سلام دوستای خوب و مهربونم . خوبین خوشین سلامتین ؟

آخرش به این نتیجه رسیدم بهترین کار اینه که ایلیا رو بزارم مهد تا سرش گرم بشه و بهونه من و نگیره. چون ایلیا شدیدا بچه های همسن و سال خودش و حتی بزرگتر رو خیلی دوست داره و همیشه می خواد که یه همبازی داشته باشه  و بیشترین چیزی که حس می کنم ناراحتش می کنه نداشتن همبازیه . ولی این چند تا مهدی که برام امکان داشت و به مسیر اداره یا خونه می خورد هیچکدوم بچه زیر ۲ سال و قبول نمی کردن و من مجبورم که ایلیا رو تا آخر امسال مثل همیشه پیش مامان بزارم. بهمن ماه که ۲ سال و تموم می کنه انشاالله از شیر و پوشک می گیرمش و از بهار می زارمش مهد . ایلیا از اون بچه هاس که بزارمش مهد حسابی کیف می کنه واقعا من خودم بچه ای رو به اندازه ایلیا بچه دوست ندیدم تا حالا . حتی تو کوچه و خیابون هم که بچه هم قد و قواره خودش می بینه میخواد باهاشون بازی کنه . چند روز پیش خونه مامانم مهمونی بود. عمم یه دختر کوچیک به اسم فرگل داره . ایلیا هم خیلی دوسش داره . آقا از این اول مهمونی تا آخرش دست فرگل تو دستاش بود از این اتاق به اون اتاق. یه گرگل گرگلی هم راه انداخته بود که نگو . یه چیزی که برام عجیب بود جدیدا ایلیا دست بچه ها رو که می خواد باهاشون بازی کنه می گیره و میبره یه اتاق دیگه تا باهاشون بازی کنه  اولش یه کم نگران شدم با خودم گفتم که یعنی چی که پسر ۱ سال و نیمه دختر ببره اتاق خلوت  چند بار تعقیبش کردم دیدم نه ! اسباب بازیهاش و می ریزه وسط و با هم بازی می کنن. فقط دوست نداره توی جمع با دوستاش بازی کنه که همه حواسا به اوناست. می خوان دور از توجه دیگران توی دنیای خودشون غرق بشن .

راستش این اخلاق ایلیا خیلی نگرانم کرده . مثلا اگه مانی پسر آپارتمان کناری بیاد خونمون و با ایلیا بازی کنه وقتی میره ایلیا کلی گریه می کنه و باید به زور ساکتش کنیم و یا وقتی میره خونشون دیگه به زور باید برش گردونیم خونه  موندم این وابستگی به بچه ها رو چطوری از سرش بندازم. درسته که بچه اجتماعی باشه با بچه ها راحت بازی کنه خوبه ولی ایلیا دیگه زیادی وابستس . چیکار کنم به نظرتون ؟

تازگیا یه کم هم لجباز شده . وقتی یه کاری رو بهش میگیم نکن از قصد اون کار و انجام میده یا برعکس . وقتی کار اشتباهی می کنه هر چی ازش میخوایم که مثلا مامان جان نمیشه بری اون بالا یا نمیشه به فلان چیز دست بزنی گوش نمی کنه . همش می خواد کار خودش و بکنه . اگه اجازه بدیم که خوب خطرناکه . اگر اجازه ندیم گریه می کنه 

البته خانم شین عزیز در رابطه با لجبازی کودکان و نه گفتنشون توی وبلاگش مطلب جالب و مفیدی نوشته بود که خیلی به دردم خورد. مرسی خانم شین  ولی من هنوزم یه عالمه سوال دارم که از کسانی که تجربه دارن ممنون میشم کمکم کنن. 

