هفته نهم هم تموم شد و من امروز وارد هفته دهم شدم. عسلک مامان هفته ها داره ميگذره و تو خدا رو شکر همچنان بچه خوبی هستی و من و اذيت نمی کنی.

آخر هفته دهم تو ديگه قدت بلند ميشه و تنت حالت کشيده پيدا می کنه و ديگه بزرگ ميشی و اين زمانی که تو رشد سريعی داری و شکم مامانی هم ديگه بزرگ ميشه.

هر کی به من ميرسه سريع حال تو رو می پرسه و همه به من سفارش ميکنن که مواظب تو باشم و خوب استراحت کنم که تو اذيت نشی. بابا هم که همش ميگه ديگه نمی خواد بری سرکار بچه اذيت ميشه. منم ميگم نه. اگه بمونم خونه نی نی تنبل ميشه. (آخه تو خونه حوصلم سر ميره. حالا اگه تو بيای با تو سرگرم ميشم و ديگه هر چقدرم تو خونه بمونم حوصلم سر نميره).

خلاصه اينکه مادر و پدر بابايی و عمه هات هنوز خبر ندارن که تو هستی. هی به من ميگن ما دوست داريم عمه شيم برای ما يه نی نی بيار. ما دوست داريم يه نی نی تو خانواده بياد باهاش بازی کنيم (آخه الان اصلا تو خانواده نی نی نداريم. قراره دردونه فاميل شی). ولی من اصلا بروم نميارم که تو چيزی نمونده سه ماهت تموم بشه و ميگم نه. فعلا تصميم ندارم. فکر کنم يکی دو ماه ديگه که تو بزرگ شدی و قشنگ ديگه معلوم شدی بفهمن و کلی ذوق زده شن.

خلاصه اينکه فينگيلی حسابی ما رو از الان گذاشتی سرکار. کار من و بابايی شده هی تو کتابا نگا کنيم ببينيم الان چی برات خوبه. چی باهوشت ميکنه. چی خوشگلت می کنه. چی توپولت می کنه (البته اينکه سالم و صالح باشی برامون از هر چيزی مهمتره). هی تو کتابا نگا کنيم ببينيم الان چه شکلی هستی و برات ذوق کنيم.

خوب مامانی جون تو فعلا همينطوری بچه خوبی باش تا من دوباره دفعه بعد از حال و روزت برات بنويسم.