روز جهانی کودک مبارک ! این روز بزرگ رو به همه کودکان کوچک تبریک میگم.

امروز تولد ریحانه عزیز دل خاله هم هست ماچ موش موشک خاله تولد ٣ سالگیت مبارک ! مامانت می گفت امروز از صبح بیدار شدی و هی میگی امروز تبلد منه ؟ کیک تولدم کو شمعش و فوت کنم؟ قربونت بشم خاله فردا میایم خونتون مامانت واست تولد گرفته ! تولدت مبارک باشه عزیز دلم ! تشویق 

کاشکی عکسای خوشگل آتلیه ریحانه همرام بود میزاشتم به مناسبت تولدش اینجا ، اما همرام نیست. این دو تا عکس واسه زمستون سال پیشه تو قلعه سحرآمیز فعلا اینا باشه تا بعد اونا رو هم بزارم:

هفته پیش یه چند روزی مسافرت رفتیم مشهد. به ایلیا از همه بیشتر خوش گذشت چون همش یا تو سرزمین عجایب الماس شرق بود یا سرزمین عجایب پروما . حسابی کیف کرد و لذت برد. هر شب یه جا مشغول بازی بود. یه موقع هایی که من می رفتم خرید بدون اینکه غر بزنه همش باهام بود و فقط بدیش این بود که از جلو هر اسباب بازی فروشی ای رد می شدیم به زور میخواست ما رو ببره تو . از همه مغازه های اسباب بازی فروشی می خواست خرید کنه . هی باید بهش کلک می زدم می بردمش یه ور دیگه باز دوباره یه اسباب بازی فروشی دیگه می دیدیم روز از رو روزی از نو. بهش هم می گفتم مامان جان مگه قول ندادی پسر خوبی باشی بزاری من خریدم و بکنم بعد ببرمت طبقه بالا سرزمین عجایب ؟ می گفت : آره ولی من باید اول خرید کنم. با این حال کلی اسباب بازی خرید. تو این مرکزخریدا هم یکسره باید با ایلیا خان پله برقی بازی و آسمون سور (آسانسور) بازی به قول ایلیا می کردیم. هی از این پله برقی می رفت بالا می رفت پایین. قبل از رفتنمون بهش گفتم تو رو نمی برم. اذیتم می کنی . تو بمون پیش مامانی خودم با خاله عطی میرم. اومد هی بوسم کرد هی گفت مامان خیلی دوستت دارم. منم ببر با خودت قول میدم بزارم تو خرید کنی اذیتت نکنم بعد که خریدات تموم شد من و ببری سرزمین عجایب !

فقط خیلی بدغذا شده بود و نمی دونم چرا اصلا غذا نمی خورد. کلا مسافرت خوبی بود و خیلی خوش گذشت ، هر چند که بابا سیامک بخاطر مشکل کاریش نتونست با ما بیاد و جاش حسابی خالی بود و دل پدر و پسر واسه هم حسابی تنگ.

اینجا هم تو قطار موقع رفتن داره با باباش حرف میزنه :

اون کیف سبز کوچیکی که کنارشه و اون جوراب دخترونه ای که پاشه واسه ریحانس. جامونده بود خونه ما کیفش ایلیا هم جورابش و از توش درآورد و پاش کرد و دیگه هم حاضر نشد درش بیاره . کلا به هر چیزی که متعلق به ریحانه باشه این پسر ما علاقمنده !

همسفرامون مامانی اینا به قول ایلیا و بابایی و مادرجون (مادربزرگ من) و خاله عطی (خاله من) بودن.

