الان یه نگاه به تاریخ پست قبلی کردم که یک ماه و دو روز به تولد پسرک مونده بودو حالا این مامان تنبل پست بعدی رو داره وقتی که فقط 9 روز به تولد عسلش مونده میزاره . اوه اوه اوه از دست این مامان تنبل ! خجالت خوب حالا بریم سراغ داستانای ایلیای شیطون وروجک من ! ماچ

وروجک تازگیا همین که تصمیم می گیریم از خونه بریم بیرون حالا هر جا میخواد سوپر سر خیابون باشه میخواد مهمونی باشه میخواد خونه مامانی که صبح تا بعدازظهر اونجاست باشه هر جا می خوایم بریم بدوبدو میره سر کمد لباساش و همه رو می ریزه بیرون و هر چی که خودش دوست داره رو انتخاب میکنه و میگه اینا رو باید تنم کنید. حالا اینکه بیچاره مامان سمی میمونه و یه کمد لباس ریخته شده بیرون بماند فسقلک یه چیزایی رو گاهی میخواد تنش کنه که اصلا به هم نمیان. نه رنگشون نه مدلشون ! از خود راضی یا مثلا شلواری رو که براش خریدم بهش یه سایز بزرگه و از پاش میفته رو ورمیداره اصرار اصرار که من این و میخوام بپوشم. خلاصه یک ستایی می کنه دیدنی نگران کاپشن اون شلوار و با این شلوار میپوشه . بلوز یه دست لباس و با شلوار یه دست دیگه میپوشه . گاهی چند تا رو هم میپوشه . یه جفت جوراب بنفش واسه ریحانه گرفته بودم تو کشوش بود از روزی که اون و دید هر جا می رفتیم می گفت این جوراب بنفشه رو پام کن. حالا منم از رنگای دخترونه واسه ایلیا استفاده نمی کنم چون اصلا دوست ندارم. ولی دیگه غیر از اون جوراب بنفش حاضر نبود جوراب دیگه ای پاش کنه . یه بار قایمش کردم اینقدر گریه کرد که من اون جوراب و می خوام. موقع رفتن هم از تو خونه عینک دودیش و میزنه حالا میخواد شب باشه میخواد روز باشه کاری به این کارا نداره تیپش باید تکمیل باشه . بعدم میره سر کشوی کلاه هاش و وسط زمستون بعضی وقتا گیر میده کلاه آفتابگیر سرش کنه . خلاصه بساطی داریم با این آقا کوچولو تازگیا ما سر بیرون رفتنش ! این عکسا رو نگاه کنید :

اینجا داشتیم می رفتیم مراسم عزاداری مثلا! شب عاشورا بود خونه مامانم مراسم عزاداری داشتن. ببینید چه ریختی برای خودش درست کرده . همه لباساش و خودش انتخاب کرده تنش کرده . اون جوراب بنفشش که دیگه من و کشته ! اون جورابی رو که دستشه دادم بهش میگم این خوشگله قورباغه داره این و بپوش الا و بلا که من می خوام با همین که پامه بیام. آخرش هم نه لباساشو عوض کرد نه جوراباشو . حالا شما تصور کنید خونه مامانم همه داشتن گریه میکردن ایلیا خان با همین ریختش با همون عینک دودیش وارد شد عینک من این شکلی بودم خجالت ملت عزادار هم تو خونه مامانم که این شکلی بودن گریهایلیا رو که دیدن این شکلی شدن نیشخند!

اینم یه روز سرد زمستانیه داشتیم می رفتیم مهمونی . آقا با یه ژاکت  و کلاه آفتابگیر راه افتاده بود . حالا هنوز جوراب بنفشش و اینجا پاش نکرده :

اینم باز یه شب دیگس توی ایام عاشورا که دوباره میخواستن با بلوز قرمز و بیرژامه طوسی همین شکلی برن تو مراسم عزاداری و ملت و از عزاداری بندازن!

