همین الان تماس گرفتم در مورد مسابقه فینگیل ها که قرار بود تاریخش ۲۳ مردادماه باشه سوال کنم می دونین چه جوابی گرفتم ؟ همون جواب همیشگی دوباره گفتن که تاریخ مسابقه تغییر کرده از طریق مطبوعات و رادیو و تلویزیون به اطلاعتون می رسه. همچین حرصم گرفتم گفتم خانوم اون وقت یعنی چی ؟  یعنی مردم و سرکار گذاشتین دیگه ؟ کاری رو که از پسش بر نمیومدین واسه چی شروع کردین ؟ ایشونم معذرت خواهی کردن که به خدا ما دوست نداشتیم اینطوری بشه ولی یه سنگایی جلوی پامون میندازن که تا ما این مانع ها رو از سر راهمون برداریم کلی زمان می خواد و ما مجبوریم که دوباره تاریخ رو عوض کنیم .

ما رو بگو دلمون خوش بود گفتیم ایرانیا راه افتادن مسابقه جام فینگیل ها می زارن و اینا  یه کاری کردن حالا موندن توش نمی تونن کنسلش کنن هی تاریخ مسابقه رو عوض می کنن  یه بار میگن می خوایم پخش زنده از تلویزیون داشته باشیم تلویزیون وقت نداره مجبوریم تاریخش رو عوض کنیم ،‌ یه بار میگن اینطوری یه بار میگن اونطوری ،‌مسخره کردن مردم و  با این کاری که کردن فکر نکنم که مردم دیگه استقبالی از این مسابقه بکنن. دیگه خیلی لوس و بی مزه شده به نظر من. نمیگم اگه مسابقه برگزار بشه ایلیا رو نمی برم ولی دیگه اون مزه و نمک اون موقع رو نداره برام .

بگذریم ..... از هر چه بگویی سخت از ایلیا خوشتر است

ایلیا عسلی مامان اون روز که با مامانیش اینا رفته بود مسافرت گویا بچه خوبی بوده و اذیت نکرده  فقط نزاشته بود مامانی جونش یه دقیقه بشینه  همش میخواسته تو حیاط اون خونه ای که بودن راه بره و تو حوضشون آب بازی کنه و مامانی جونش یکسره دنبالش دویده مامانم می گفت دیگه هیچ وقت ایلیا رو جایی نمی برم مثلا رفته بودم عزاداری مردم از خجالت بسکه جلو مردم دنبال این وروجک دویدم شب هم ساعت ۹:۳۰ اومدن خونه و تا تونستم عشق کوچولوم و ماچش کردم  اینقدر که دلم براش تنگ شده بود .

یکی از بازیهای مورد علاقه ایلیا اینه که بیاد پشت کمرمون قرار بگیره و دستش و بندازه دور گردنمون و هی باهامون دالی بازی کنه و غش غش بخنده  کلا از اون چند ماهگیش هم دالی بازی رو حالا به هر روشی دوست داشت  جدیدا هم یاد گرفته پشت وسایل خونه یا دیوار یا مبل قایم میشه بعد یواش یواش سرش و میاره جلو و دالی بازی می کنه 

اینجا هم داره از پشت این گلدون با من دالی بازی می کنه 

بازی دیگش اینه که یه توری چیزی پیدا کنه خودش و بندازه اون تو و از اون تو هی همه رو دید بزنه به صورت شطرنجی بعدم گیر کنه توش و نتونه بیاد بیرون

دویدنش خیلی بامزس . انگار داره دوی ماراتن میره  تردمیل رفتنش همچنان ادامه داره و تازه حرفه ای تر هم شده  یه کم که تردمیل میره فکر می کنم که خسته شده میگم ایلیا جان مامان خسته شدی ؟ خاموشش کنم ؟  در حالی که نفس نفس می زنه و در حال دویدنه میگه نـــه نــــه !  خلاصه تا جایی که می تونه میره بعد که دیگه واقعا خسته میشه نفس زنان میگه مامایــــی مامایــــــی ! که یعنی خاموشش کن

یه روز یکی از دوستامون با پسر ۵ سالشون محمد اومدن خونه مامانم اینا. من و ایلیا هم اونجا بودیم. محمد توی ماشین خوابش برده بود و همونطور تو بغلشون خواب آوردنش کنار اتاق گذاشتن که بخوابه  حالا داشته باشین ایلیا رو :

بعدش دستش و انداخت گردنش و هی بوسش کرد تا بیدارش کنه :

بعدش هی باهاش ور رفت و هی دست و پاهاش و کنار هم جفت کرد - بعدش کنارش گرفت خوابید و دوباره هی باهاش ور رفت :

آخرش دید محمد بیدار نمیشه ببینین چطوری بچم داره نگاه می کنه :

بعدم انگار یه فکری به سرش زده باشه رفت سراغ تردمیل شاید با صدای ترمیل محمد بیدار بشه . خلاصه هممون از دست کارای ایلیا مرده بودیم از خنده . خیلی بچه ها رو دوست داره . مثلا داریم تو خیابون راه میریم یه بچه می بینه میره دست میندازه گردنش میگه بیاین با من بازی کنید  اگه بچهه نیاد می زنه زیر گریه و به زور می کشش سمت خودش. از اون بچه هاس که خیلی راحت میشه تو مهد گذاشتش و عاشق بازی کردن تو یه جای پر از بچس . ولی خوب من حالاحالاها تصمیم ندارم بزارمش مهد تا موقعی که خوب به حرف بیاد و همه چیز و بفهمه .

