خدایا چرا یهو آخه ایلیا اینطوری شده ؟  این هفته ایلیا هر روز از ظهر به بعد دیگه همش گریه می کنه و بهونه من و می گیره و جیغ و داد می کنه ماما ماما می کنه  یکشنبه و دوشنبه هی مامانم برده بودش بیرون سرش و گرم کرده بود و یه کاری کرده بودن حواسش پرت بشه تا من برم خونه . ولی روز سه شنبه وحشتناک از ظهر شروع کرده بود به گریه و ول کن هم نبود  تا مامانم یا هر کسی هم بهش می گفت بریم ماشین سواری بریم پارک می فهمیده می خوان گولش بزنن بیشتر جیغ می کشیده و می گفته نه نه ! ماما ماما 

الهی بمیرم براش عکسم روی دیوار اتاق مامان اینا هستش . رفته دستاش و باز کرده وایساده روبه روی عکسم و گریه می کرده می گفته ماما ماما که یعنی مامانی بغلم کن  بعد بابام حواسش و پرت کرده مامانم عکسم و بر داشته که ایلیا هی عکس من و نبینه دوباره یادش بیفته قربونش برم الهی دوباره برگشته تو اتاق و دیده عکس من نیست جیغ کشیده و از عصبانیت زده تو سرش که ماما نیس ! ماما کو ؟  یعنی که چرا عکس مامانم نیست. وای خدا این چند روزه خودم به خودم اینقدر فحش دادم و بد و بیراه گفتم هیچ  اون روز رسیدم خونه هر کی هر چی می تونست بهم گفت که آخه تو چطوری دلت میاد این بچه رو که اینقدر بهت وابستس بزاری بری سرکار ؟  تو چه مادری هستی و اصلا اگه قرار بود بری سرکار می خواستی بچه نیاری و هی نمک رو زخمم پاشیدن  خلاصه که عین س ... پشیمونم که بعد از به دنیا اومدن ایلیا اومدم سرکار  یادتونه که بدجوری سر دوراهی بودم که کارم و ادامه بدم یا بمونم خونه و آخرش از بس همه بهم گفتن کارت و از دست نده بچه یکی دو سال سختی داره و بعدش باید بزاریش مهد اون وقت پشیمون میشی منم برگشتم سرکارم  اما الان دیگه نمی تونم بعد از یک سال و نیم سختی ای که هم خودم کشیدم و هم بچم برم بشینم تو خونه اونم در حالیکه حتی اگه خونه هم بودم ایلیا رو از ۲ یا نهایتا ۳ سالگی می زاشتم مهد تا آموزش ببینه خلاصه که خیلی پشیمونم ولی کاری دیگه نمی تونم بکنم بهانه جان کاشکی به حرفت گوش کرده بودم. تو خیلی بهم گفتی خیلی

البته بابام که شدیدا نظرش اینه که من هرطور شده باید کارم و حفظ کنم. مامانم نظرش این نیست و دوست داره که بمونم خونه بالاسر بچم ولی چون می دونه که من با ۱۰ سال سابقه کار و بیمه عاقلانه نیست یه همچین کاری بکنم چیزی بهم نمیگه  اون روز عمه و زن عموم خونه مامان اینا مهمون بودن و رفتارای ایلیا رو دیده بودن ناراحت شده بودن و اشک همشون در اومده بود  من که رسیدم هر چی دلشون خواست بهم گفتن  به خدا هیچ کس بیشتر از خود من عذاب نمیکشه ولی آخه هر چی فکر می کنم هیچ راه عاقلانه ای به ذهنم نمی رسه جز اینکه هم خودم دعا کنم و هم از شما بخوام دعا کنید ایلیا زودتر به حالت قبل برگرده و اینقدر بهونه من و طی روز نگیره  آخه اصلا اینطوری نبود تا یکی دو هفته پیش . اما حالا هم بزرگتر شده و بیشتر می فهمه و هم اینکه هفته پیش و بیشترش و خونه بودم بیشتر بهم وابسته شده

کلا ایلیا وقتی یک سال و تموم کرد یهو خیلی تغییر کرد و عوض شد ولی از اون روزی که یک سال و نیمه شده دیگه هر روز داره عوض میشه و فکر می کنم هر روز بزرگتر میشه یه جا خوندم بچه از یک سال و نیمگی تا دو سالگی هر روز تغییر می کنه و میشه بزرگ شدنش و عاقل شدنش و هر روز احساس کرد. من واقعا این و دارم تجربه می کنم (مامانایی که نی نی هاشون زیر یک سال و نیم هستن آماده باشین ) کاملا همه چیز و می فهمه و شاید حتی بیشتر از یه بچه یک سال و نیمه  مثلا اون روز داشتم باهاش حرف می زدم می گفتم مامانی من میرم اداره تو گریه نکن من زودی میام. تا تو یه لالا کنی و بیدار شی من برگشتم و اون وقت با هم بازی می کنیم باشه ؟  با اشاره دستش یه غرغرایی تحویلم داد و بعدم سرش و تکون داد و گفت نه ! نه !  قربونت بشم مامانی که دوست نداری مامانت ازت دور باشه عشقم به خدا منم دوست ندارم ولی ...