حرم امام رضا هم زیاد بخاطر ایلیا نمی تونستم برم. چون همون دفعه اول که رفتیم و بعضی از این خانوما که اصلا کاری ندارن بچه جلوشونه پیرزن جلوشونه برای رسیدن به ضریح همینطوری همه رو هول میدادن و رد میشن چند بار خوردن به ایلیا و ایلیا هم که حساس س س ، پر یکی بهش می گرفت داد می زد بی ادبای بحشی (وحشی) من و هول ندید! خجالت دیگه از دفعه بعدش می گفت من دیگه مشهد خندهنمیام ، اون خانوما بی ادبن بحشین من و همش هول میدن. بچم فکر می کرد فقط به حرم امام رضا میگن مشهد خنده! اتفاقا چند وقت پیش هم خاله سپیده اینا رفته بودن مشهد. توی ورودی حرم اونجا که داشتن کیف خاله سپیده رو میگشتن ریحانه یه لحظه گم میشه و با یه خانومی اشتباهی میره داخل . بعد خانومه بهش میگه مامانت اینا کوشن کوچولو ؟ ریحانه هم برمیگرده به خانومه میگه : مامانم اینا رفتن مشهد ! خندهخندهخنده خانومه در حال غش غش خنده بوده که همون موقع سپیده میرسه ! خنده 

اما در کل پسرکم ارادت خاصی نسبت به امام رضا داره و کلی به زبون خودش با امام رضا حرف زد. منم دعاهام رو جمله به جمله می گفتم ایلیا با زبون کوچولوش و دل پاکش به امام رضا می گفت. اینقدر بامزه می گفت امام لضا دوست دارم که خدا میدونه !ماچ

اولین بار بود قطار سوار میشد و موقع رفتن تو قطار هیجانی شده بود هی میرفت از تختا بالا و میومد پایین. اما چون شب بود بعدش گرفت خوابید تا صبح که رسیدیم مشهد. موقع برگشتن هم یه دوست پیدا کرده بود کلی با هم تو راهروی قطار وایسادن و بیرون و نگاه کردن.

با وجود اون همه اسباب بازی که براش خریده بودم از مشهد روزی که رسیدیم خونه بعدازظهر به بهانه پارک رفتن با باباش رفت بیرون. بعد سرراه یه اسباب بازی فروشی هست رفته بود بست وایساده بود جلو در مغازهه به باباسیامک گفته بود : مگه ما با هم قرار نزاشته بودیم برام یه اتوبوس قرمز بخری؟ (تو ویترین بوده) باباسیامک بهش گفته بود: نه ! کی ما با هم همچین قراری گذاشتیم ؟تعجب  ایلیا : چرا بابا سیامک با هم قرار گذاشتیم. تو به من قول دادی این اتوبوس قرمزه رو برام بخری ! خندهخندهخنده

خلاصه خیلی شیک باباسیامک و گذاشته بود تو عمل انجام شده . الانم که یه هفته از خرید اون اتوبوس میگذره هنوز ایلیا خان هر جا میره اتوبوسش دنبالشه . خیلی هم بزرگه حمل و نقلش سخته . اما دیگه چاره ای نیست دیگه . یه روز من کلاس داشتم با باباسیامک اومدن دنبال من جایی میخواستیم بریم. یعنی من ایلیا رو دیدم مردم از خنده خنده خودش نیم وجب قدشه یه اتوبوس دو برابر خودش و همچین سفت و سخت گرفته بود بغلش وایساده بود منتظر من. بردیمش این نمایندگی شیرین عسل تو میدون ولیعصر بغلش و پر کرده بود خوراکی از اون ور هم حاضر نبود اتوبوسش و یه دقیقه بزاره زمین یا بده دست ما. می گفت اتوبوس خودمه بچه ها برش میدارن. با یه دستش به زور اتوبوسش و بغل کرده بود با یه دستش هم خوراکی واسه خودش انتخاب میکرد. البته اون روز ما این و فهمیدم که این بچه ها جنبه ندارن بهشون اجازه انتخاب بدی ! آدم و ورشکست میکنن میبریشون اینطور جاها بسکه میخوان از همه چی ده تا ده تا بخرن!  زبان

دیشب هم دو تا دوست عزیز که از دوستای خوب من هستن مهمونمون بودن، مگه این ایلیا گذاشت یه دقیقه باهم حرف بزنیم بسکه همش خودش میخواست با دوستای مامانش حرف بزنه . یه خاله واسش سی دی آورده بود یه خاله هم پازل شرک. دست هر دو تا خاله عزیز درد نکنه . ایلیا یه ده دقیقه ای سی دی رو گذاشت و دید و یه ده دقیقه ای هم پازل درست کرد اما بعد شروع کرد به شیطنت و ورج و وورجه و هی داد من و درآورد که ایلیا جان بشین ! ایلیا جان نکن ! ایلیا جان بزار ما حرفمون تموم بشه اینقدر نپر وسط حرف ما ! خلاصه بساطی داشتیم باهاش !

