قبل از هر چیز روز زن و روز مادر رو به همه شما دوستای خوبم و مامانای مهربون تبریک میگم  امیدوارم خدا هر کی و که دوست داره مامان بشه و هنوز نشده رو زودتر مامان کنه و همه مامانا رو هم سالم و سلامت برای بچه هاشون نگه داره . دیگه امروز همتون خوش به حالتونه کادو می گیرین و البته کادو هم باید بدین .

مامان مهربونم ! ازت ممنونم بخاطر زحمتایی که برای ایلیا می کشی و همچنین برای من  من همیشه شرمنده محبت های شما هستم و می دونم که هیچ کلام و هیچ هدیه ای نمی تونه محبتهای شما رو جبران کنه . شمایی که از استراحت و از زندگی خودت زدی و تمام وقتت و گذاشتی تا به نوه عزیزت برسی . شما که به بهترین نحو ممکن داری از پسر من نگهداری می کنی ! اینقدر براش حوصله داری که من یه موقع هایی تعجب می کنم که چقدر به دل ایلیا راه میای من که از شما اینقدر کوچیکترم حوصله ای رو که شما در مقابل ایلیا دارین ندارم . امیدوارم روزی بتونم ذره ای از محبت های شما رو جبران کنم .

ایلیای من !  عزیزم از تو هم ممنونم که با ماما ماما گفتنت یادم میندازی که من یه مادرم ! آخه تو که نمی دونی چه لذتی می برم و چه کیفی می کنم وقی ماما ماما کنان از من طلب شیر می کنی   لحظه هایی که به تو شیر میدم جزء بهترین لحظه های زندگی منه و من از الان دارم غصه می خورم که تو ۶ ماه دیگه میشه ۲ سالت و اون وقت من باید تو رو از شیر بگیرم . عزیزم تو تا حالا که پسر خیلی خوب و ماهی برای من بودی و هیچ وقت اذیتم نکردی امیدوارم همیشه همینطوری بمونی !  این و بدون که از لحظه ای که اندازه یه نقطه بودی و وجودت و حس کردم زندگیم رنگ دیگه ای گرفت و تو شدی همه زندگیم. هر چی بزرگتر میشی بیشتر حس مامان بودن بهم دست میده و من چقدر این حس رو دوست دارم !

عزیزم امسال روز مادر تو اینقدر کوچولویی که نمی تونی به مامانی (مامان من) روز مادر و تبریک بگی و ازش بخاطر اینکه از تو به این خوبی نگهداری می کنه تشکر کنی  ولی انشاا...  به امید خدا سال دیگه این موقع تو می تونی عین بلبل حرف بزنی و معنی و مفهوم این روز و می فهمی. اون وقت دوتایی با هم میریم پیش مامانی و تو بعد از اینکه یه عالمه بوسش کردی بهش میگی  مامانی جون روزت مبارک  و با دستای کوچولوت کادوش رو بهش میدی عزیزم ! می دونم که مامانی اون روز خیلی کیف می کنه و خستگیش در میره .

خدای مهربونم ! از شما هزار بار ممنون و سپاسگزارم بخاطر حس قشنگ و زیبای مادری که با هدیه قشنگت به من ارزانی کردی  خداوندا ! ممنونم ازت بخاطر اینکه من اولا یک زن هستم و دوما یه مادر  خدایا خداوندا ! تو مهربونی و همیشه مهربونیت شامل حال من شده ولی من بنده خوبی برات نبودم و نیستم  خودم می دونم . ولی تو من و ببخش و این سعادت و لیاقت رو به من بده که جزء بنده های خوب تو باشم و محبتت رو از من دریغ نکن  برای همه نعمتات شکر شکر شکر !

                                           

خوب حالا میریم سراغ عشق و عسلی مامان  ایلیای گلم ! امیدم ! وجودم ! تمام زندگیم ! دیگه چی بگم آخه که عاشقشم به مولا

اول این و بگم که دندون پنجم هم در اومد و دندون ششم هم داره در میاد و خدا رو شکر اینا زیاد اذیتش نمی کنن. دیگه بچم حسابی دندون دار شده قربونش برم من .

یادتونه گفته بودم که هیچی نمی خوره ؟  خوشبختانه خدا رو شکر خیلی بهتره شده و دیگه همه چی میخوره  مخصوصا اگه در حال دیدن برنامه محبوبش یعنی سیاساکتی باشه اون حواسش به برنامس من تند و تند می زارم تو دهنش. عاشق ماهیه و خیلی ماهی دوس داره . البته من بیشتر ماهی قزل آلا بهش میدم . تن ماهی هم خیلی دوست داره ولی چون زیاد مطمئن نیستم که سالم باشه بهش کم میدم. کلا ماهی رو از گوشت و مرغ بهتر می خوره . سیب زمینی سرخ کرده هم خیلی دوس داره . ماست هم همچنان یهو یه کاسش و هرتی میکشه بالا . تخم مرغ دیگه مثل اون موقع ها نیست که اصلا نخوره ولی یه کم می خوره که بیشتر به صورت نیمرو با کره براش درست می کنیم می خوره . روزی یه بار فرنی تو شیشه ظهرها که می خوابه و سرلاک باز تو شیشه شبها که می خوابه بهش میدیم .