همین چند روز پیش فکر کنید تو این سرمای هوا گیر داده بود میخواست کفش تابستونیش و بپوشه . از تو جاکفشی درش آورده بود واسه خودش پاش کرده بود. اینقدر من و بابا سیامک هی پوتینامون و بهش نشون دادیم گفتیم ببین ما پوتین پامونه کفش تابستونیامون و نپوشیدیم. پاهامون گرمه بیا تو هم پوتین بپوش که دیگه یک ساعت طول کشید تا راضی شد. جدیدا هم مستقل شده پوتینش و با اینکه به سختی میره پاش ولی سعی میکنه خودش پاش کنه حالا به جهنم که من و باباش یه ساعت باید منتظر بمونیم تا آقا پوتینشون و با اعمال شاقه پاشون کنن خنده. این عکس و ببینید داره چه تلاشی می کنه واسه پا کردن پوتینش :

 

ست لباساشم حالا ببینید :

جوراب بنفشش خیس بود وگرنه اونم پاش می کرد. این شلواره همونه که میگم یه سایز بهش بزرگه و از کمرش میفته . اون شلوار و با یه کت جین که واسه یه شلوار دیگس ست کرده بچم ! خلاصه آبرویی از ما میبره این چند وقته با این لباس پوشیدنش ها آخخوب دیگران که نمی دونن حتما با خودشون میگن چه پدر و مادر بی سلیقه ای این چه وضع لباس پوشیدن تن بچس ! ابرو هر جا هم که میره یه مشما دستشه که توش یه سری کاسه بشقاب و از این خرت و پرتا میریزه توش دنبال خودش میکشونه کلافه!

این از لباس پوشیدنش . حالا از کاراش بگم که گاهی صندلیا رو میچینه کنار هم و شروع میکنه حرکتای آکروباتیک کردن ! عینکبعدم با یه حالت پیروزمندانه به من میگه مامان نگاه چه حرکتی کردم ! این حرکت گفتنش من و کشته ! خندهخندهخندهخندهخنده

توی همه کارای خونه میخواد کمکم کنه . از غذا درست کردن گرفته تا میوه شستن و گردگیری کردن و جارو و ظرف شستن و  خلاصه همه کار ! یه چارپایه هم داریم که کلا تو خونه یکسره ایلیا بهش وصله و چارپایه به دست راه میره همش که بتونه یکسره از میز و صندلی بره بالا . هر چی هم میخواد کاری به ما نداره در یخچال و بازمیکنه چارپایش و میزاره میره بالا هر چی میخواد برمیداره . حتی موقع آشپزی هم چارپایش و میزاره کنار من وای میسه که تو قابلمه رو ببینه . اینجا هم رفته رو چارپایش داره میوه ها رو میشوره زبان:

از حموم که میارمش بیرون قرتی خان میدویه سشوار خودش و میاره و شروع میکه موهاش و خشک کردن. بعدم که تموم میشه میگه مامان حالا برام جل بزن عینک !

دیگه اینکه خرگوشک ما عاشق آب هویجه . صبح تا شب میگه فقط برای من آب هویج بگیرید. عاشق شیر و شیرموزه  ولی شیرکاکائو اصلا لب نمیزنه ! طبق معمول قبل همچنان عاشق هر مدل قویی اعم از آب پز و نیمرو و دورو و  خلاصه همه مدل قوییه (تخم مرغ) و بیشتر از خوردنش شکوندنش رو دوست داره تعجب عاشق رون و بازوی سوخاریه مرغه و هر وقت غذایی رو دوست نداره میگه مامان برام مرغ سرخ کن زبانخوشبختانه غیر از پفک که اونم به ندرت میخوره از هیچ خوراکی ای خوشش نمیاد و اهل هله هوله خوردن نیست تشویق شیرینی و کیک اصلا نمی خوره . شکلات کم می خوره . برنج دوست نداره و کلا علاقه های غذاییش خیلی رژیمیه از الان ماچ تازگیا خوشبختانه وقتی مریض میشه دارو خوردن و خیلی دوست داره و ما رو از مکافاتی که قبلا سر دارو دادن بهش داشتیم راحت کرده تشویق البته بگما قبلش یه لیوان آب واسه خودش میزاره کنار دستش هر قاشق شربتی که میخوره یه لیوان هم بعدش آب می خوره لبخند عاشق اینه که بهش قرص بدیم بخوره . هر چی هم میخوایم با اسمارتیزای رنگی سرش و گول بمالیم که اینا قرصه بازم گول نمی خوره و قرص هر جا ببینه رو هوا میزنه نگران اینه که همیشه باید حواسمون باشه قرصی چیزی تو دسترسش نباشه. اینطور موقع ها یاد دوقلوهای مامان بیتا میفتم که سر خوردن یه عالمه قرص اعصاب چه بلایی به سرشون اومد و جفتشون بیمارستان بستری شدن. بازم خدا رو شکر که اتفاقی براشون نیفتاد! چشم آهان داشت یادم میرفت عاشق حلوا و سمنویه . سمنو رو خیلی خوشحالم دوست داره چون براش خیلی مفیده . همچنان مثل قبل خامه دوست داره . کره هم همینطور . اما پنیر اصلا نمی خوره . هر وقتم می بینیش یه لیوان شیر دستشه بسکه شیر دوست داره :

