پسرک قشنگم امروز بیشتر از همیشه عاشقتم ! تو همه زندگی منی تو همه دنیای منی ! به چه زبونی بگم که بی نهایت دوستت دارم! 

ایلیای من میدونی دیروز یکی از قشنگ ترین روزای زندگی من و ساختی ؟ میدونی دیروز بیشتر از همیشه دلم واست ضعف رفت ! میدونی حس شیرین دیروزی که تو برام ساختی هیچ وقت از یادم نمیره ؟ میدونی دیروز چقدر بیشتر از همیشه خدا رو شکر کردم بخاطر داشتنت به خاطر مادر بودنم و بخاطر این همه حس قشنگ مادری که تو بهم هر روز بیشتر هدیه می کنی ؟!

دوستت دارم مامانی . بدون همیشه توی این دنیای بزرگ برام عزیزترینی ! یه روزی بزرگ میشی اینجا رو میخونی دلم میخواد همیشه خاطرات کودکیت و برات بنویسم! خاطراتی که خیلی دوستشون دارم خیلی ! خاطراتی که دوستشون دارم و دوست دارم که ثبت بشن ،‌اما من .... کوتاهی می کنم تو نوشتنشون! اما این بار اینقدر شیرین تر از همیشه بودی که دلم خواست حتماً ثبت بشه!

آقا کوچولوی مهربون من ! دیروز من ساعت ۴ رسیدم خونه مامانی . تو ساعت ۵ از مهد می رسی . به مامان گفتم تا ایلیا بیاد من میرم یه چرتی بزنم خیلی خسته ام. رفتم تو اتاق و خوابیدم. تو عمق خواب بودم اما وقتی تو رسیدی از خواب پریدم و صدای دویدنت رو به سمت مامان شنیدم. نمی دونستی من رسیدم. آخه من همیشه بعد از تو می رسم. اما حالا چون ماه رمضونه و ساعتهای کاری رو کمتر کردن زودتر از تو می رسم اما هر روز می رفتم خونه خودمون تا تو برسی خونه مامان و بعد بیام دنبالت اما دیروز این کار و نکردم و همونجا خونه مامان منتظرت موندم. داشتم صدات و می شنیدم اما از زور خستگی نای بلند شدن نداشتم. به عادت هر روزت دویدی سمت مامانی و مامانی هم بوست کرد و بهت خسته نباشید گفت و کیفت رو باز کرد تا ببینه همه خوراکی هایی که واست گذاشته خوردی؟ تا در کیفت و باز کرد بهت گفت وای تو کیفت چقدر بوی کیک توت فرنگی میاد ایلیا . کیک و شیرت و خوردی ؟ و تو گفتی بله . مانتو و مقنعه من رو صندلی کنار مامان بود. تو انگار یه لحظه چشمت به لباسای من افتاد یاد من افتادی اما اصلا فکر نکردی که شاید زودتر از تو رسیدم به مامانی گفتی: مامانی آدما هم مثل کیک توت فرنگی بو  دارن؟ مامانی بهت گفت بله مامانی چطور؟ گفتی : آخه بوی مامانم میاد! بعدم سرت و بردی سمت لباسای من و بوشون کردی . بعد رو کردی به مامانی و گفتی : مامانم کی میرسه پس ؟ که مامانی از تکون تکون خوردنت فهمید تو جیش داری و از اونجایی که همیشه به زور باید بفرستیمت دستشویی بهت گفت : اگه بری دستشویی یه کسی و بهت نشون میدم که خوشحال شی! تو هم در حالیکه هی پشت هم میگفتی کی و نشونم میدی کی و نشونم میدی اومدی سمت دستشویی و همون موقع من و که دراز کشیده بودم تو اتاق دیدی . من داشتم زیرچشمی نگات می کردم اما خودم و زدم به خواب تا ببینم عکس العملت چیه ؟ خوشحال شدی و خندیدی و ذوق کردی تا اومدی بیای پیشم مامانی بغلت کرد و بردت دستشویی و تو از ذوقت که من و دیدی بلندبلند میخندیدی و هی به مامانی می گفتی فهمیدم می خواستی مامانم و بهم نشون بدی . بعدم اومدی بیرون و دویدی رو تخت و خودت و انداختی تو بغل من و هی بوسم کردی . اینجا بود که دیگه طاقت نیاوردم و تا تونستم بغلت کردم و چلوندمت و بوست کردم. بعدم با زبون کوچولوی خودت بهم گفتی: چقدر امروز روز خوبیه ! مامانی تو همیشه اینطوری برس تا من که از مهدکودک میام تو اینجا خونه مامانی اینا باشی . من اینطوری دوست دارم ! بعدم هی بغلم کردی و هی بوسم کردی و هی گفتی مامان دوستت دارم ! تا شب این جمله رو هزار بار تکرار کردی . هزار بار گفتی مامانی دوستت دارم . مامانی خیلی دوستت دارم . منم همش بغلت می کردم و می بوسیدمت و می گفتم من عاشقتم مامانی ! حتی یه جا یه کار جالبی کردی که همیشه تصویرش تو ذهنم میمونه ! خیلی قشنگ بود کارت خیلی ! چطوری به فکرت رسید این کار و بکنی کوچولوی نیم وجبی من ؟ با هم نشسته بودیم داشتیم سریال می دیدیم. بعد من پا شدم برم سمت آشپزخونه تا چیزی برات بیارم بخوری . من که پا شدم تو هم پا شدی و بدوبدو از من جلو زدی و رفتی دم ورودی آشپزخونه و خیلی سریع چهارپایه پلاستیکی رو گذاشتی و رفتی روش وایسادی و لبات و غنچه کردی و آوردی جلو من که رسیدم بهت گفتی مامان اول یه بووووس بده! و من و بوسیدی ! یه لحظه .... برای یه لحظه ..... دلم می خواست دنیا همونجا وایسه ! دلم میخواست همونجا تو با قد نیم وجبیت روی چهارپایه پلاستیکی منم رو به روت همونطوری تو همون حالت بمونیم و همدیگه رو ببوسیم و من محکم تو بغلم فشارت بدم و تو هم دستت رو دور گردن من حلقه شده نگه داری!

