ما از مسافرت الان چند روزه که برگشتیم. مسافرت خوبی بود. خیلی خوش گذشت. برای همتون هم دعا کردم .

ولی خوب حالا با این همه حرف و عکس از کجا شروع کنم ؟

اول از قرار وبلاگی روز یکشنبه بگم بعد بریم سراغ سفرنامه مشهد و شمال

رفتنم خیلی اتفاقی بود. چون من یکشنبه باید می رفتم سرکار ولی چون شبش دیر رسیدیم و خیلی خسته بودم صبح اصلا نتونستم از خواب بلند شم و این شد که نرفتم. اصلا هم از قرار وبلاگی خبر نداشتم چون قبلش نبودم که توی وبلاگ آرزو جون بخونم. ساعت 4 روز یکشنبه شراره مامان بردیا به من خبر داد که ساعت 6 قرار وبلاگیه توی رستوران بوف جام جم . فیروزه جون هم تماس گرفت و آدرس و بهم داد. هم دوست داشتم برم هم چون شبش دیروقت از مسافرت اومده بودیم کلی کار داشتم که باید انجام می دادم. خلاصه تصمیم گرفتم برم و رفتم. خیلی خوش گذشت. با مامانا از نزدیک آشنا شدم. همشون مهربون و دوست داشتنی بودن. دیدن بچه ها از نزدیک خیلی برام جالب بود. همشون ناز و دوست داشتنی و عسلی بودن. دست آرزو جون هم درد نکنه جای خیلی خوبی رو انتخاب کرده بود و هممون راحت بودیم. بچه ها هم کلی بازی کردن. فقط یه بدی داشت مگه می شد دیگه ایلیا رو از اون پارک کوچیک وسط رستوران بکشیم بیرون؟ شراره جون و مژگان جون شاهدن که من چطوری دیگه ایلیا رو از اونجا در آوردم. البته اولش که رفتیم مودب نشست روی صندلی من تعجب کردم که این بچه چطور شده که یه جا نشسته ؟ نگو اون موقع کپلچه خان هنوز اون قسمت بازیها رو ندیده .

اینم آلبوم عکسای اون روز :

خوب حالا میریم سراغ سفرنامه که الهی من قربون این پسر قند عسل خودم برم که با اینکه راه دور بود و ما هم با ماشین رفته بودیم اصلا اذیت نکرد. دستت درد نکنه گل مامانی .

اینجا هم داره کمک می کنه وسایل مسافرت و بزاریم تو صندوق ماشین :

 

شب اول می خواستیم وارد صحن حرم بشیم که همزمان 2 تا اس ام اس دریافت کردم. یکیش از طرف شیرین مامان شمیم بود که نوشته بود شمیم مریضه براش دعا کنم و یکیش هم از طرف ثمانه مامان مهدیار که نوشته بود مهدیار گرمازده شده و بیمارستان بستریه و سفارش کرده بودن که مواظب به ایلیا باشم. خیلی نگران شدم برای جفتشون هم شمیم و هم مهدیار . همون موقع از امام رضا خواستم که حال شمیم و مهدیار گل زودتر خوب بشه .

موقعی که وارد صحن امام شدیم چیزی که خیلی برامون عجیب بود و مامانم گریش گرفت این صحنه رو دید این بود که بدون این که به ایلیا حرفی بزنیم خودش جلوی حرم که رسیدیم به حالت چاکرم که همیشه بهش می گیم انجام میده دستش و گذاشت روی سینش و سرش و خم کرد و تعظیم کرد و احترام گذاشت و برای امام رضا بوس فرستاد من همینطوری مونده بودم که این بچه چطوری دقیقا موقع ورودمون به حرم این کارا رو انجام داد  مامان جان الهی فدات شم امیدوارم خود امام رضا همیشه مواظب بهت باشه و پشتیبانت باشه عزیزکم.

همزمان که داشتیم وارد صحن می شدیم بهش گفتم مامان جان واسه شمیم و مهدیار دعا کن . بگو امام رضا شمیم و مهدیار زودی خوب بشن . اونم با اشاره دستش یه چیزی زیر لب گفت من نفهمیدم چی گفت ولی امام رضا که فهمید .

 

توی حرم هم ما نشستیم یه گوشه با مامان و سپیده . ایلیا هم همون جا با چند تا بچه کنارمون سرگرم بازی شد و اصلا کاری به کار ما نداشت. فقط حواسمون بهش بود که تو اون شلوغی جایی نره. می دید همه نماز می خونن خیلی بامزه یه مهر ور داشته بود داشت گوشه حرم نماز می خوند  همه هم خوششون اومده نگاش می کردن. یه خانومه بهم گفت دخترم واسه بچت رفتی خونه حتما اسفند دود کن. فدات بشم من مامانی قشنگم که اینقده قشنگ نماز می خونی . 