راستی به نظر شما اگه یه بچه ای که هنوز یک سال و نیمش هم نشده دوچرخه بخواد   اسکیت بخواد هر شب بره پارک وقتی بشه ۴ یا ۵ سالش چی می خواد؟  اون وقت دوست داره با چی بازی کنه ؟  آخه من همیشه فکر می کردم که دوچرخه و اسیکت و اینا رو وقتی ایلیا بشه چند سالش باید براش بخریم. هیچ وقت فکر نمی کردم که وقتی هنوز یک سال و نیمش نشده اینقدر عاشق این چیزا بشه  یه مدتی بود اصلا سوار سه چرخه کوچولوش که خالش واسه تولدش گرفته بود نمی شد ولی تو کوچه و پارک دوچرخه می دید می خواست سوار شه . بعد فهمیدیم که این فسقل آقای ما دوچرخه می خوان و دیگه سه چرخه پلاستیکیشون و قبول ندارن  دوست دارن گنده تر از سنشون رفتار کنن . باباش رفته چند روز پیش براش یه دوچرخه خوشگل و مامانی خریده آورده ایلیا خواب بوده گذاشته کنارش . ایلیا که بیدار شده مامانم میگه اینقدر ذوق کرده از اون روز تا حالا هم مدام سوارشه  خوش به حال این بچه ها ! چه دنیای کوچیکی دارن که با یه دوچرخه اینقدر خوشحال و ذوق زده میشن .

اسکیت ببینه الا و بلا میگه پام کنین. نمی تونه باهاش راه بره می خوره زمین گریه می کنه . از پشت می گیریمش و راش می بریم یه کیفی می کنه . کلا از بچه های بزرگتر از خودش و از بازیهایی که بچه های بزرگتر می کنن بیشتر خوشش میاد .

به بهونه ایلیا که پارک خیلی دوس داره و روزا هم پارک شلوغه و گرمه کارمون شده هر شب راه بیفتیم بریم پارک  طرفای خونمون چند تا پارک هست. شام و که می خوریم با مامانم و سیامک و گه گداری هم بابام راه میفتیم ایلیا رو می بریم پارک . البته نمی دونم شاید ایلیا ما رو می بره پارک  اونجا این آقا واسه خودش کلی تاب بازی و سرسره بازی می کنه و کیف می کنه و البته خودش و از بالا تا پایین خیس می کنه . دیگه اسمش و باید بزاریم اردک  تو خونه که راه میره هی میگه اموم و میخواد همش تو حموم باشه . تو پارک هم که یکسره در حال آب بازی و راه رفتن تو حوض وسط پارکه  اولا به این که دستش و بگیریم و تو اون آب راه بره رضایت می داد ولی تازگیا فسقل خان با جیغ و داد میگه الا و بلا من و بزارین تو آب دستم رو هم نگیرین تا من بتونم تو آب ملق بزنم و بشینم. اینطوری میشه که ما مجبور میشیم از تو حوض با گریه بیاریمش بیرون و با گریه برش گردونیم خونه که چرا نمی زارین من تو حوض وسط پارک بشینم. می بینین تو رو خدا ؟

بالاخره بعد از مدتها که موهای ایلیا بلند شده بود و چند بار چند نفری بردیمش سلمونی تاموهاش و کوتاه کنه و ایشون با گریه و کوبیدن خودشون این ور و اون ور نزاشتن این کار انجام بشه و آخرش هم ما مجبور شدیم برای جلوگیری از فرار مشریای دیگه سریع از آرایشگاه بیاریمش بیرون دو روز پیش مامان و بابام می زارنش تو کالسکش کمربندش رو هم می بندن می برنش آرایشگاه . مامانم میگه قبلش کلی باهاش صحبت کردم که ایلیا جان اگه بریم موهات و کوتاه کنی می برمت پارک برات سیاساکتی می زارم ال می کنم بل می کنم حالا بریم موهات و کوتاه کنی  ایلیا هم سرش و تکون داده که یعنی خوب  تو آرایشگاه اولش هی چپ چپ عمو سلمونی رو نگاه کرده  بعد که اون با قیچی اومده بالاسرش شروع کرده داد و بیداد کردن و گریه کردن و بابام از یه طرف سفت گرفتش مامانم هم از یه طرف دیگه تا بلاخره عمو سلمونی با هزار بدبختی موهاش و کوتاه کرده  ولی با این حال دستش درد نکنه خیلی خوب زده بود. آخه موهای ایلیا بلند شده بود شبا همش سرش عرق می کرد تازه اینقدر به نظرم لاغر میومد و همش هم به مامانم می گفتم ایلیا چرا لاغر و سبزه شده ؟  اون روز که رسیدم خونه در که زدم دیدم ایلیای سفید و تپلی خودم با موهای کوتاه شده و مرتب بدو بدو اومد بغلم خندید  اینقدر ماچش کردم و خوردمش جاتون خالی  حالا عکساش و با موهای کوتاه دفعه بعد می زارم.

