خیلی دلم میخواد تندتند بیام و از حرفای ایلیا بنویسم اما متاسفانه دیگه مثل قبل فرصت نمی کنم تندتند وبلاگش رو به روز کنم. چون درگیر کلاسام هستم و بیشتر روزا کلاس دارم و ساعت های کمتری رو تو اداره هستم. تو خونه ام که اصلا فرصت نمیشه. هر شب تصمیم می گیرم که از خونه وصل شم و از ایلیا بنویسم اما بسکه ایلیا خان شیطونی میکنن و از سرو کولم پشت کامپیوتر بالا میرن دیگه بی خیال میشم.

اگه بدونید چه زبونی در آورده روز به روز هم زبونش درازتر میشه وروجک ! زبان

تازگیا یاد گرفته هر درخواستی بخواد ازم بکنه خودش و لوس میکنه و پشت چشمش رو هم نازک میکنه با یه حالتی که یعنی من خیلی باهات الان صمیمی هستم نگاه میکنه مستقیم به چشام و میگه : 

- مامان سمی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟ خیال باطل

وقتی این و میگه اگه ندونم چه سوالی میخواد بکنه میگم :

- نه مامان جون ! بگو ناراحت نمیشم و بعد اون حرفش و میزنه مثلا :

- میزاری من با دوچرخم برم بیرون یا برام فلان چیز و میخری یا من و فلان جا میبری !

اما گاهی که تو یه شرایط خاص این و میگه و میتونم حدس بزنم چی میخواد بگه و جوابم هم نه هستش مثلا از اونجایی که عاشق قرص تامیه ولی روزی یه دونه بیشتر نمیتونه بخوره اون روز یه دونه بهش دادم خورد بعد سریع اومد پیشم گفت :

- مامان سمی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟ فرشته

- (من که می دونستم چی میخواد بگه) چرا مامانی ناراحت میشم. یه دونه بیشتر قرص پاستیلی (بهش میگه قرص پاستیلی) نباید بخوری برات خوب نیست!

- (بعد که دید من دستش و خوندم) چشمک : نه مامانی من درباره قرص پاستیلی نمیخوام حرف بزنم که ! میخواستم بگم میشه برام یه کارتن بزاری ببینم ! دروغگو (یعنی سریع حرفش و عوض میکنه بلا نبرده) از خود راضی یا اینکه درخواستش و یه جور دیگه عنوان میکنه مثلا میگه : مامان می خواستم بگم میشه یه قرص پاستیلی بدی نگه دارم برای فردام ! خندهخندهخنده

-----------------

اون روزی یه فیلم داشت می داد که مراسم عروسی رو نشون میداد و توش  عروس و داماد بودن. اسمش یادم نیست. خیلی با دقت فیلم و نگاه کرد بعد شروع کرد:

- مامان تو بخوای ازدباج کنی لباس سفید میپوشی ؟ بابا هم کت شلوار ؟ تعجبتعجبتعجب

- مامانی من یه بار ازدباج کردم لباس سفید هم پوشیدم بابا سیامک هم کت شلوار پوشیده ! ایشالله شما بزرگ میشی ازدباج می کنی عروست لباس سفید میپوشه تو هم کت و شلوار ! لبخند

- (ایلیا خوشحال و  خنده بر لب اشاره کرد روی سینش) خوشمزه : مامان جوب پس اینجای کت و شلوارم جیب داشته باشه بعد توش برام یه گل قرمز بزار . بعد اون کفش سفیدم رو هم الان می شینم رنگش می کنم قرمزش میکنم اون و می پوشم ! خندهخندهخنده

