دلم می خواست روز تولد پسرک گلم یعنی سه شنبه ٢۶ بهمن بتونم چند خطی براش اینجا بنویسم اما متاسفانه اولین سالی بود تو این چند سال که فرصت نکردم روز تولدش براش بنویسم.

عزیزکم پنج ساله شدنت مبارک ! چه زود داری بزرگ میشی عشق کوچولوی من !  عسلک شیرین من دوستت دارم ! یه دنیا دوستت دارم و بزرگترین آرزوم سلامتی و موفقیت تو عزیز دلمه ! هیچی به اندازه دیدن شادی تو خوشحالم نمی کنه و دوست دارم همیشه شاد و خوشحال و خندان ببینمت ! هیچ چیز به اندازه دیدن شادی های کودکانت من و به وجد نمیاره و هیچ چیز به اندازه دیدن صورت خندان و نگاه پر از شیطنتت من و سرشار از شوق نمی کنه!

ایلیای من ! همیشه برای داشتنت خدا رو شاکر بودم و امروز بیشتر از همیشه شکرش می کنم چون هدیه ای شیرین و دوست داشتنی چون تو رو به من داد و ازش می خوام که همیشه خودش حافظت و نگهدارت باشه !

.

جشن تولد عزیزکم روز جمعه ٢٩ بهمن خونه مامانی اینا برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت.

بالاخره انتظار ایلیا خان به سر رسید و به کیک تولد اسپادرمنش رسید. آخه مدتها بود منتظر تولدش بود بیشتر هم بخاطر همین کیک اسپایدر من . از همون اولم امر فرمود که کله مرد عنکبوتی برای من . بیشتر کیکه هم که همین کله مرد عنکبوتی بود مونده بودیم چیکار کنیم. از همون لحظه هم که بابا سیامک کیک و گذاشت روی میز ایلیا هر دو دقه یه بار می خواست کیکش رو ببره . بعدم که کیک و برید و خاله سپیده می خواست کیک و تقسیم کنه رفت نشست بغل کیک و نزاشت کوچکترین برشی به قسمت کله گنده مرد عنکبوتی بخوره . قسمت های دیگه کیک بین مهمون ها تقسیم شد و در آخر کله مرد عنکبوتی موند تو سینی کیک که همون شکلی ایلیا کیک و گذاشت جلوش و یه چنگالم دادیم دستش که بره ببینیم چقدر از اون کله رو میتونه بخوره . یه چند تا تیکه کوچولو که ازش خورد گفت دیگه نمی خورم و بعد ما تونستیم اون کله رو بین افراد کیک نخورده یعنی من و باباش و مامانم و خاله سپیده تقسیم کنیم.

سر کادوهاش هم مصیبت داشتیم باهاش . هر کی کادوش و می زاشت می خواست همون لحظه بازش کنه که می بردمش یه کنار که مامانی باید وایسی تا آخر تولد که خاله سپیده کادوها رو باز کنه وگرنه هر کی کادوش و می گیره دستش و میره ها که دیگه راضی شد صبر کنه ! کلا مادر و پسر یکسره در حال بگومگو بودیم با هم !

جز این ریحانه طفلک خاله رو هم کلی از همون اول تولد در آورد. ریحانه می گفت تولد منم باید باشه و همه می گفتیم تولد تو هم هست و حتی کادو هم براش گرفته بودیم  بعد ایلیا بهش می گفت نخیر تولد خودم تنهاست تولد تو نیست و ریحانه هم می زد زیر گریه و به زور باید آرومش می کردیم. طفلک از اول تا اخر همش قیافش ناراحت بود ریحانه بسکه این ایلیا حرصش داد!