اینم از عکسای سرزمین عجایب ایلیا تو مشهد :

یعنی بازی نبود این ایلیا سوار نشه . از این ماشین تکونیا مدل به مدل داشت. من هر کدوم و شارژ می کردم ایلیا یه کم بازی می کرد بعد می دوید می رفت سوار یه ماشین دیگه می شد. ماشین شارژ شده خالی حرکت می کرد و بعد باید اون یکی رو شارژ می کردم.

اینجا سرزمین عجایبه الماس شرقه ! از اونجایی که ایلیا خیلی به اتوبوس کلا علاقمنده از این اتوبوسه خیلی خوشش اومده بود و کلی کیف کرد باهاش . حالا این علاقشم خیلی جالبه . ما اصلا از اتوبوس هیچ وقت استفاده نمی کنیم اما یه بار بر حسب اتفاق با ایلیا از این بی آر تی ها سوار شدیم و از اون به بعد ایلیا خان چنان علاقه ای به اتوبوس پیدا کرده که خدا میدونه . حالا قول دادم بهش یه روز به عنوان تفریح ببرمش اتوبوس سواری !نیشخند

اینجا هم سرزمین عجایب پروماست ! به این موتور رالیه هم خیلی گیر داده بود و من و بیچاره کرد از بس واسش ژتون خریدم این موتوره رو شارژ کردم سوار شه. اصلا هم حاضر نبود پیاده بشه . یه بار به زور پیادش کردم با هزار کلک داشتم می بردمش بیرون که یه دفعه یه دختربچه سوار این موتوره شد. ایلیا همین که این صحنه رو دید داد و بیداد وسط اونجا گریه زاری که این موتور منه چرا این سوار شده ! تعجبحالا هر چی بهش میگم پسرم اینا واسه همه بچه هاس همه باید سوار شن همچین اشکی می ریخت که نه ! اینا همه مال منه ! خلاصه سرزمین عجایب به اون گندگی رو یه ساعته صاحب شده بود بچم ! عینک بعدم ازدست من فرار کرد و می دویید دنبال موتوره که بگیرش دختر بچهه رو پیاده کنه. آخرش هم قلدور خان موفق شد طفلک دختره هم از ترسش در رفت و ایلیا خان سوار موتور شد. دوباره رفتم یه ژتون خریدم دادم به دختره از پدرش معذرت خواهی کردم گفتم یه دقیقه وایسین الان من ایلیا رو می برم دختر شما سوار شه. اما اون رفت ماشین سوار شد دیگه. باباش هم کلی از دست ایلیا خندید گفت چقدر پسرتون عشق موتوره ! نیشخند

اینجا رو ببینید چه لمی داده ! همچین شاهانه نشسته بود تو فنجون ، حالا من هی از این ور داد می زدم ایلیا فرمون و بچرخون فنجونت بچرخه ! می گفت نه همینطوری خوبه ! آخراش بود دیگه تازه از چرخش فنجونه خوشش اومده بود فرمون و می چرخوند.

راستی از طرف مجله شهرزاد برام کامنت اومده که عکس ایلیا رو با قسمتی از مطلب از وبلاگ توی صفحه 74 چاپ کردن. ازشون تشکر می کنم و خیلی ممنونم از لطفشون! رفتم مجله رو خریدم تا برای ایلیا نگهش دارم. حتما وقتی بزرگ بشه براش جالب میشه!

-----------------------------------------

پ. ن : دوستی به نام  غریب برام کامنت گذاشته بود. کامنتتون رو خوندم اما کاشکی آدرس ایمیلتون رو میزاشتین من اینطوری چطوری جواب شما رو بدم؟ فقط یه جمله بهتون بگم که دارید اشتباه می کنید و من بخاطر اشتباهتون نمی بخشمتون. من منتظر آدرس ایمیلتون هستم تا بیشتر با هم صحبت کنیم!