من : ای فدای تو پسرک خوشگلم بشم کی بشه دامادیت و ببینم عزیزکم ! بغلماچ

------------------------

تو کوچمون چند تا بچه همسن و سال ایلیا هستن که گه گداری بعدازظهرا میان تو کوچه با هم بازی میکنن. اولا ایلیا اصراری برای رفتن نداشت اما وای میساد کنار پنجره هی داد میزد بچه ها ساکت ! زبانسر و صدا نکنید زنگ می زنم پلیس بیاد ببرتون ها ! بازندهبرید خونتون ببینم اهه ! عصبانی ما هم هی باید حرص می خوردیم که بچه از کنار پنجره بیا این ور ! حالا تازگیا این بچه ها با دوچرخه هاشون میان بیرون و با هم دوچرخه سواری میکنن ایلیا هم که عشق دوچرخه سواری تا می بینه اونا اومدن دوچرخش و برمیداره میره باهاشون بازی میکنه . منم زیاد از این کار خوشم نمیاد و معمولا سعی می کنم نزارم بره اما به زورم که شده میره. اون روزی گفتم نرو شروع کرد با آب و تاب :  مامان آخه چرا نمی زاری من برم با دوستام بازی کنم ! ناراحت گفتم : وروجک تا چند روز پیش که از پشت پنجره دعواشون می کردی میخواستی براشون پلیس بیاری حالا چی شده شدن  دوستات ! متفکر همچینم غلیط میگه دوستام که ما می میریم از خنده! یه بارم داشت با همین مثلا دوستاش بازی می کرد تو کوچه دم خونه مامانم منم خونه مامانم بودم بعد یه دفعه دیدم ایلیا داره تند و تند در میزنه و مامان مامان میکنه سریع در و براش باز کردم فک کردم شاید جیش داره طبق معمول اینقدر خودش و نگه داشته حالا دیگه طاقتش تموم شده بدوبدو اومده بره دستشویی که دیدم نفس زنان با آب و تاب گفت : مامان بدو پول بده بهم برم این مغازه منقد آقا (ممد آقا سوپری سر کوچمون) برای دوستام بستنی بخرم میخوام بستنی مهمونشون کنم ! خندهخندهخنده  آره خلاصه پسرک ما حسابی از الان رفیق بازه خدا به خیر بگذرونه ! وقت تمام

یه کاری هم که انجام میده من می میرم از خنده اما خودم و به زور کنترل می کنم بلکه این عادتش و ترک کنه اینه که مثلا اگه به جایی بخوره دردش بیاد یا چیزیش بشه اون وسیله مورد نظر رو میخواد به زور بلند کنه بندازه دور یا اینکه سرش داد میزنه مثلا میخوره به میز میگه ای میز بد بی ادب دوستت ندارم چرا خوردی به من پام درد گرفت! زبان حالا اون روزی تو حموم وان و مثلا واسه خودش کرده بود ماشین و تو اون جقله جا داشت وروجک بازی در میاورد یه دفعه چون وان خالی بود ایلیا هم یه طرفش نشسته بود یه لحظه اومد وایسه که سر خورد و افتاد کف حموم. بعد از کلی جیغ و داد و گریه  گریهو اصرار اینکه الا و بلا باباش باید بیاد حتما تو این وضعیت ببینتش و هر چقدرم می گفتم بابا خونه نیست جیغ و داد که بابا سیامک بیا من و ببین ! ابله ساکت شد بعد شروع کرده داد و بیداد سر وان بدبخت حموم که تو بی ادبی من و انداختی زمین اخمق هیپنوتیزم گفتم : مامان این حرف و دیگه نزنیا حرف بدیه ! ایلیا : به کسی که نگفتم به این وانه گفتم ! خندهخندهخنده بعدم از من قول گرفت که از حموم که رفتیم بیرون این وان بی تربیت اخمق رو برداریم ببریم پشت بوم از بالا بندازیم پایین تا بشکنه حالش جا بیاد ! بچم در این موارد خیلی خشن رفتار میکنه ! البته به باباش برده ها ! باباشم همینطوریه مثلا داره راه میره اگه حواسش و جمع نکنه بخوره به میزناهارخوری سریع دستور میده که : این میز و ردش کن بره  خیلی جاگیره ! تعجب

--------------------

یه روزم یادم نیست چیکار کرد دعواش کردم شروع کرد گریه کردن وسط گریه هاش که سعی می کرد کاملا سوزناک هم باشه رو کرد به من : آخه پس کی تو میخوای مامان خوبی بشی ای خدا ! چشم (موقع ای خدا گفتنش هم به بالا نگاه میکنه همیشه) خنده
 

--------------------

چند روز پیش همینطوری ناخودآگاه بهش خیره شده بودم داشتم نگاش می کردم ایلیا هم داشت برنامه کودک می دید بعد یه دفعه چشاش افتاد به من دید من زل زدم بهش دارم نگاش می کنم یه کم من و نگاه کرد بعد شروع کرد همچین با احساس قلب این شعر و خوندن : از چشات معلومه من چقدر خوشبختم تو کنارم هستی ! ماچماچماچ 

یعنی اینقد بعدش گرفتم چلوندمش و ماچش کردم که بچم حرصش در اومده بود بغل

-------------------

دیروزم با باباش رفت پارک برگشتن طبق معمول همیشه که بالاخره یه جوری باباش و انداخته تو خرج دیدم یه جعبه گنده دستشونه که باباسیامک گفت ایلیا خان جلو در مغازه اسباب بازی فروشی وایساده گفته تا تاب نخری من نمیام خونه ! هر کاری هم می کنیم اینطور موقع ها در مقابل خواسته هاش مقاومت کنیم که هم فک نکنه با زور و گریه میتونه به خواستش برسه هم پرتوقع نشه بازم کم میاریم بیشتر وقتا ! به قول عطیه جفتمون بچه ذلیلیم شدید ! نیشخند خلاصه باباش براش خریده بود به این شرط که دیگه هر روز نگه من و ببرید پارکا ! ایلیا هم با حالت ذوق زده تا رسید به من : مامان دیگه میخواد بابا سیامک حیاط مامانم اینا رو برام بکنه پارک دیگه از این به بعد من هی گیر ندم به شما ابله که من و ببرید پارک ! تو همین حیاطشون بازی کنم ! خنده

