تحرکش زیاد شده بود و کم عذا هم که شده بود در نتیجه حسابی لاغر شده بود.

از همون روز به بهانه اینکه لباست دیگه پاره شده خواستم که لباس و ازش بگیرم که نمی داد. بعد خواست که یه عروسک مرد عنکبوتی که البته در سایزهای مختلفش رو قبلا براش گرفته بودیم و داشت رو خواست و منم بهش گفتم به این شرط برات می گیرم که لباس مرد عنکبوتی رو بدی به من و بریم با هم عروسکش رو برات بخریم. راستش می دونم خریدن عروسکش هم باز درست نبود اما هر چی بود تنها راهی بود که لباس و می تونستم از دستش بگیرم. چون لباس رو غذا خوردنش و وزنش تاثیر منفی گذاشته بود. اونم راضی شد و لباس و که از هزار جا هم پاره شده بود بسکه تنش کرده بود رو ازش گرفتم و یه عروسک براش خریدم. فیلم و کارتن های مرد عنکبوتی رو هم به مرور کمتر اجازه دادم ببینه و تو مهد هم مربیش حسابی همکاری کرد که خوشبختانه تا  امروز خیلی بهتر شده . البته هنوزم تمام عشق و زندگیش اسپایدرمنه اما خیلی بهتر شده.

این عکسا واسه تقریبا چند روز بعد از تولدشه که رفته بودیم خونه عمش و لباس مرد عنکبوتی رو از عمش هدیه گرفت.

 

اینم یه هنرنمایی دیگه با لباس مرد عنکبوتی !

این عکس هم برای جشن سال نو توی مهدشونه که یه تولد کلی هم برای همه بچه ها گرفته بودن و بهشون کادو هم داده بودن واسه همین کیک هم داشتن !

اون روز ایلیا با یه تنگ ماهی کوچولو و دو تا ماهی قرمز که سفره هفت سین هم روی تنگ ماهی چسبیده شده بود  اومد خونه و ما سالمون رو با تنگ ماهی کوچولوی ایلیای عسلم تحویل کردیم. البته من متاسفانه یادم رفت از تنگ  کوچولوش عکس بندازم.

بهشون پیک نوروزی هم داده بودن که یه سری نقاشی بود که باید رنگ می کردن و یه تعدادی هم شعر در مورد سفره هفت سین و سال نو .

اینم عکس ایلیا تو یکی از روزای عید که مشغول رنگ کردن نقاشی های پیکشه!

اینجا هم خوابش برده بود اونم با عروسکای اسپایدر من محبوبش . ببینید یکیش و کنارش خوابونده و یکیش رو هم طوری گذاشته رو گردنش که یعنی مرد عنکبوتی اینقدر دوستش داره که بغلش کرده و همینطوری هم خوابش برده بود!

اینجا هم لم داده داره برنامه کودک نگاه می کنه و آجیل میخوره و باز دوباره مردعنکبوتی کنارش! کلا مدتهاست که این مردعنکبوتی یه لحظه از کنار ایلیا تکون نمی خوره !

اینم یه روز دیگس که ببینید از خستگی کجا خوابش برده !

اینم چند تا عکس با ریحانه  خونه مامانی ایناست که طبق معمول همیشه وقتی به هم میفتن اینقدر شیطونی می کنن که خدا میدونه ! ایلیای قرتی خان ما اینجا موهاش و به قول خودش با تافت فشن کرده . یعنی یه تافت و رو سرش خالی کردها . یه قرتی ایه که نگو !

 شیطونک ها به هم میفتن از خوشحالی نمی دونن چیکار کنن اولش .این اون و بوس میکنه اون این و بغل می کنه بعد یه چند ساعت که میگذره یکی باید این دو تا رو همش از هم جدا کنه . اما وقتی درست و حسابی با هم بازی میکنن بازی هاشون دیدن داره و همینطور حرف زدناشون با هم . ما یه موقع هایی با مامان و خواهرم وای میسیم یواشکی بازیشون رو تماشا می کنیم و حرفاشون و گوش می کنیم فقط می خندیم از دستشون . مثلا چند روز پیش ریحانه یه نخ برداشته بود انداخته بود دور گردنش داشت صورت ایلیا رو بند مینداخت . بعد جالب بود ایلیا هم این لپاش و باد میداد و لبش و می داد تو که ریحانه راحت بتونه کارش و انجام بده . بعد کاشف به عمل اومد ریحانه صبحش با مامانش آرایشگاه بوده ! یعنی ما مرده بودیم از خنده ها . حیف عکس ننداختم ازشون . البته فیلمش و دارم اما نمی تونم فیلم بزارم اینجا .