یه روزشم که گندم خریدیم رفتیم ایلیا با دستای کوچولوی خودش یه عالمه گندم واسه کفترای امام رضا ریخت. همشم می گفت جوجو به به ! اون آقای مسئول کفترها 3 تا دونه از پرای اون کفترا رو داد به ایلیا . یادگاری اولین سفر مشهدش نگهشون داشتم براش .

 یه شب رفتیم پارک کوهستانی . دستشون درد نکنه این مشهدی ها پارکاشون و مرکز خریداشون جلو در ورودی یه ماشینایی مخصوص بچه ها دارن که دیگه مجبور نباشیم بچه بغل کنیم. درسته که ایلیا خودش راه میره ولی اگه بخوایم پا به پای اون راه بریم که نمیشه. بغلشم کنیم خسته میشیم. این ماشیناشون واقعا عالی بود. بهشون گفتم آقا میشه یه دونه از اینا رو من بخرم. گفت نه خانوم فروشی نیست. نمی دونم تهران باشه یا نه ولی من ندیدم جایی. توی مرکز خریداشونم بود که ایلیا رو می زاشتیم توش دستش و می گرفتیم راحت واسه خودمون می گشتیم. نه خودمون خسته می شدیم نه ایلیای عسلی مامانی خودم .

موقع برگشت یعنی روز جمعه توسط یکی از اقوام دوستای برادرم به یکی از روستاهای قوچان برای ناهار دعوت شدیم. یه خونه کاهگلی با یه عالمه گاو و گوسفند و مرغ و خروس . ایلیا هم که عاشق حیوون از هر نوعش که بگین هست. وقتی وارد حیاط خونه شدیم و ایلیا این حیوونا رو دید دیگه با ما توی اتاقشون نیومد. دیدن گاوا براش عجیب بود و این گاوا که مع مع می کردن ایلیا هم با تعجب نگاشون می کرد. با اجازتون مجبور شدم بنده ناهارم و در کنار گاو و گوسفندا میل کنم تا ایلیا بتونه به این گاوا نگاه کنه . اصلا حاضر نبود بیاد تو و فقط می خواست تو حیاط باشه. بعدم رفتیم باغشون و ایلیا که عاشق انگوره تا تونست انگور خورد .

توی عکسا اون جاروبرقی رو می بینین دستش داره باهاش چمنا رو جارو می کنه . رفتیم تو یه مغازه می خواستم واسش اسباب بازی بخرم گیر داد که جاروبرقی می خوام و گرفت دستش با خودش برد بیرون. خوب آخه همتون می دونین دیگه بچم عشق جاروبرقیه دیگه . بعدم اومد بیرون شروع کرد باهاش کل سالن اون پاساژ و همه کوچه خیابونش و جاروبرقی کشید .

توی آرامگاه فردوسی هم اینقدر بالا و پایین پرید از این صندلی ها گفتم الان مسئولاش میان بیرونمون می کنن. ولی یه لحظه برگشتم دیدم اون آقای مسئول اونجا چند تا از همکارای خانوم و آقاش رو هم صدا کرده همه دارن از ایلیا عکس و فیلم می گیرن دیدم بچم یه لحظه لپاش سرخ شد و مودب نشسته رو صندلی نگو اونا جلوش بودن تو عکسا هم معلومه خجالت کشیده مودب شده  میگما این ایلیا شیطونی و اذیت می کنه ازش عکس و فیلم می گیرن  ما بچه بودیم جایی این کارا رو می کردیم پرتمون می کردن بیرون .

اینم آلبوم عکسای مشهد و قوچان :

بعدم رفتیم شمال و یه روز هم شمال بودیم. دفعه پیش که رفته بودیم شمال ایلیا خیلی کوچیک بود و مثل الان عاشق آب بازی نبود. اگه بدونین چه ذوقی می کرد تو دریا . پاهاش شن و ماسه ای شده بود با تعجب نگاه به پاهاش می کرد و به من نشونشون می داد که یعنی چرا پاهام اینطوری شده . عسلی من کلی تو دریا آب بازی کرد و با باباش اسب سواری کرد. یه سر هم رفتیم جنگل سی سنگان که اونجا هم ایلیا کلی واسه خودش صفا کرد.