دیشب سیامک میگه سمیه یه نگاه به ایلیا بنداز ! ببین ماشاا... ایلیا بزرگ شده ها

وای خدای من پارسال این موقع ایلیا همش ۵ ماهش بود و تازه داشت تمرین نشستن می کرد و چه صداهایی از خودش در میاورد. پیارسال هم این موقع من ۲ ماهه باردار بودم ! خدایا چه زود گذشت .

از اون موقعی که باردار بودم نذر کرده بودم برای زیارت بریم مشهد. ولی اصلا تو این مدت جور نمی شد بریم. به امید خدا برای اواخر هفته آینده برنامه مشهد داریم. اگه من و قابل بدونین برای همتون دعا میکنم .

خوب حالا به تلافی تنبلی این چند وقتم و واسه اینکه هفته دیگه نیستم که آپ کنم بجاش یه عالمه براتون عکس می زارم :

تو حیاط خونه مامان اینا یه تاپ داره که همیشه سوارش می کنیم. گذاشتمش رو تاپ یه هلش دادم رفتم تو اتاق و برگشتم دیدم داره چرت می زنه . خواستم بغلش کنم که ببرمش تو تختش بخوابه که یه ذره غرغر کرد و وسط چرت زدنش خودش و محکم چسبوند به تاپش تا نیارمش بیرون. منم یه هول دیگه دادم دیدم اینطوری شد :  

عشق ماشین داره شدید ! وقتی می خوایم ماشین و بشوریم میشینه توش هر بار که شیلنگ آب و می گیریم رو ماشین کیف می کنه

اینجا هم که در حال قام قام سواری تو پارک نزدیک خونمونه

اینجا هم همه سر و صورت و لباساش بستنی خوردن غیر از خودش

اینم یه گزارش تصویری از چند شب پیش که رفته بودیم پارک نزدیک خونه . همیشه با کالسکش می بریمش که نه خودش از راه رفتن خسته بشه نه ما 

تازه رسیده بودیم هنوز از کالسکه درش نیاورده بودیم تا آتیش بسوزونه داشتیم تخمه می خوردیم و از اونجا که هر چی که ما بخوریم باید بخوره و هر کاری ما بکنیم باید بکنه اینجا داره به تقلید از بقیه تخمه می خوره . مدل تخمه خوردنش و دارین که

اینم یه نما از وقتی که بهش میگیم ایلیا جان یه هیکل بگیر

وقتی که کاری بخواد براش انجام ندیم بهش میگیم باید بچه خوبی باشی . اونم سریع دست به سینه میشینه و سرشم میندازه پایین تا هر کاری می خواد براش انجام بدیم. اینجا هم می خواست بره آب بازی نمی بردیمش دست به سینه نشسته ببریمش

این هم مراحل آب بازیش . به بهانه آب خوردن رفت بعد یواش یواش پاهاش و دراز کرد دو تا دور شیر آب و بعد هم با دستش می زد آب می پاشید تو سر و صورتش می خندید

یاد گرفته سرسره رو خودش میره بالاش میشینه بعد سر می خوره میاد پایین  لباساشم همه خیس شده بود از بس آب بازی کرده بود

الا کلنگ سواری. اون ورشم خودم نشستم. میگم که به اسم ایلیا به کام ما هم میشه

بعد هم تاب بازی

بهش گفتیم ایلیا دیگه می خوایم بریم بشین تو کالسکت داره خودش و لوس می کنه شاید دلمون بسوزه براش بزاریم بازم بازی کنه

حالا ساعت 12 شبه و ایلیا از زور خستگی و خواب این شکلی شده : 

ببخشید خیلی طولانی شد. فکر کنم به جای جبران هفته دیگه که نیستم برای هفته بعدش هم نوشتم و عکس گذاشتم حالا شما می تونین یه کاری بکنین  نصفش و این دفعه ببینید و نصف دیگشم هفته دیگه .