پسر قشنگم ایلیای من عزیزم از اول مهرماه کلاس اولی شدی ! یه روزی با خودم فکر می کردم کو تا ایلیا کلاس اولی بشه و فک می کردم  اون زمان خیلی دوره اما خیلی زود رسید. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش و میکردم رسید و تو ایلیای گلم رو روپوش مدرسه به تن و کوله به پشت تو مدرسه دیدم. عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی همیشه خوشحال باشی و همیشه با هیجان و شادی مدرسه بری . مثل همین روزای اول که اینقدر با خوشحالی میری و ذوق داری .

سه هفته مدرسه رفتی و تو این سه هفته هر بار خواستم بنویسم نشد تا امروز که تصمیم گرفتم هرطور شده برات بنویسم.  حالا خلاصه ای از این سه هفته رو برات می نویسم تا یادگاری برات بمونه ! متاسفم که نمی تونم مثل قبل این دفتر خاطرات مجازیت رو تند و تند برات بنویسم.

چهارشنبه 29 شهریور روز جشن شکوفه ها بود که اون روز رو مرخصی گرفتم تا در کنارت باشم و با باباسیامک از زیر قرآن ردت کردیم و بردیمت مدرسه . نمی تونم بگم چه حالی داشتم وقتی می دیدم اینقدر بزرگ شدی عشق مامان . از ذوق و هیجان تمام مدت بغض تو گلوم بود. مخصوصا وقتی که اسمت و صدا کردن برای کلاس بندی و تو رفتی توی صف ایستادی! خوشحال بودم از بزرگ شدنت از غروری که داری که دوست نداری کسی فک کنه تو بچه ای و دوست نداشتی من و بابا خیلی بهت بچسبیم چون بهمون گفتی من خودم می دونم چیکار کنم هی نیاید بهم بگید. از اون کوله پشتی ساده ای که برای مدرست انتخاب کردی و هر کاری کردیم عکس دارش رو برداری قبول نکردی و گفتی اونا برای پیش دبستانیاست من دیگه مدرسه ای شدم نباید کیفم عکس داشته باشه . از کتونی قرمزی که خریدی و هر کاری کردیم این بار کفشت رو یه رنگ دیگه بگیری باز دوباره قرمز خریدی . تا الان غیر از یه دونه کفش که کادوی خاله سپیدس بقیه کفشات همه قرمز بودن .

از خردادماه اومدیم خونه جدید که خدا رو شکر این دیگه خونه خودمونه و حالا حالاها دیگه جابجا نمیشیم. خیلی خوشحالیم که قبل از مدرسه رفتن تو خونه دار شدیم و آرامشمون بیشتر شد. تو این خونه رو خیلی دوست داری طوری که زیاد دوست نداری جایی بریم و بیشتر دوست داری خونه باشیم. مخصوصا اینکه چند تا پسربچه همسن و سال خودت همسایه های ما هستن و تو  کل سه ماه تابستون رو با محمد امین و طاها تو حیاط و پارکینگ و گاهی خونه اونا و گاهی خونه خودمون بازی کردی و سرگرم بودی . از شانست هر سه هم تو یه مدرسه هستید و این که تو اینقدر برای مدرسه ذوق داشتی یه علتش همین بود. از همون روز اول زنگ تفریح طاها و محمدامین میان دم کلاس تو دنبالت و زنگای تفریح هم با اونا هستی و حسابی به قول خودتون با هم بازی می کنید. در واقع تو اصلا تو مدرسه تنها نبودی و از روز اول دوستات بودن و این خودش باعث خوشحالی من بود.

