پسرکم حسابی بزرگ و البته شیطون شده ! مهدکودکش رو مرتب و با عشق وعلاقه تمام میره . طوری که قرار بود شنبه ها که خونه هستم نفرستمش تا بمونه پیش خودم اما خودش اصرار داره که بره و در نتیجه میره ! توی مهدش کلاس زبان کامپیوتر نقاشی کاردستی سفالگری و شعر و قصه دارن و من خدا رو شکر از مهدش بی نهایت راضیم. معمولا تا ساعت 11 خوابه بعد بیدار میشه و صبحونه یا ناهار میخوره و مامان آمادش میکنه و سرویسی که براش گرفتم که یه خانوم هم هست ساعت دوازده و نیم میاد دنبالش و میبرش و عصر هم ساعت 5 دم در به مامان تحویلش میده و منم ساعت 5 و ربع می رسم خونه. یه سری هم کتاب هوش و ریاضی و  علوم در حد سن خودشون دارن که اونا هم باهاشون کار میشه.

اینجا ایلیا داره شاد و خندان میره مدرسه :

 

 

 امسال روزای اول مهر جو اول مهر بدجوری پسرک ما رو گرفته بود و با اینکه تازه این کیف مناسب مهدکودکی رو که تو عکس بالا پشتشه براش گرفته بودم اما کیف اسپایدرمن بزرگ به قول خودش مدرسه ای می خواست. می گفت اینی که من دارم مهدکودکیه من مدرسه ایش رو می خوام! من بزرگ شدم ! غیر از کیف ،‌کفش اسپایدرمن می خواست و هزار تا چیز اسپایدر من دیگه . کفش اسپایدرمنم که دیگه از مد افتاده گیر نمیومد که ... کلی گشتم تا یه کتونی مشکی اسپایدر من براش پیدا کردم اما چیزای دیگش به وفور موجود بود. کیف مدرسه ای اسپایدرمن هم یه دونه خودش به انتخاب خودش خرید که دو برابر هیکلش بود و تا تو مغازه دید گفت همین و می خوام و راضی نشد بگردیم براش کوچیکترش و پیدا کنیم. از ذوقش شب اول کیفه رو بغل کرد و خوابید.

فرداش هم با  ذوق و شوق کیفی رو که دو برابر خودش بود با خودش برد مدرسه !

اما چند روز بعدش که مسافرت رفته بودیم تویسرکان اونجا رفتیم مرکز خرید یه کیف قرمز اسپایدرمن کوچیکتر دید و اون و خواست. اولش نمی خواستم براش بخرم گفتم بدعادت میشه اما بعد از اونجایی که دیدم کوچیکتره و مناسب مهدکودکه و خودم هم خوشم اومد براش خریدم که دیگه اینقدر از این خوشش اومد چون قرمز بود که دیگه تمام مدت هر جا می رفتیم اون دستش بود. وقتی هم اومدیم تهران اون یکی کیف قبلی رو اصلا دیگه تحویل نگرفت و سریع هم بخشیدش به یکی دیگه و چند شب این کیف قرمزه شب و روز باهاش بود و باهاش می خوابید و بیدار می شد.

اینجا تویسرکانه . رفته بودیم بازار گردوش پسرک کیف به دست تو بازار گردو منتظر ما ایستاده تا ما گردو بخریم !

اینم عکسش کیف بغل :

 پسرکم عشق کت و شلوار شده . مردادماه عروسی دخترعمم بود همین که فهمید یه عروسی دعوتیم گیر داد که کت و شلوار و کراوات می خوام. منم راستش خوشم نمیاد بچه کت و شلوار بپوشه اهمیتی ندادم گفتم از سرش میفته . بعد یه بار رفته بودیم تو یه فروشگاه لباس بچه داشتم خرید می کردم چشش خورد یه یه دست لباس اسپرت پسرونه که کراواتم داشت. من یه طرف دیگه داشتم خرید می کردم که دیدم بدوبدو اومد لباس من و کشید شروع کرد با صدای بلند با هیجان که مامان مامان بدو بیا لباس کراوات دار پیدا کردم. منم رفتم دیدم و خوشم اومد و از خدا خواسته براش خریدم. گفتم خدا رو شکر کت و شلوار از سرش با این میفته . اتفاقا فرداش و پس فرداش دو تا تولد دعوت بودیم که پوشید و کلی ذوق کرد. دو تا عروسی هم هفته بعدش که اونجا هم پوشید و کلی خوشحال بود از اینکه کراوات زده بچم!

اینم مراحل کراوات زدنش قبل از رفتن به تولد:

  

 

 

بعدم که مثلا کراواتش و بست و آماده و دست به سینه نشست تا من آماده بشم : 

 

 

 

تولدم تولد دخترعمه من بود. اونجا هم با ریحانه اینقدر دوتایی آتیش سوزوندن که خدا میدونه ! بدجوری هم عشقولانه شده بودن این دو تا اون روز :

خفش نکنی بچم و خاله ! خنده

شبش هم بعد از تموم شدن تولد تو راه خونه رفتن از بابا سیامک خواست که ببرش به قول خودش پارک هواپیمایی و با همون لباس کلی اونجا شیطونی کرد !  

