سلام . اینجانب یک عدد ایلیای بداخلاق   لجباز  و گریه ای  در خدمت شما هستم و باز دوباره بعد از مدتها اومدم تا براتون یه کمی درد و دل کنم .

این مامان من خیلی زرنگه کارای خوب و شیرین کاریهام و خودش میاد میگه بد اخلاقیهام و کارای بدم و بهم میگه من روم نمیشه برم بگم همچین پسری دارم خودت برو بگو چی کارا کردی .

باشه مامان خانومی باشه منم میگم . منم میگم شماها با من چیکار کردین این چند روزه میگم تا آبروی شما رو پیش دوستاتون ببرم  میگم تا همه بفهمن من چه مامان و بابایی دارم . واقعا که دستم درد نکنه با این مامان و بابا بزرگ کردنم  گل کاشتم

میگین چرا ؟ الان میگم

اگه شما ۱ سال و نیمتون بشه و منتظر باشین به این مناسبت یه تولد براتون بگیرن و دست بزنن  و نانای کنن  و شادی کنن  و باز منتظر باشین یه عالمه بهتون کادوی تولد بدن اون وقت به جای همه این چیزا که گفتم صبح کله سحر از خواب ناز بیدارت کنن ورت دارن ببرن همون درمانگاهی که یه عالمه نی نی اونجاست و از اونجا متنفرید  و بعدش یه عمو دکتر که اصلا دوسش ندارید به گلوتون و صورتتون دست بزنه که یه موقع سرما نخورده باشید  و بعد یه خانوم بداخلاقی که چند بار تا حالا آمپول زده بهتون و قیافش بعد از ۶ ماه تو ذهنتونه و ازش می ترسید  بیاد و بخواد بهتون واکسن بزنه و از همه بدتر مامانت و مامانی جونت و باباییت که اینقدر همیشه ادعاشون میشه که دوستت دارن  و تو هم خیلی دوسشون داری بیان دست و پات و بگیرن و اصلا به جیغای بلند و وحشتناکی که می کشی و مقاومتی که در مقابل این کار می کنی اهمیت ندن  و کمک اون خانم بداخلاقه بکنن تا سوزن و فرو کنه تو رون پاتون خوشتون میاد ؟  نه بگین دیگه واقعا خوشتون میاد

این مامان و بابای بدجنس من دقیقا این کار و بامن تو روز یک سال و نیمه شدنم کردن  آخه من این و به کی بگم ؟  من به کی بگم که من از دست اینا دلخورم ؟  من ناراحتم ازشون که با من این کار و کردن . بزاريد يه کم گريه کنم تا بقيش و براتون تعريف کنم .

فکر کنید چشام و باز کردم دیدم مامانم کنارمه بابام کنارمه  یه عالمه برای مامانم ذوق کردم و با هم بازی کردیمبعدش مامانم گفت پسر قشنگم پاشو دست و صورتت و بشورم یه صبحونه کوچولو بخوریم پمپرزتم عوض کنم بریم با هم بیرون باشین سواری و قام قام بازی  منم خوشحال شدم و ذوق کردم  و هر چی مامانم گفت گوش  کردم تا مامانم من و ببره . بهدشم که نشستیم تو ماشین هی به کوچه و خیابونا نگاه کردم و هی از اینکه دارن من و می برن بگردونن خوشحال بودم

راستش و بخواین یه لحظه ته دلم فکر کردم که اینا یه نقشه ای امروز واسه من دارنا ا  ا  که من و از خواب بیدار کردن آوردن بیرون  ولی باز گفتم خوب شاید امروز چون تولد یک سال و نیمگیمه می خوان خیلی بهم حال بدن و منتظر بودم برم یه جای خوبی مثل پارک که سر از اونجا در آوردم و اون بلاها رو سرم آ‌وردن  .

تازه همون هم که فقط نبود  اومدیم خونه پام درد می کرد زیاد نمی تونستم راه برم و در نتیجه یه جا واسه خودم بیحال نشسته بودم  

تبم کردم تا فرداش تبشم اینقدر شدید بود مامانی و بابایی تا صبح دستمال خیس گذاشتن رو پام  فرداشم مامانی نتونست بره سرکار هیچی پس فرداشم که دوشنبه بود یه کاری کردم مامانم نره سرکار تا دفعه بعد بفهمه نباید از این نقشه های خبیثانه برای من بکشه.

می دونین چیکار کردم همین که من و گذاشت خونه مامانی جونم تا بره سرکار چشام و باز کردم و هی بهش نگاه کردم اینطوری هی اون خودش و زد به خواب می خواست  گولم بزنه ولی من تصمیم داشتم هر طور شده اذیتش کنم  واسه همین یه گریه حسابی صبح اول صبحی خونه مامانی جون راه انداختم  که با صدای من ریحانه هم از خواب بیدار شد آخ جونمی جون حالا شدیم دو تا  من تا چشم همه رو دور می بینم همیشه ریحانه رو یه اردنگی کوچولو پشتش می زنم تا بدونه باید از من حساب ببره  چون من هم پسرم هم نوه اولم  بعدشم اصلا چرا بابایی جون و مامانی جون بعضی وقتا اون و بغل میکنن ؟ هان ؟ چرا بعضی وقتا میره تو کالسکه من می خوابه ؟  واسه همین منم می زنمش تا یه گوش مالی بهش داده باشم  .