چقدر بوسیدنهای از ته دلت چقدر محبتای کودکانه قشنگت چقدر چشمای خوشگل و مژه های بلندت وقتی دارن باهام حرف می زنن رو دوست دارم ! محبتای کودکانت اما با تمام احساست خیلی دوست داشتنیه پسرک کوچولوی با احساس من!

حتی شب موقع خواب هم با همیشه فرق داشتی . طبق معمول کتابی رو که دوست داشتی برات بخونم و انتخاب کردی اونم ۴ تا ! بهت گفتم این یه قانونه هر شب یه کتاب نه بیشتر ! بالاخره به دو تا کتاب راضی شدی. از بین ۴ تا کتاب ده بیست سی چهل کردیم و دو تا کتاب رو انتخاب کردیم و برات خوندم. از اول تا آخر کتاب خوندنم تو دستات دور گردن من حلقه شده بود و هی بوسم می کردی. برعکس همیشه که فقط به قصه ای که برات می خوندم فکر میکردی تا خوابت ببره ! چند بارم وسط قصه برگشتی گفتی مامانی یادت نره خیلی دوستت دارما ! آخه فسقلی احساساتی من کی تو اینقدر بزرگ شدی که این حرفا رو بهم میزنی ؟! عزیز خوشگلم میدونی امروز چقده بی تابتم ؟ چقده دلتنگتم ؟ بیشتر از همیشه .... !

دیشب تا صبح هزار بار بوسیدمت ! دیشب از همیشه بیشتر دوستت داشتم ! تو دیشب قشنگ ترین شب زندگی من و ساختی مامانی قشنگم! صبح هم که میخواستم بغلت کنم ببرمت خونه مامانی اینا برعکس همیشه که خوابی و حتی چشات رو هم باز نمی کنی بیدار شدی ! با لبخند پا شدی و  خواستی بغلت کنم. بغلت کردم بهت کمی آب دادم و بردمت خونه مامانی اینا و بوسیدمت و بعد باهات خداحافظی کردم و تو هم  چشات و بستی و خوابیدی !

ممنونم ازت پسر مهربونم ! ممنونم از این همه حس خوب که دیروز بهم هدیه دادی ! ممنون از این همه حس قشنگ و زیبا که همیشه بود اما دیروز از همیشه پررنگ تر بود ! به قول خودت یادت نره که خیلی دوستت دارم خیلی ! بغل

----------------------------

 اینم یه عالمه عکس برای جبران این مدت طولانی که ازت عکسی نزاشتم !