روز اول که جشن شکوفه ها بود اومدیم سر کلاست دیدیم با پسر تپل مپل کلاستون دوست شدی و کنارش نشستی . اونم عین خودت عشق اسپایدرمن بود و هر دو داشتید در مورد شخصیت هایی که دوست دارید صحبت می کردید. کلی ازتون عکس و فیلم گرفتیم و از دوستی با آرین خوشحال بودی . مخصوصا اینکه کلا کسایی رو که فکر می کنی قوین دوست داری و به نظرت آرین پسر قوی ای اومده بود. تازه علایقش هم با تو مشترک بود. شنبه اول مهر رو مدرستون کلاس اولی ها رو تعطیل کرده بود و با هم خونه بودیم. یکشنبه که روز اول مدرسه ها بود داشتیم می بردیمت مدرسه سر کوچه مدرسه آرین رو دیدی و بعد از سلام بهش  پیشنهاد مسابقه تا دم مدرسه رو دادی . دویدنتون خیلی بامزه بود و من و بابا سیامک و مامان آرین کلی بهتون خندیدیم. چون آرین تپل مپل بخاطر تپلیش خوب نمی تونست بدویه و عقب مونده بود و تو برنده شدی و حسابی خوشحال بودی که تونستی از آرین تپل مپل جلو بزنی .

معلمت معلم خوبیه شکر خدا . فعلا که خیلی ازش تعریف می کنن و میگن چند سال معلم نمونه بوده . امیدوارم تا آخر سال نگرانی ای از این بابت نداشته باشیم. روز اولی که رفتی مدرسه وقتی برگشتی ازت پرسیدم معلمت رو دوست داری معلمت خوب بود؟ جواب دادی بله معلممون خوبه ولی سخت گیره . گفتم چرا سخت گیره پسرم ؟ گفتی آخه زیاد مشق داده گفته یه صفحه پر بنویسید ا . گفتم مادر خسته نباشی !  روز دوم هم که باز یه صفحه مشق داده بود بهتون که تو به خط سوم که رسیدی اصرار می کردی که من برات بنویسم ولی بعد که دیدی قبول نکردیم خودت مجبور شدی بنویسی !

خیلی نگران ساعت خوابت بودم چون عادت کرده بودی تا ظهر می خوابیدی و شب ها هم دیر می خوابیدی . پیش دبستانیت رو هم که همیشه ظهری بودی اما شکر خدا خوابت خیلی سریع از همون شب اول تنظیم شد. چون صبح زود بیدار میشی شبا از ساعت نه چشات قرمز میشه و خوابت میاد ولی از اونجایی که عادت نداری زود بخوابی یکی دو شب اول رو مقاومت کردی اما بعدش دیگه ده نشده خواب بودی . 

خوراکی هر چی برات می زاریم دست نخورده بر می گردونی . فقط شیر یا شیرموزی که تو کیفت می زاریم رو می خوری و میوه و لقمه و بیسکویتت رو بر می گردونی و این ناراحتم میکنه . بیشتر فک می کنم زنگ های تفریح اونقدر به فکر بازی و شیطونی با محمدامین و طاها و دوستات هستی که دیگه وقت نمی کنی خوراکی هات رو بخوری . البته خدا رو شکر صبح ها صبحونت رو خوب و کامل می خوری . من همیشه فکر می کردم با صبحونه خوردنت مشکل داشته باشم که بازم جای شکرش باقیه که ندارم. ظهرها هم که از مدرسه بر میگردی چون خوراکی هات رو نمی خوری گرسنه ای و ناهارت رو هم خوب می خوری .

همون روز اول که از مدرسه برگشتی سرماخورده بودی و تب داشتی که با شربت سرماخوردگی و استامینوفن و پاشویه بهتر شدی.

نمی دونم چرا زیاد دوست نداری کسی در مورد مدرسه ازت سوال کنه . جایی مهمونی دعوت بودیم. از خونه که می خواستیم راه بیفتیم با من شرط کردی که کسی نباید هی در مورد مدرسه ازت سوال کنه چون تو دوست نداری .  همینم شد. تو جمعی که بودیم هر کسی در مورد مدرسه ازت سوال می کرد جواب نمی دادی  و یا اینکه می گفتی من مدرسه نمیرم که پیش دبستانیم و همه رو سرکار می زاشتی.

عملکرد هفته اولت رو که از معلمت پرسیدم گفت که کمی بازیگوشی و جات رو عوض کرده بود آورده بود پیش خودش . اما دیروز که ازش سوال کردم این هفته ازت راضی بوده و گفت جاش رو که عوض کردم خیلی بهترر شده و دیگه بازیگوشی نمی کنه .