خلاصه با ریحانه صبح اول صبحی یه سر و صدایی تو خونه مامانی جون راه انداختیم و هی با هم بازی کردیم  مامانمم کفری شده بود می گفت نگاشون کن همچین واسه هم ذوق میکنن انگار تا حالا همدیگه رو ندیدن  هی مامانم گفت ایلیا بیا بگیر بخواب هی من گفتم نـــــه نمی خوام  خاله سپیده هم از دستم عصبانی بود که باعث شدم ریحانه بیدار شه اونم بدتر از مامانم هی این شکلی نگام می کرد  . آخه ریحانه به زور می خوابه ولی با یه تقی بیدار میشه مثل من نیست که وقتی بخوابم توپم بغل گوشم بترکونن بیدار نمیشم

تا تونستیم با ریحانه دو تایی هی مامانامون و حرص دادیم  و سر و صدا راه انداختیم. مامانم که دیگه از سرویس جا مونده بود و تصمیم داشت زودتر من و بخوابونه بعد بره اداره هه ه ه فکر کرده خیلی زرنگه  منم که دستش و خونده بودم تصمیم گرفتم به تلافی کاری که باهام کرد نگهش دارم خونه تا رییسشون دعواش کنه  چونکه همکارش هم رفته بود مرخصی باید حتما می رفت اداره  این و داشت به بابام می گفت من یواشکی شنیدم  دیگه ساعت شده بود ۱۰ ولی من نمی خوابیدم  یه بارم سر مامانم یه کلاهی گذاشتم که مامانم خیلی عصبانی شد   البته باعث شدم که ریحانه هم بگیره بخوابه  مامانم که من و گذاشت تو کالسکم و هی تکون داد و تازه بهم شیر هم داد بخورم که من بخوابم زودتر بره ادارش  منم خودم و زدم الکی به خواب تا اینکه بعد از نیم ساعت که مامانم دیگه پادرد گرفته بود چون سرپا بود و خیلی هم دیرش شده بود اومد آروم کیفش و برداره بره که دیدم الان وقتشه پا شدم نشستم و نگاش کردم و خندیدم  مامانم و میگی کم مونده بود دیگه موهاش و از ته بکنه کچل بشه  یهو با عصبانیت من و زد زیر بغلش و کیفیش و برداشت و رفتیم خونه خودمون. منم هی تا خونه گریه کردم و داد زدم که مامانم باهام اینطوری رفتار کرد  آخه نمی دونین که مامانم عصبانی میشه یه جوری نگام می کنه منم حسابی ترسیده بودم  تا رسیدیم خونه خودم و انداختم بغل بابام و تا تونستم خودم و براش لوس کردم  مامانمم دیگه قید اداره رفتن و اون روز زد چون دیگه خیلی دیر شده بود و  من به خواستم رسیدم 

آره خلاصه مامان جان اینطوریه  فکر نکن که هر کاری دلت بخواد با ما می کنی و میری ما اینطوری تلافی می کنیم .

بعدشم تازه اون روز تو خونه تا تونستم شیطونی کردم  بابامم که خواست بره دوش بگیره دنبالش راه افتادم  بعدم که اومدم بیرون مامانم می خواست لباس تنم کنه تنم نکردم و نزاشتم موهامم خشک کنه می خواستم جلو کولر با موهای خیس همونطوری لخ  ت بگردم حتی وقتی مامانم به زور لباس تنم کرد اینقدر گریه کردم  تا مامانم مجبور شد لباس و از تنم در بیاره و تا چند ساعت هم حاضر نبودم هیچ لباسی تنم کنم مامانم هم باهام قهر کرده بود  ولی من رفتم پیشش گریه کردم تا باهام آشتی کنه و بغلم کنه

مامانم میگه تو خیلی لجباز و گریه ای و حرف گوش نکن شدی  آخه پسر به اون آرومی و ساکتی چرا اینطوری شدی یهو تو ؟

مامانم نظرش اینه که من دقیقا از روزی که یک سال و نیمه شدم اخلاقم کلا عوض شده  خیلی فکر کرده و آخرش به این نتیجه رسیده که حتما کار کار واکسنه بوده  حالا قراره بره از اون درمانگاهه شکایت کنه بگه چی تو واکسن بچه من ریختین اینقدر عصبی و لجباز و حرف گوش نکن و جیغ جیغو شده از اون روز تا حالا ؟ هان ؟ ()

خوب حالا میریم سراغ تابلوهایی که مامانم قول داده بود نصبشون کنه :

 

اول این و بگم که هر کی نمی دونه بدونه جدیدا مد شده آدم با پوشک بره بیرون  اينجا هم پوشکم و مامانم بست کفش پاييزيمم که دوسش دارم پوشيدم منتظر تلفن دوست دخترم بودم تا با هم بريم بگرديم

همين که سوار ماشينم شدم تا برم دنبالش

زنگ زد گفت که نمی تونه بياد

منم عصبانی شدم رفتم همون دمپايی لنگه به لنگه خودم و پوشيدم

بعدم لباسام و عوض کردم رفتم خودم با خودم ورق بازی کردم. اونی هم که تو دهنمه لوله جاروبرقيمه نه لوله قليون  لطفا در مورد من فکرای بد نکنيد

-------------------------------

پ.ن : شنبه ۳/۶/۸۶ بازم قرار وبلاگيه . مکانش توی پارک باديه مجتمع تجاری بوستان تو ميدون پونکه . ولی ما اثاث کشی داريم فکر نکنم مامانيم من و بياره  چه بد د د د  من پارک بادی می خوام م م م من دوستام و می خوام م م