یه بار چند وقت پیش ایلیا از مهد که رسید همچین توپش پر بود. اینطور موقع ها هم حاضر نیست هیچ توضیحی بده معمولا هر چی ازش بپرسیم یه چیز دیگه جواب میده . بالاخره اینقدر سوال کردم تا فهمیدم اون روز انگار زیاد شیطونی کرده و زیاد از سر جاش به قول خودش بلند شده خانوم مربیش دعواش کرده . شب موقع خواب که دیگه آقا از سکوت در اومده بود برگشته به من میگه:

ایلیا :‌ مامان من دیگه مهد تربیت نمیرم (اسم مهدشون تربیته) . من : چرا مامان جون ؟ ‌ایلیا : آخه من مهد تربیت و دوست ندارم،‌ دیگه دوست ندارم اونجا برم ،‌من :‌نه مامان  اینطوری نیست که  تو هر موقع نخوای دیگه نری من اسمت و اونجا نوشتم باید همیشه بری ، ‌ایلیا : مگه اسمم و با چی نوشتی که نمی تونی پاکش کنی ؟ با ماژیک نوشتی ؟ خوب پاکش نکن اسمم و خط بزن ! من :‌ خندهخندهخنده

راستی روز شنبه ١٠ اردیبهشت هم به من و ایلیا خیلی خوش گذشت. می نویسم براش که خاطره اون روز براش ثبت بشه !

شنبه ١٠ اردیبهشت تو مهدکودک ایلیا اینا یه کلاس گذاشته بودن برای مامانا به اسم مادران قصه گو . منم دیدم شنبس و خونه ام با ایلیا پا شدیم و رفتیم مهد. ایلیا خیلی خوشحال بود که دارم باهاش میرم و میخوام بمونم مهدشون و بعدازظهر هم با هم بر گردیم. اولش که من قرار نبود باهاش برم گفت من امروز مهد نمیرم میخوام بمونم خونه منم قبول کردم چون شنبه ها خونه هستم خودم،‌ اما از مهدشون که زنگ زدن گفتن یه همچین کلاسی هست بهش گفتم میخوای با هم بریم امروز دیدم شدیدا مشتاقه و خیلی دوست داره که منم باهاش برم اینه که خوشحال شد و سریع آماده شد رفتیم. اونجا اون رفت سر کلاسش و منم رفتم سر کلاس مادران قصه گو که اصلا  نمی دونستم موضوع چیه و اصلا این کلاس برای چی هست. قضیه از این قرار بود که یه خانوم جوون معلم کلاس بود که اسمش خاله قصه گو بود. گویا شغلش این بود که توی مهدا یا بعضی از مراسما و جشنا برای بچه ها قصه می گفت. اون روز هم یه جزوه چند صفحه ای به همه مامانا دادن که توش راه و روش قصه گفتن صحیح برای بچه ها رو نوشته و اون خانوم هم در مورد نحوه صحیح قصه گفتن برای بچه ها توضیح دادن و اینکه چه قصه هایی رو بیشتر بگیم و چطوری بگیم که تاثیر بیشتری داشته باشه . یه قصه هم برای اینکه بهتر مامانا متوجه بشن برامون تعریف کردن که حس بچه بودن به هممون دست داده بود یاد بچگی هامون افتادیم. تجربه جالبی بود! . به مواردی تو قصه گفتن اشاره کردن که خود من هیچ وقت رعایت نمی کردم. بعدم قرار شد که از جلسه بعد هر جلسه چند تا مامان قصه آماده کنن که طبق اصولی که گفته شد سر کلاس در حضور مامانای دیگه و خاله قصه گو برای بچه های مهد تعریف کنن و مامانا و خاله قصه گو به مامان قصه گو امتیاز بدن و  جلسه آخر هر کی بیشترین امتیاز و داشته باشه یه جایزه خوب برنده میشه . بعدم یه تعدادی از بچه ها رو از سر کلاسشون آوردن تو کلاس و به ردیف نشوندنشون که من دعا می کردم ایلیا هم توشون باشه که خوشبختانه اولین بچه ای بود که اومد تو کلاس و من از دیدنش ذوق کردم. اونم اول دوید اومد بغل من و بوسش کردم بعد رفت نشست رو صندلی پیش دوستاش. بعدم خواستن که یکی دو تا مادر به طور داوطلبانه (بدون آمادگی قبلی چون کسی خبر نداشت) پاشن طبق همون اصولی که گفته شد برای بچه ها قصه بگن. یه مامان پاشد قصه بگه که البته وسطاش قصه رو یادش رفت و معذرت خواهی کرد نشست. مربی خواست که یه مامان دیگه پاشه قصه بگه که خوب همه مامانا گفتن که آمادگی ندارن و ایشالله جلسه بعد این کار و انجام میدن. از این ور هم ایلیا که تقریبا صندلیش کنار من بود اصرار که مامان تو رو خدا تو پاشو قصه بگو . مگه تو شبا این همه قصه برای من نمیگی پاشو قصه مرد عنکبوتی رو بگو برای دوستام . یعنی اینقدر گفت و گفت که من دلم ضعف کرد براش . با اینکه اصلا آمادگیش و نداشتم و جلوی اون همه مامان هم روم نمی شد قصه بگم اما با خودم گفتم حالا که اینقدر پسرک اصرار داره برای دلش هم که شده باید هرطور شده یه قصه تعریف کنم. وگرنه ممکنه تو ذهنش بمونه چون خیلی دوست داشت قصه بگم. یعنی تنها بچه ای بود توی بچه ها که از مامانش می خواست که پاشه قصه بگه . دستم و بردم بالا و در حالیکه خاله قصه گو داشت با مامانا چونه میزد که یکی پاشه تو رو خدا یه قصه برای این بچه ها بگه منتظرن گفتم من میخوام قصه بگم. ایلیا شدیدا ذوق می کرد که مامانش میخواد قصه بگه . بهم گفت که قصه مرد عنکبوتی رو بگو که من ازش خواستم یه قصه دیگه رو انتخاب کنه چون قصه مردعنکبوتی مناسب نیست و اونم قصه جیمی نوترون رو انتخاب کرد و منم سعی کردم طبق همون اصولی که تو همون یک ساعت یاد گرفته بودم قصه رو برای بچه ها و مامانای دیگه تعریف کنم. بچه ها سراپا گوش بودن و تنها بچه ای هم که چون من مامانش بودم احساس خودمونی بودن بهش دست داده بود و با با اینکه چند شب یه بار من این قصه جیمی رو براش تعریف می کنم و همه رو از حفظه هی سوال می کرد که چی میشه ایلیا بود.