عاشق حرف زدناشم. عاشق کاراشم. چند روز پیش با دوستش مانی که خونمون بودن داشت تو اتاقش بازی می کرد که من رفتم دیدم همه اسباب بازی ها از تو کمدش اومده بیرون و کل اتاق پر اسباب بازیه و اینا هم هی از رو اینا راه میرن و تلق تلق اسباب بازی ها میشکنه . عصبانی شدم و گفتم این کار یعنی چی سریع اسباب بازی ها رو جمع کن بزار تو کمدت فقط با اونایی که میخوای بازی کنی بیرون باشه . دیدم خیلی جدی یه طوری که مثلا داری مانی رو نصیحت میکنه داره بهش میگه مانی ما نباید ماشینامون و اسباب بازیهامون و بشکونیم آخه یارانه ها اومده ! خندهخندهخنده

وای من و مامان مانی رو بگی مردیم از خنده از دست این وروجک با این زبونش ! خنده حالا نمی دونم تو مهد بهشون گفته بودن ! تعجب

 چند روز پیش داشت غذا میخورد یه دفعه سرفش گرفت با دهن باز سرفه کرد خرده غذاش ریخت بیرون. بهش گفتم مامان این کار اشتباهه آدم با دهن پر سرفه نمیکنه ! گفت : چیکار کنم خوب مامان ؟ سرفم گرفت دیگه ! سرفه که مثل ماشین ترمز نداره که بشه نگهش داشت! خندهخندهخنده

یه بارم از خواب بلند شد با هیجان نشست پیشم شروع کرد تعریف کردن خوابش اینطوری : مامان من خواب دیدم با یه زن کوچولو عروسی کردم با هم نشسته بودیم تو ماشین با هم رفتیم پارک قلعه سحرآمیز دریا استخر ! من : خوب ... دیگه ! ایلیا : خوب دیگه هیچی مامان بگو چه غلطا ! خنده من : تعجبخندهخنده

بعد که دید من کاغذ و برداشتم تا بنویسم چی گفت که یادم نره اینجا بنویسمش گفت مامان داری حرفام و می نویسی ؟ گفتم : بله .. گفت : بنویس ایلیا خواب دیده با یه زن خوب و کوچولو عروسی کرده . بنویس ایلیا خواب دیده با یه زن کوچولو رفته قلعه سحرآمیز ، بنویس ایلیا خواب دیده با یه زن کوچولو رفته استخر ، من : خوب دیگه ؟ ایلیا : هیچی دیگه همینا رو فقط بنویس !ماچ

یه روز داشتم بهش غذا می دادم خیلی سر غذا خوردن اذیت می کرد و هی وسطش پا می شد می رفت. هر بارم بهش می گفتم بیا قاشق بعدی الکی می گفت دهنم پره ! آخرش منم عصبانی شدم بهش گفتم مامان تندتند دهنت و خالی کن بزار قاشق بعدی رو بهت بدم. گفت : تو که اینقدر من و دوست داری اینقد بوسم میکنی دوست داری من تندتند غذام و بخورم که خفه بشم ؟ نه! دوست داری ؟ سوال من : الهی فدات بشم مامانی قربونت بشم بیا فعلا یه چند تا بوس بهم بده ! ماچماچماچ

عاشق اینه که شمع روی کیک تولد و فوت کنه . حالا این کیک تولد برای هر کی هست باشه ایلیا باید تو فوت کردنش یه نقشی داشته باشه ! از خود راضی

اینجا هم یه روز تو مرداده تولد نفیسه دخترعمه ایلیاست که ایلیا خان داره به کمک نفیسه کیک تولدش و فوت میکنه !

 

اینجا هم تولد ریحانس ١۶ مهر بعد از اینکه کیک تولد ریحانه رو دوتایی فوت کردن ! عزیز خاله هم ۴ ساله شد! تولدت مبارک ریحانه عزیزم ! بغل

ایلیا همچنان عاشق رنگ قرمزه . هر چی میخره قرمز . تمام دفتراش و پاک کن و تراش و وسایل مهدکودکش همه قرمزه ! نقاشی هاش و بیشتر قرمز رنگ میکنه . رنگ نقاشی های تو کتاباش و قرمز میکنه ! اسباب بازیهاش و همیشه قرمز میخره . اگه چیزی که میخواد قرمزش نباشه صورتی میخره . حتی چند ماه پیش می خواستیم یه دست راحتی جدید بخریم تو مغازه ها که می رفتیم ایلیا می رفت رو مبلای قرمز می نشست می گفت این و بخریم. خیلی دلم میخواد بدونم این علاقش به رنگ قرمز از نظر روانشناسی توی بچه های این سنی چی رو نشون میده ! کسی میدونه ؟