کادوهاش هم بیشتر نقدی بود که من البته زیاد دوست ندارم و نظرم اینه که تولد بچه باید کادوها چیزایی باشه که بچه دوست داره. اما بازم دست همگیشون درد نکنه . بقیه کادوها هم که یه جیپ شارژی ،‌ یه ماشین قرمز ،‌ یه کیف لوازم التحریر کامل،‌ یه چراغ خواب و ساعت و یه سویشرت بود. البته فردای روز تولدش هم دایی محسن با اینکه یه بار به ایلیا کادو داده بود اما باز دوباره یه هواپیمای خیلی خوشگل هم بهش داد!

و اما هدیه ای که ایلیا بیشتر از همه ازش خوشش اومد و براش ذوق کرد کادوی عمه تهمینه و عمو سورنای عزیز بود که دستشون درد نکنه لطف کرده بودن سرویس کامل خواب مردعنکبوتی برای ایلیا آورده بودن که ایلیا از همون شب خواست که ملافه و روبالشی تختش رو عوض کنم و از اون شب داره با مردعنکبوتی جونش می خوابه ! صبحشم که بیدار شد گفت مامان دیشب از همه شبا بیشتر گرمم شد!

عمه تهمینه و عموسورنای عزیز دست شما درد نکنه !

 

کادوی من و بابا سیا هم به قول ایلیا کشتی کج بود. یه رینگ کشتی کج با دو تا شخصیت که چراغش روشن میشه و یه چیزایی به هم میگن و با هم میجنگن که سر این ما رو کچل کرد. ما می خواستیم کادوش رو بخریم روز تولدش بهش بدیم که طاقت نیاورد و دقیقا سه شنبه ٢۶ بهمن که روز تولدش بود به زور دست باباسیا رو کشوند و برد به سمت مغازه اسباب بازی فروشی نزدیک خونه که اونجا این کشتی کج و دیده بود و بابا سیامک مجبور شد همون روز براش بخره! بعدشم مثلا قرار بود زیاد باهاش بازی نکنه و خرابش نکنه تا دوباره کادوش کنیم روز تولدش بهش بدیم که تا روز تولدش صندلی و نردبان روی رینگ رو داغون کرده بود و ما هم بی خیالش شدیم.

این عکسا رو هم همون روز که براش خریدیم ازش انداختیم،‌وگرنه الان دیگه این شکلی نیست و توسط ایلیا خان به یه روز دیگه دراومده!

این عروسکا هم مثلا تماشاچی هستن دارن مسابقه رو نگاه میکنن! البته یه چند دقیقه بعدش اسب و خر و گاو و الاغ و سگ و گربه و ...کل حیواناتی که در کمد ایلیا بودن همه با هم دسته جمعی داشتن این مسابقه رو نگاه میکردن !  

اینجا هم بچم همچین این رینگه رو بغل کرده ترسیده اون آقاها فرار کنن یه وخ!

 اینم عکسای  جشن تولد ایلیا روز جمعه:

ریحانه خاله - ایلیا - فرگل (دخترعمه مامان سمی) و آراد کوچولو

 

قیافه ناراحت ریحانه رو دارین که !

اینجا داره شمعش و فوت میکنه عشقم !


 

اینجا هم ذوق زده شده بعد از چند ساعت چاقو رو بهش دادیم کیکش و ببره!

 

اینجا هم داره کیکش و میبره عسلم البته با نظارت ریحانه!

پونصد بارم این کیکه رو برید. یعنی مرد عنکبوتی بیچاره همه جاش خنجر خورده بود دیگه طفلک!

بالاخره رضایت داد یه لحظه این کلاه تولد و بزاره سرش و ریحانه خانوم هم که مشغول پاتک زدن به کیکه!

نگاش و به کادوهه ببینید با چه اشتیاقی منتظره ببینه چی از تو کادوهه میاد بیرون!

فقط حیف که یادم رفت از صحنه ای که کله مرد عنکبوتی رو گذاشته بود جلوش و می خواست تنهایی کله به اون گندگی رو بخوره عکس بندازم! صحنه جالبی بود کلی باعث خنده مهمونا شد!