از دریا هم به زور کشیدیمش بیرون تو عکسا هم هست اونجا که داره خودش و می کشه که نیاد بیرون  .

و حالا آلبوم عکسای شمال و کنار دریای گل پسری :

اون عکسش که داره سنگ پرت می کنه تو آب و پشتش معلومه من و یاد این پسرای عاشق می ندازه که میرن کنار دریا میشینن به عشقشون فکر می کنن سنگ میندازن تو آب .

Cool Slideshows!

سپیده اینا هم تو این مسافرت همراه ما بودن و ایلیا حسابی با ریحانه سرش گرم بود. ریحانه و ایلیا همدیگه رو خیلی دوست دارن و خدا رو شکر خیلی خوب با هم کنار میان .

اینم آلبوم عکس عزیز دل خاله که اون هم تو این مسافرت بچه خوبی بود غیر از یه شب که خیلی گریه کرد بقیش و همراهی کرد باهامون :

Cool Slideshows!

توی ماشین که نشستیم تا از نوشهر به سمت تهران برگردیم و ساعت حدودای 7 شب بود دیدیم ایلیا هنوز نشسته تو ماشین از خستگی بیهوش شده. ساعت حدودای 7 شب بود که از نوشهر راه افتادیم به سمت تهران . ساعت حدودای 12 رسیدیم خونه و خدا رو شکر ایلیا همچنان خواب بود تا فردا صبحش ساعت 11 از بس که شیطونی کرده بود و خسته شده بود. صبح که چشاش و باز کرد دید تو خونه خودمون هستیم ذوق زده شده بود فکر می کنید اولین چیزی که به ذهنش رسید که ازم بخواد چی بود ؟  شروع کرد سی سی کردن که یعنی سیاساکتی رو برام بزار. منم رفتم براش گذاشتم خوابید رو مبل به مدل خودش لم داد و همچین با ذوق و شوق سیاساکتی رو می دید مثل اینکه خیلی دلش تنگ شده بود واسه داش سیا. مامان فدات بشه عزیزکم که من عاشق لم دادن و تلویزیون نگاه کردنتم عشقم .

عزیز دل مامان ازت ممنونم که پسر آقایی بودی و اصلا نه گریه کردی نه بهونه گرفتی نه اذیتمون کردی و گذاشتی مسافرت به هممون خوش بگذره گل مامان. هزار تا بوستم کنما بازم کمه  ولی این چند روزه حسابی با هم کیف کردیم و خوش گذروندیم و دیروز برای من اداره اومدن خیلی سخت بود. اصلا دلم نمی خواست ازت جدا بشم و برام سخت بود که دوباره باید تا بعدازظهر نبینمت. چند بار تماس گرفتم خونه باهات حرف زدم و صدات و شنیدم. هر چی بهت گفتم پشت تلفن برام تکرار کردی . صدات و که می شنیدم بیشتر دلم برات تنگ می شد. اینطور که مامانی می گفت تو هم دیروز دلتنگ من بودی و چند بار بهونم و گرفتی . مخصوصا وقتی که مامانی فیلم سفر و گذاشته بود که ببینن من و که تو فیلم دیدی شروع کردی ماما ماما کردن و من و می خواستی . وقتی رسیدم خونه گفتم ایلیا بپر بغل مامان  اولش به روی خودت نیاوردی و تحویلم نگرفتی  بعد که من گفتم حالا که نمیای بغلم من الان میرم بدو بدو اومدی خودت و انداختی بغلم و مه مه مه مه کردی و حتی اجازه نمی دادی لباسم و در بیارم  منم بهت گفتم باید اول یه بوسم کنی و تو به جای یه دونه دو تا بوسم کردی و سفت  چسبیدی بهم تا شیر بخوری  بعد از اینکه خوب سیر شدی می خواستی سر به سرم بزاری هی دستم و گاز می گرفتی . حالا دیگه یه عالمه دندون داری اونم دندونای تیز تیز   یه چند تا گرفتی بینیت و گرفتم ول کردی ولی یه دونه گاز گنده از پام گرفتی بینیتم که گرفتم محکم تر فشار دادی  خیلی دردم اومد و دعوات کردم تو گریه کردی  بعد سریع بغلت کردم یه عالمه بوست کردم و تو ساکت شدی ولی دوباره می خواستی گازم بگیری  مامانی جون اول اینکه من و ببخش که دعوات کردم و تو گریه کردی بعدش اینکه راستش و به مامان بگو چرا دیروز اینقده گاز گازی شده بودی هان ؟