عزیز دل من دیگه از اول شهریور مهد کودک نمیره و مثل قبلا ها میمونه پیش مامانیش. اینقدر هی هر روز جلو مامانم میگفت من و نبر مهد کودک من دوست ندارم من و بزار خونه مامانی طفلی مامانم دلش سوخت گفت دوباره بیارش پیش خودم. بعدم کلی ازش قول گرفت که اگه دوست داری بمونی پیش من باید به حرفم گوش کنی از خواب بیدار میشی گریه نکنی بگی مامانم و می خوام پسر خوبی باشی وگرنه دوباره میگم مامانت تو رو ببره مهد کودک . این شد که فسقلی برای اینکه مامانی جونش نگهش داره و من نیارمش مهد پسر خوبی شد و دیگه اصلا بهونه نگرفت و به حرف مامانیش هم گوش کرد. خدا رو شکر از اون موقعی که میمونه خونه چون مجبور نیست صبح زود بیدار بشه و بدخواب نمیشه اخلاقش هم خیلی خوب شده و دیگه مثل اون دوره ای که مهد کودک می رفت بداخلاق و بهونه گیر نیست. خلاصه که آقا شده حسابی و دیگه مامانم مشکلی برای نگه داشتنش نداره . البته تصمیم دارم از اول مهر اسمش و بنویسم یه آموزشگاه نزدیک خونمون که مخصوص بچه های 3 تا 5 ساله . از ساعت 1 ظهره تا ساعت 4 و آموزش های لازم و به بچه ها میدن. خمیربازی و نقاشی و شعر و کاردستی و زبان و از این برنامه ها دارن. سرویسم داره و خیلی عالیه. خوبیش اینه که مهدکودک نیست و حکم آموزشگاه رو داره و فکر می کنم ایلیا خیلی خوشش بیاد. چون عاشق خمیربازی و نقاشی و کاردستی و این کاراست.

یه بلایی شده و یه کارایی می کنه من می مونم همینطوری .

از در خونه اومدیم بیرون . خونمون طبقه سومه و تنبل خان هم همش دوست داره من بغلش کنم از پله ها بیارمش پایین و یا بالا. منم دستم وسیله بود اون روز نمی تونستم بغلش کنم.

ایلیا : مامان بغلم کن . نمی تونم راه بیام

من : مامان جان من وسیله دستمه نمی تونم تو رو هم بغل کنم. خودت از پله ها بیا پایین

ایلیا در حالیکه دو زانو تلپی خودش و انداخت رو پله با یه حالت التماس : مامانی ببین افتادم . نمی تونم راه بیام. بغلم کن دیگه !

من در حالیکه هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفته بود : باشه مامان جان . پس همین جا وایسا من وسیله ای رو که دستمه ببرم بزارم پایین جلوی در کوچه بعد میام بالا تو رو می برم پایین .

ایلیا در حالیکه سریع از جاش پا شد و دنبال من راه افتاد : باشه خوب حالا این دفعه رو خودم میام !

-----------------------------------

یه روز داشت یه کار اشتباهی انجام می داد منم از دستش عصبانی شدم :

من : بچه اینقدر اذیت نکن

ایلیا : من بچه نیستم ایلیا هستم !

من : ایلیا مامان و اینقدر اذیت نکن چرا حرف گوش نمی کنی ؟

ایلیا : من ایلیا نیستم من آقا مهندسم !

------------------------------------

ایلیا وقتی که قهر می کنه :‌

حالا وقتی مامان سمی نازش و میکشه و هی قربون صدقش میره آشتی می کنه :

-----------------------------------------

اینم یه نمونه از کاراش که کلی از دستش خندیدم. وروجک ورداشته سیم شارژر و زده تو نی لیوان موبایلیش که مثلا شارژش کنه :

---------------------------------

یه شب دست از بازی برنمی داشت. حسابی هم دیر شده بود. مشغول ماشین بازی بود و راضی به خواب نمی شد. خودم رفتم خوبیدم بهش گفتم ایلیا جون ماشینات و تو پارکینگ پارک کن بگو سیاساکتی و هوتی هم مواظب بهش باشن بیا بخوابیم. از این حرف من خوشش اومد گفت : باشه مامانی . وایسا ماشینام و پارک کنم الان میام. صبح که بیدار شدم با این صحنه روبه رو شدم :

 

این ورش هم ماشین پلیس و موتور پلیس رو مامور مواظبت از ماشیناش کرده بود. تازه هوتی و سیاساکتی و خرگوشیش رو هم نشونده بود رو موتور پلیسش :

اینم خود عسلیش :

--------------------------------------

اینم عکسای تولد آندیا جون که خیلی دیر شده . مامان مژگان حتما الان داری کلی می خندی که اینقدر دیر دارم عکسای تولد و می زارم اما این مامان تنبل و ببخشین دیگه . بابت زحمتاتون هم ممنون خیلی خوش گذشت. خیلی از بچه ها و مامانا رو اونجا دیدیم و خوشحال شدیم. دست مامان نسترن هم درد نکنه که چند ساعتی قبل از رفتن به تولد آندیا حسابی زحمتشون دادیم و با هم رفتیم تولد آندیا. خونه مامان نسترن ایلیا رو به زور خوابوندم که به هوای ایلیا باران هم خوابید. واسه همین بعدازظهرش تو تولد حسابی سرحال بودن. این ایلیا خان اینقدر بدوبدو و شیطونی کرد که خدا می دونه . یه صحنه جالب که ازش دیدم و کلی خندیدم این بود که داشت تو محوطه بازی می کرد فاصلش هم با من زیاد بود. یهو دیدم یه سکویی رو گرفت و خودش و از اونجا آویزون کرد. بعدش از اونجا که ارتفاع سکو تا زمین زیاد بود انگار خودش جرات پریدن نداشت و بین زمین و هوا گیر کرده بود. من دویدم برم که خودم و بهش برسونم هنوز چند قدم نرفته بودم دیدم خودش و به زور کشید بالا . اون لحظه ترسیده بودم نتونستم عکس بندازم وگرنه کلی از دستش می خندیدید.

اینم عکسای تولد :

آندیا نازنازی و کیک خوشگلش

 

از راست به چپ : نیروانا که البته موهای خوشگلش فقط معلومه - مهدیار - پریسا- ایلیا در حال فضولی - امیرمهدی - باران - این آقا کوچولوئه که نیمرخش معلومه هم کیارش خان .

امیرمهدی - ستایش - اونی که نشسته چشاشم فشار داده روهم ایلیای من - خانم خوشگله ای هم که در حال دویدنه باران خانومی

اینم عکس دونفره از ایلیا و ستایش خانوم

پ.ن : اون روز من دوربینم شارژ تموم کرده بود با اجازه مامانای حاضر در جمع از وبلاگشون عکس دزدی کردم.

پ.ن :‌ خیلی از بچه های عزیز دیگه هم بودن که توی عکسا نیتسن. ببخشید که عکس از همه بچه ها نتونستم پیدا کنم و بزارم.