مامان و بابام هم از سه شنبه شب رفتن مسافرت شنبه بر میگردن. مونده بودم ۴ شنبه و ۵ شنبه ایلیا رو چیکار کنم ؟ حتی برای این ۲ روز مرخصی هم گرفتم ولی وقتی فکر کردم دیدم این کار اشتباهه چون جمعه و شنبه هم که خونه هستم اون وقت میشه ۴ روز دیگه روز یکشنبه اصلا دیگه ایلیا پیش مامانم نمی مونه و همش می خواد بهونه بگیره  این شد که قرار شد بابا سیامک این ۲ روز ایلیا رو نگه داره . ولی به شرط اینکه هر ۲ روز و من تا ساعت ۲ برگردم خونه. چون ایلیا تا ظهر خوبه و میشه سرش و گرم کرد ولی از ظهر به بعد دیگه واقعا هیچ کاری نمیشه کرد اینقدر که گریه می کنه و مامان مامان می کنه و با هیچی هم ساکت نمیشه .

دیروز همش دلم پیش ایلیا بود که نکنه پاشه گریه کنه نکنه اصلا ساکت نشه آخه تا حالا یه روز تنها با باباش نبوده و به مامانم عادت داره البته شبش دیر خوابوندمش که تا ظهر بخوابه که همینطور هم شد تا ساعت ۱۲ ظهر خوابید و من هر بار زنگ زدم سیامک گفت فعلا که از صبح ۲ بار بهش فرنی و سرلاک تو شیشه دادم تو خواب خورده و سیره و راحت خوابیده  ساعت ۱۲ هم که بیدار شده بود تا دیده بود من نیستم شروع کرده بود که گریه کنه که باباش براش سی دی سیاساکتی گذاشته بود و حواسش و پرت کرده بود  چون خیلی کار داشتم نتونستم ظهر برم خونه و سیامک گفت که نمی خواد بیای تا ساعت ۵ که برسی سرش و گرم می کنم تا بهونت و نگیره . یکی دو ساعت بعد دوباره بهونه گرفته بود بابا سیامک یه قوقویی (تخم مرغ) که ایلیا عاشقشه براش زده و داده خورده بعدم برده بودش سر ظهری پارک و یه کم گردونده بودش و طرفای ساعت ۳ آورده بودش خونه که به محض ورود ایلیا کل خونه رو دنبال من گشته و وقتی دیده دوباره من نیستم ماما مامایی سر داده بوده که نگو و و و  که دیگه این بار مانی دوست ایلیا با شنیدن صداش اومده خونمون و دوتایی با هم بازی کردن تا ساعت ۴:۳۰. بعد هم مانی رفته خونشون و سیامک برای ایلیا سیاساکتی گذاشته و ایلیا هم همون جلوی تلویزیون خوابش برده  من که رسیدم خونه تازه خوابیده بود که من کلی حالم گرفته شد چون دلم براش خیلی تنگ شده بود . خوابیدم کنارش شیرش دادم و با اینکه خواب بود معلوم بود که فهمیده من پیششم دستش و انداخته بود دور کمرم که از پیشش تکون نخورم .

فکر می کنم گه گداری پدر و پسر با هم تنها باشن تا ایلیا عادت کنه که با باباش هم بمونه بهتره. به هر حال پیش میاد یه وقتایی مامانم نیست یا کار  داره بابا سیامک هم که کارش آزاده و می تونه بمونه خونه و پسری رو نگه داره  البته امروز حتما ساعت ۱ میرم خونه چون باباسیامک خط و نشون کشیده که اگه بدقولی کنی و دیرتر بیای دیگه باهات همکاری نمی کنم اون وقت اگه یه همچین موردایی پیش بیاد باید خودت بمونی خونه  منم که خوب مگه چقدر می تونم مرخصی بگیرم

ببخشید قصد ناراحت کردنتون و نداشتم ولی خوب خواستم یه کم درد و دل کرده باشم.