وای نمی دونین جدیدا حتی از قبل هم شیطون تر شده . از در و دیوار راست میره بالا این و جدی میگم به خدا . مثلا این میز و ببینین. تا می بینه ما حواسمون نیست میره وسطش و تلاش می کنه خودش و جا کنه اون تو  این میز هم شیشه ایه خدایی نکرده اگه بشکنه همه دست و پاش زخم و زیلی میشه . میاریمش هم بیرون گریه می کنه میگه بزارین من همون وسط بمونم

از تخت بالا رفتن رو هم آقا یاد گرفتن. البته تخت ما رو که خیلی کوچولو بود یاد گرفت. منظورم تخت خودشه که ارتفاعش تا زمین زیاده . همین یه دونه رو کم داشتیم. چپ و راست راه میفته میره تو اتاش و از تختش میره بالا . ولی پایین اومدنش و بلد نیست. می ترسم آخرش کار دستمون بده این پسر

اینجا داره فکر می کنه که خوب حالا که اومده تو تخت چطوری بیاد پایین :

اینجا هم اگه من نگرفته بودمش با مخ خورده بود زمین. آخه پایین اومدنش فعلا براش زوده .

عشق ماشین بودنش هم که روز به روز بیشتر میشه . کارمون شده آقا رو بزاریم پشت فرمون و وایسیم کنارش یه موقع خدایی نکرده از پنجره ماشین خودش و نندازه بیرون. جالب اینجاست که آقا فرق ماشین مدل پایین و بالا رو هم می دونه دو تا ماشین تو حیاط مامانم اینا پارک بود. یه دونه پراید و یه دونه سمند . آقا ایلیا اومد دست من و گرفت و هی گفت باشین باشین  بردمش بزارمش تو پراید که با داد و بیداد اشاره می کرد به سمند و می گفت این باشین !  حالا سویچ سمند دست شوهرسپیده بود و ما نمی تونستیم ایلیا رو بزاریم توش. ایشون هم دست بردار نبودن و گریه گریه که من این باشین و می خوام!  آخر سر زنگ زدم به شوهرخواهرم که هرجا هستی لطفا زودتر تشریفت و بیار که ایلیا باشین شما رو می خواد . ایشون هم بنده خدا زودی اومدن و در ماشین و باز کردیم آقا ایلیا رفتن توش و شروع کردن قام قام کردن. به منم می گفت بشین پیشم. حالا منم می خواستم برم به مامانم برای شام کمک کنم که خوب دیگه بی خیالش شدم. نشستم کنارش ایلیا میگه مامایــــی ؟ میگم چیه مامانی ؟ میگه پاک . فسقلی می خواست من و ببره پارک

تا هم میشینه تو ماشین می خواد سی دی بزاره و بعد شروع می کنه نانای کردن

یه عالمه ماشین داره تو مدلای مختلف که درشون باز میشن. یه چند تایی هم داره که کوچولو هستن و درشون باز نمیشن . یه موقع هایی یهو گیر میده اونایی رو که درشون باز نمیشن میاره میده دست من میگه درش و باز کن. میگم مامان جان برو اون یکی ماشینت و بیار درش و برات باز کنم. این درش باز نمیشه آخه  ولی آقا گوششون بدهکار نیست میگه الا و بلا باید در این ماشین و برام باز کنید. فکر می کنه چون در ماشین واقعی رو با سوییچ باز می کنن حتما در این ماشینای کوچولو رو هم میشه با سوییچ باز کرد. حالا این که خوبه . یه مدت بود وقتی ماشین واقعی تو حیاط خونه نبود و هوس قام قام سواری می کرد گیر می داد که من و بکنین تو این ماشین کوچولوها  هر چی می گفتیم مامان جان شما آ خه این تو جا نمیشی که ول کن نبود و می خواست بره تو ماشینی که اندازه کف دستش بود  بچم باهوشه بخداها نمی دونم چرا یه موقع هایی آی کیوش یه کم دچار مشکل میشه و کله خراب میشه و این کارا رو می کنه . مثلا میره بالای پله ها وای میسته می خواد از اون بالا بپره پایین یا اینکه چای داغ و می خواد بخوره یا اینکه تلاش می کنه از یه جایی که خیلی باریکه خودش و رد کنه یا مثلا هر چی بهش یاد میدیم که با دست ارگ بزنه آخرش هم با پاش می زنه . احتمالا مدل جدید ارگ زدن اینطوریه  آهنگایی هم که به این طریق زده میشه عالیه  اونایی که دوست دارن ارگ یاد بگیرن لطفا بشتابند که استاد ایلیا در خدمتشونه

  

 دیروزم خونه مامان بزرگش (مامان باباش) اینقدر اینطوری پرید رو مبلا مامان بزرگش این شکلی شده بود دیگه  روشم نمی شد بنده خدا حرف بزنه .