احساساتت در مورد مدرسه این روزا ضد و نقیضه . اون روز داشتی مشق می نوشتی با یه حالتی گفتی مامان کسی هست که اصلا از مدرسه خوشش بیاد ؟ سخته مشق نوشتن و من نگران کلی از مزایای مدرسه و با سواد شدن برات گفتم. چهارشنبه جلسه اولی بود که نقاشی داشتید. وقتی اومدم خونه دفتر نقاشیت رو با خوشحالی نشونم دادی و دیدم یه نقاشی بسیار خوشگل کشیده بودی و معلم نمره بیست بهت داده بود. تو خونه هر بار نقاشی می کشیدی قبلا شخصیت هایی رو که دوست داری مثل اسپایدرمن می کشیدی و این اولین بار بود که از تو یه نقاشی با موضوع خونه و طبیعت و انسان و درخت می دیدم. راستی چند تا گوسفند هم کنار درخت کشیده بودی . از نقاشیت خیلی خوشم اومد. خودت هم گویا از بیستی که گرفتی خیلی خوشحال بودی چون وقتی بهت گفتم که فردا پنج شنبس و تعطیلی ناراحت شدی و گفتی ولی من دوست داشتم فردا هم برم مدرسه !

به نقاشی علاقه داری . به رنگ آمیزی هم همینطور . وقتایی که حوصلت سر میره مدادات و آبرنگت رو می زاری جلوت و تند و تند نقاشی می کشی و رنگ می کنی . حتما تابستون سال آینده می زارمت کلاس نقاشی !

عزیزم عشق کلاس اولی من عاشقتم و هر لحظه برای داشتنت خدا رو شکر می کنم. خیلی دوستت دارم و دوست داشتم که هر روز خونه بودم و خودم می بردمت و میاوردمت . من و ببخش که فقط شنبه ها رو می تونم صبح ببرمت و ظهر هم بیام دنبالت . آخه تو عزیز دلم خیلی دوست داری که هر روز با خودم بری مدرسه و ظهرها خودم بیام دنبالت اما می دونی که ... حتی  شنبه صبح که روز تعطیلی من بود و می خواستم خودم ببرمت جلوی در بابای طاها تو ماشین منتظر طاها بود که وقتی ما رو دید خواست که ما رو هم برسونه اما تو قبول نکردی و دست من رو کشیدی و گفتی حالا که خودت هستی بیا پیاده بریم و دوتایی با هم پیاده رفتیم مدرسه . ظهرش هم نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدی وقتی من اومده بودم مدرسه دنبالت . چنان از دور پریدی بغلم و بوسم کردی . دیدم همه مامانا اومدن دنبال بچه های کلاس اولیشون و بچه ها میپرن بغل ماماناشون و ماماناشون کیفاشون رو می گیرن و می بوسنشون خیلی ناراحت شدم. ببخش من و که نمی تونم مثل خیلی از مامانا همیشه بیام دنبالت . یه بار ازم سوال کردی که چرا بچه های دیگه ماماناشون میان دنبالشون اما تو نمیای دنبالم و من برات توضیح دادم و حتی مثال زدم که نه اینطور نیست. بعضی از بچه ها که مامانا شون سرکار میرن مجبورن که با مامان بزرگاشون یا با باباشون بیان و برن . نمی دونم تو ذهن کوچیکت چقدر می تونی این مسئله رو درک کنی اما خوشحالم که اگر حتی ناراحتی اما پذیرفتی و بابت این قضیه دیگه گله ای نمی کنی و پذیرفتی که من فقط روزای شنبه می تونم ببرمت و بیام دنبالت . شنبه ها که میام دنبالت از در سالن مدرسه که میای تو حیاط چشم چشم می کنی تو اون همه مامان من و پیدا کنی . عاشق چشات تو اون لحظه ای هستم که داری دنبالم می گردی ! چشات و ریز می کنی و دونه دونه مامانا رو نگاه می کنی تا می رسی به من بعد میپری بغلم ! اون لحظه رو با دنیا عوض نمی کنم!