حیاط مامانیش اینا که دیگه شده پارکینگ ایلیا . یه طرف موتورش یه طرف ماشیناش یه طرف دوچرخش یه طرف سه چرخه بچگیش ! اون روزی بابام شاکی بود بهم گفت همه حیاط شده وسایل بازی این وروجک! ماشین و میخوایم بیاریم تو بایدحواسمون باشه به موتور و ماشین ایلیا خان نخوره ! جالبه آخه ایلیا هم خیلی بامزه همه رو میره ردیف پارک میکنه بغل ماشین داییش ! زبان حالا که دیگه تاپم اضافه شده از این به بعد حتما باید مواظب باشن ماشین و دارن میارن تو به تاپ وسط حیاط نخوره ! از خود راضی

خلاصه باباش براش تاپش و وصل کرد و یه کم تاپ سواری کرد. بعدم هر کاریش کردیم با ما خونه نیومد گفت هر جا تاپم باشه منم همون جا ام تعجب می مونم اینجا میخوام تاپ سواری کنم. ما رفتیم خونه یه ساعت بعد زنگ زدیم التماسش کردیم که ایلیا دیگه بازی کردی دیگه بیا خونه دوباره فردا صبح بازی می کنی که اصلا راضی به اومدن نشد که در آخر مجبور شدیم با تهدید بیاریمش خونه هیپنوتیزم بهش گفتم الان باباسیامک میاد تاپت و باز میکنه میبره پس میده اگه نیای خونه که دیگه آقا افتخار دادن ساعت ١١ شب باباشون برن دنبالشون تشریف بیارن منزل ! امروز صبح هم مامانم میگه همین که چشش و باز کرد نه صبحونه خورد نه چیزی راه افتاد رفت حیاط تاب بازی ! حالا منتظریم ببینیم امروز بعدازظهر دیگه گیر نمیده بگه من و ببرید پارک یا نه تا بعدازظهر تاپه از چشش افتاده و دوباره پارک میخواد!

حالا نوبت عکساس :

این یه روز از اون روزاس که کنار پنجره نشسته بود سر بچه ها پشت بلندگوش داد میزد و میخواست براشون پلیس ببره ! بلندگوش رو هم کنارش ببینید ! خنده

این عکس واسه دو سه روز پیشه اینجا هم داره میگه عکس ننداز ازم. یه عادت بدی داره وقتی میخواد بازی کنه دونه دونه اسباب بازیهاش رو از تو کمدش میاره بیرون و ولو میکنه وسط اتاق و بازی میکنه . دیگه اینطور موقع ها ما واسه رد شدن باید از رو ماشین و عروسکای آقا رد شیم بریم اون ور !

اینجا با ریحانه داشت عکسای وبلاگش و نگاه می کرد !

اینم یه نموره از شکلک درآوردناش جلو  دوربین ! عکسایی که می زارم ایلیا موهاش کوتاهه ماله قبل از عیده البته !

یه نگاه به دستش که ماژیکه و یه نگاه به پاهاش بکنید خودتون متوجه میشید اینجا چه دسته گلی به آب داده !

خونه مامانی اینا ایلیا و ریحانه مشغول بازی . ایلیا خان کتونی مامان سمیش و پاش کرده ریحانه خانوم هم کفش مامان بزرگش رو لنگه به لنگه پاش کرده و کیف خالش رو هم گرفته دستش و حسابی مشغول بازین !

اینم ریخت و قیافش بعد از بازی ! لب و دهنش و نگاه کنید. بسکه تو بازی رفتم در یخچال و هر چی گیرشون اومد آوردن خوردن !

اینم یه بار که می گفتم بیا بریم بخوابیم می گفت نه خوابم نمیاد بعد از چند دقیقه دیدیم این شکلی خوابش برده بود !

اینم یه بار دیگه که نشسته بود پشت ارگ و بازی می کرد یه دفعه دیدیم سرش رو مبل بدنش رو صندلی بین زمین و هوا خوابش برده ! خنده 

همه عکسا غیر از دوتای اولی که جدیده بقیش برای خیلی وقت پیشاس که هی فرصت نمیشد بزارمشون!