این ایلیا درست عین ساعتی که واسه ۶ ساعت بعد کوکش کرده باشن می مونه . هر ساعتی که صبح ها بیدار بشه درست ۶ ساعت بعد می خوابه یا هر ساعتی که بعدازظهر بیدار بشه درست ۶ ساعت بعد خواب شبش شروع میشه . یه مدتی بود ساعت خوابش شدیدا به هم خورده بود. صبح ها تا ظهر حدود ساعت ۱۲ می خوابید. بعدازظهرساعت ۶ می خوابید تا ساعت  ۸:۳۰ . بعد دیگه بیدار بود تا ۲ نصفه شب . منم که خسته هی باید باهاش بازی می کردم چون نمی زاشت من بخوابم  تامی خوابیدم میومد بیدارم می کرد. دیگه دیدم اینطوری نمیشه صبح ها نمی تونم از خواب یبدار شم و هر روز از سرویس جا می مونم و دیر می رسم اداره  دیروز به مامانم گفتم هر طور شده ساعت ۱۰ دیگه بیدارش کن. مامانم گفت به خدا هر روز من بیدارش می کنم میارمش جلوی تلویزیون میگم برنامه کودک ببینه خواب از سرش بپره ولی چند دقیقه بعدش عین این آدمای م س ت می بینم غش کرده جلوی تلویزیون   دیگه دیروز مامانم ساعت ۱۰ بغلش کرده بود و برده بودش بیرون براش بستنی خریده بود و یه دور باهاش زده بود که آقا  دوباره خوابش نبره و آورده بودش خونه دیگه خواب از سرش پریده بود. ظهر هم ساعت ۳ خوابیده بود و ساعت ۵:۳۰ هم بیدار شد و شب هم ساعت ۱۱:۳۰ خمیازه می کشید و خودش اومد خوابید کنارم شیر خورد و خوابید. بعد از مدتها دیشب یه ذره تونستم بخوابم و صبح هم به موقع بیدار شدم

دیدین تو پست قبل گفتم که ایلیا یه کم خورد و خوراکش بهتر شده . متاسفانه چند روز بیشتر طول نکشید و دوباره به همون حالت قبل برگشت. هیچی هیچی نمی خوره چیکارش کنم ؟

کم کم داشتیم این سی دی سیاساکتی رو از سرش مینداختیم و تا یه حدی هم موفق بودیم. آخه خیلی داشت روش اثر بد می زاشت. هر کاری رو که ازش می خواستیم انجام نده یا انجام بده برامون شرط می زاشت. می گفت شیا شیا که یعنی اول سیا بزارین تا من به حرفتون گوش بدم  موقع سیا دیدن هم هر جا که سیا تصادف می کرد با ماشین و می مرد ایلیا گریه می کرد و اشک می ریخت که چرا سیا تصادف کرد مرد  چرا ماشینش خراب شد ؟  حالا بیا و درستش کن  دوباره باید می زدیم اونجا که سیا سالمه و زندست و ماشینشم سالمه تا آقا دست از گریش برداره  خلاصه دیدیم اینطوریه گفتیم هرطور شده باید این سیا رو از سر این بچه بندازیم.

حالا پریروز با ایلیا رفتیم تو یه مغازه اسباب بازی فروشی ایلیا که چند روز هم بود دیگه سی دی سیا رو نمی دید و یواش یواش داشت یادش می رفت با دیدن عروسک سیا بدو بدو رفت عروسکه رو بغلش کرد و ذوق و شوق کنان هی می گفت شیا شیا مامایی شیا و هی شیا رو به من نشون می داد  باور کنین درست عین این آدمایی که چند وقت یکی و نمی بینن دلشون برای طرف تنگ میشه بهش نگاه می کرد  نگاه های عاشقانه  از همه بامزه تر طریقه گرفتن سیا تو بغلش بود  یه دست سیا رو گرفته بود تو یه دستش و یه دست دیگه سیا رو تو اون یکی دستش و صورت سیا رو به روی صورتش  به هیچ وجه هم حاضر نبود یه لحظه دستش و ول کنه . وقتی هم که رسیدم در خونه مامان اینا بابام جلوی در بود. ایلیا با هیجان دوید سمت بابا و انگار که یه آدم مهم و پیدا کرده باشه سیا رو نشون بابام می داد می گفت شیا شیا بابایی شیا ! بابام هم اینقدر خندید  گفت این بچه این سیا رو از همه ماها بیشتر دوست داره . خلاصه که همه تلاشامون واسه اینکه این آقا شیا رو از سرش بندازیم هدر شد و  از اون روز تا حالا با سیا می خوابه با سیا می خوره با سیا بازی می کنه و سیا خان شده همبازی صبح تا شب ایلیا.این و دیگه چه جوری باید از سرش بندازیم نمی دونیم ؟