 دیروز هفته چهارم مدرست رو شروع کردی . شنبه ها که میام دنبالت با هم میریم پیش معلمت تا من در مورد تو ازش سوال کنم. دیروز معلمت همین که من و دید با خنده گفت ایلیا همش داره تو کلاس میرقصه . امروز دیگه شک کردم بهش میگم ایلیا تو گوشت یه آهنگ تکنویی چیزی داره پخش میشه که اینقدر می رقصی ! بعدم با خنده گفت به ایلیا گفتم میخوای چکاره بشی ؟ گفته هیچ کاره ! میخوام برم خارج !  خندهخندهخندهخندهخندهخنده 

بعدم به معلمت گفتی خانوم نگاه کنید من بلدم اسمم و بنویسم بعد اسمت و رو تخته نوشتی و خانوم معلمت هم کلی تشویقت کرد.

سر مشق نوشتن کلا یه کم اذیتم می کنی که این اذیت متاسفانه روز به روز داره بیشتر میشه . یعنی من یکسره باید بگم بنویس بنویس بنویس تا تو یه صفحه مشق بنویسی . دفترت و می زاری جلوت اما هر بار که بهت سر می زنم می بینم داری بالای دفترت نقاشی می کشی و رنگ می کنی . نمی دونم چه اصراری هم داری که حتما مشقات رو شبا بنویسی . هر چی بهت میگم وقتی از مدرسه می رسی باید بنویسی بازم بیشتر وقتا از اداره میام می بینم ننوشتی و وقتی بهت میگم بنویس میگی شب می نویسم. حالا چراش رو نمی دونم. خطت هم فعلا که زیاد خوب نیست و من بیست بار پاک می کنم و بهت میگم از اول بنویسی بلکه یه کم تمیزتر و خوش خط تر بنویسی . البته معلمت که میگه همه اینا طبیعیه و چون کلاس اولی هستید و هنوز به نوشتن عادت ندارید اینطوری هست. دیروز علوم داشتید . بعد از ظهر که اومدی خونه داشتی برای ما توضیح می دادی که شیرینی رو با نوک زبونت حس می کنی تلخی رو با ته زبونت و خلاصه چیزایی که یاد گرفته بودی رو داشتی به ما توضیح می دادی . خوب این نشونه اینه که سر کلاس  حواست به درس هست و فقط تو خونس که سر مشق نوشتن تنبلی می کنی !

خیلی دوسست دارم ایلیای کلاس اولی من ! دوست دارم موفقیتت رو ببینم دلم میخواد همیشه خنده رو لبات رو ببینم و شادیت رو ! امیدوارم همیشه خوشحال و موفق و سلامت باشی  عزیز دلم !

 

اینجا دارن کلاس بندیتون می کنن . توی همین صف اول نفر چهارم که کیفش بدون عکسه و کفشش هم قرمزه شمایی پسرم

اینجا هم در کنار دوست تپلت آرین نشستی . اونی هم  که دستته کادوی مدرسس که یه بسته بود که توش لیوان و شکلات و خط کش و مداد و از این جور چیزا بود!

 

یه چند دقیقه ای سرت و گذاشته بودی روی میز و داشتی فکر می کردی !

اینجا هم گرم حرف زدن در مورد اسپادر من و هالک با دوستت بودی و‌ دوستت هم گرم گوش دادن به حرفای تو ! توی فیلم حرفاتون هست حرفای بامزه ای می زدید!

اینم یه عکس از کلاس و دوستات

باز به چی داری فکر می کنی پسرم؟ اینجا حیاط مدرستونه و تو شدیدا تو فکری !

بعد که رسیدیم خونه روز اول بود و تو هنوز تو جو بودی و ذوق داشتی خیلی مرتب لباسات رو درآوردی و آویزون کردی . البته از فرداش از این خبرا نبود دیگه !

 

بعدش هم مرتب نشستی تا من ازت عکس بندازم !

یه روز خاله سپیده صورت تو و ریحانه رو نقاشی کرد . تو پیشی شدی و ریحانه هم پروانه ! اون وقت ما یه پیشی دوست داشتنی داشتیم و یه پروانه خوشگل !

 

یه نکته جالب اینکه تو هنوزم بیشتر وقتا دستت کنار گوشته موقع خواب ! مثل زمانی که تو دل مامانی بودی می خوابی ! این فیگور خوابیدنت رو هنوزم حفظ کردی ! یه عکس سونوگرافی سه بعدی داری برای هفت ماهگیت هست که تو دل مامانی بودی و همین شکلی خوابیدی ! من عاشق این مدل خوابیدنتم !