قصه که تموم شد حسابی مورد تشویق خاله قصه گو و مامانا و بچه های کوچولو قرار گرفتم و خاله قصه گو هم چون کاملا اصولی رو که گفته بود رعایت کردم بهم کلی امتیاز داد. جالب اینجا بود که تشویق همه تموم شده بود ایلیا همچنان داشت واسه مامانش تنهایی دست می زد ! بغلقصه گفتن من کار خاصی نبود اما احساس خوبی داشتم اون لحظه ! چون حس می کردم ایلیا جلوی دوستاش خیلی خوشحاله که مامانش داره برای دوستاش قصه میگه!

خیلی نتونستم عکس بندازم چون هرطور میخواستم عکس بندازم مامانا تو عکس بودن و گفتم شاید خوششون نیاد. این دو تا عکس و به سختی فقط از دو ردیف از بچه ها که رو به روی خودم نشسته بودن گرفتم!

موهای فشن بچم و اون زنجیر گردنش و دارین که ؟ حالا موهاش و که هیچی وایساد جلو آینه درست کرد اما  خودم و کشتم اون زنجیر و از گردنش در بیاره موقع رفتن که در نیاورد که نیاورد !

بچم تو نشستن هم راحته اینجا هی داشتم بهش اشاره می کردم مامان جان لطفا درست بشین که اونم خیلی گوش کرد !

ببخشید این پست خیلی طولانی شد! دیگه از مامانی که چند ماه یه بار زحمت بکشه خجالت بیاد وبلاگ پسرش و آپدیت کنه انتظار دیگه ای نمیشه داشت منتظر اینقدر مطلب از ایلیا برای نوشتن زیاد دارم که وقتی میخوام بنویسم نمی دونم کدوم و بنویسم کدوم و ننویسم ولی امان از تنبلی که نمی زاره من هفته ای یه بار نه اصلا ماهی یه بار اینجا رو با خاطرات ایلیا آپدیت کنم!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سميه ف حس قشنگ ()


Design By : Pichak