یه کم نسبت به قبل بهونه گیری هاش کمتر شده و کمتر طی روز بهونه من و می گیره خدا رو شکر  البته گه گداری هم پیش میاد که یهو راه میفته میره به سمت خونه خودمون و من و می خواد  چند روز پیشا یه روز که باباش زودتر رفته بود خونه از مامانم گرفته بودش برده بود خونه خودمون. تو خونه که دیده من نیستم یه کم مامان مامان کرده بود و دیگه بابا سیامک خوابونده بودش. من که رسیدم خونه سیامک گفت بخواب کنارش بهش شیر بده خیلی مامان مامان می کرد. هیچی هم نخورده گشنشه . خوابیدم کنارش همین که شروع کرد شیر خوردن با اینکه خواب بود یه لبخندی زد و با دستش دور کمر من و گرفته بود که من از کنارش تکون نخورم  بعد که شیرش و خورد و سیر شد دستش و هی می کشید رو صورت من و می گفت : نازی ! نازی ! نازی و تا کی داشت من و ناز می کرد  بعد دیگه من طاقت نیاوردم و تا تونستم ماچیدمش و اونم دیگه خواب از سرش پرید و بیدار شد  الهی مامان فدات بشه که وقتی مامان کنارته اینقدر خوشحالی  که شیر می خوری با ناز کردن مامان ازش تشکر می کنی عزیزم !  چقدر تو ماه و مهربونی کپلچه خوشگلم !

الانم مامانم زنگ زد گفت می خوام به یه بهونه ای ببینم می تونم ببرمش آرایشگاه این موهاش و یه کم کوتاه کنن. خیلی بد شده . منم بهش سفارش کردم که پس اگه بردیش خیلی بهشون سفارش کن که موهاش و فقط مرتب کنن زیاد کوتاهش نکنن. من موی بلندش و بیشتر دوست دارم. بعدش گوشی و داده به ایلیا بهش میگم ایلیا جان با مامانی برو پیش آقا اسماعیل یه کم موهات و کوتاه کنه بعدش مامانی می برت پارک تاب تاب عباسی بازی کن. بگو چشم ! میگه : دشم  حالا ببینم مامانم موفق میشه یا نه ؟ چون به محض وارد شدن تو آرایشگاه شروع می کنه گریه کردن و به هیچ وجه راضی به موندن تو آرایشگاه نیست.

حالا گزارش تصویری از دلبرک و خوشگلک و عروسکم :

بچم حوصلش سر رفته داره فکر می کنه چیکار کنه  

عاشق گاو صندوقه بابامه. همیشه دنبال فرصته تا هست و نیستش و بریزه بیرون کیف کنه اینجا هم تا دید کاری برای انجام دادن نداره و بابام سر گاوصندوقشه از فرصت استفاده کرد و رفت فضولی

بعد از اینکه یه کم سرک کشید اون تو یه دسته پول برداشت و در حالی که فریاد می زد بول بول بول نشست وسط اتاق و اینجا هم داره پولا رو میشمره

بعدم همه رو چید دورش و پخش کرد وسط سالن  یه دونشم به کسی نمی داد. از الان می دونه پول چه چیز خوبیه

اولش گفت من و بزارین رو باشین بشینم

بعدش داشته باشین چطوری داره شیشه ماشین و میره بالا

اینم ایلیا اون بالا بالاها آخه ببینید این بچه چه شیطونی های خطرناکی می کنه

همین الان مامان زنگ زد گفت ایلیا مثل یه بچه خوب نشسته تو آرایشگاه و آقا اسماعیل پیشبند براش بسته و موهاش و کوتاه کرده . فقط هر بار که قیچی به موهاش نزدیک می شده یه جیغ بنفش می کشیده و همین این در حالی بوده که بابا و مامان و دو تا دایی ها و همه اهالی محل در سلمانی آقا اسماعیل حضور داشتند و با و و انواع و اقسام اداهای دیگر سر ایلیا خان رو گرم نمودند. بعدش هم مامان میگه بخاطر اینکه زودتر از شر آقا اسماعیل راحت بشه همین که پیشبند و از دور گردنش باز می کنن تندو تند و پشت سر هم میگه منون منون ششکر ششکر و رو به مامان میگه بییم پاک