دیگه اینکه جدیدا به شرک علاقه زیادی پیدا کرده و همش باید واسش سی دی شرکت بخریم. فعلا سیاساکتی رفته کنار . البته اونقدرها هم بی معرفت نیست و گاهی یادشون می کنه . تولد و شمع فوت کردن و اینا رو هم خیلی دوست داره . تو خونه راه به راه باید واسه آقا تولد بگیریم و شمع روشن کنیم و ایشون فوت کنه !

توی جیش گفتن با اینکه یک ساله از پوشک گرفتمش ولی یه خورده تنبله و وقتی در حال بازی و شیطنت باشه یا دیر میگه یا نمیگه کلا و هر چی تنبیه و تشویق و امتحان کردیم جواب نمیده . وقتی کار اشتباهی میکنه یا حرف بدی میزنه بهش میگیم فلفل میاریم که ایشونم انگار نه انگار ! خودش میگرده دنبال شیشه فلفل بعد که پیداش میکنه میده دستمون بعد فرار میکنه . عشق این و داره که فرار کنه دنبالش کنیم. مثلا بعضی وقتا میگه مامان جیش دارم. بعد که میخوام ببرمش دستشویی شروع میکنه به فرار و حالا اون بدو من بدو اون بدو من بدو !خوشمزه!

یه روزم هوس کرده بود نینی کوچولو بشه . از دوران نی نی ای چند تا مای بیبی تو کمدش بود ور داشت آورد گیر داد که من و پوشک کن. بعدم که پوشکش کردم خودکار ور داشت شروع کرد روش نقاشی کشیدن. ببینید :

خوب آخه روی در و دیوار و میز و صندلی کم نقاشی می کرد مونده بود فقط رو پوشک نقاشی بکشه . اصلا هم با مدادرنگی و اینا کار نمیکنه . بچه حرفه ای عمل می کنه . یا خودکار یا ماژیک ! وقت تمام

قبلا ها می بردیمش آرایشگاه کلی گریه می کرد. ولی حالا که بزرگتر شده دیگه دوست داره و آروم و ساکت می شینه تا عمو اسماعیل آرایشگر کارش و انجام بده . اینجا رو ببینید چه آقا نشسته صداشم در نمیاد :

از اول بهمن خاله سپیده یه کلاسی میره و اومده مونده خونه مامانی و بیچاره مامانی هم باید ریحانه رو نگه داره و هم ایلیا رو ! اگه بدونید این دو تا چه وروجک بازی هایی با هم می کنن . اول روز که از خواب پا میشن خوبن . اما بعد از یه ساعت دیگه اصلا با هم نمیسازن و یا این گریه میکنه یا اون ! مامانم طفلک بساطی داره با اینا ها . البته کلاس خاله سپیده یه ماه بیشتر نیست و آخر بهمن تموم میشه اما واقعا نگه داشتن دو تا بچه تو این سن و سال برای مامانم خیلی سخته !

هنوز برای تولدش فکری نکردم. نمی دونم یه تولد خانوادگی خودمونی بگیرم یا نه یه تولد درست و حسابی و بزرگ براش بگیرم و بیشتر فامیل و دعوت کنم. حالا تا هفته دیگه باید فکر کنم تصمیم بگیرم متفکر.

راستی یادتونه یکی دو تا پست قبل در مورد مسابقه فینگیل ها نوشتم؟ میگم نکنه اومدن نوشته من و خوندن بهشون برخورد چون هفته پیش تماس گرفتن فکر کنید بعد از یک سال و نیم که مسابقه فینگیل ها قراره دوباره برگزار بشه پسرتون و بیارید برای تست. البته خیلی دیر گفتن و من نتونستم برنامه ریزی کنم ایلیا رو ببرم. اما سمیه (ستاره طلایی) پسرش و بده بود میگفت فقط اسم بچه رو پرسیدن گفتن بچه یه شعر بخونه . حالا این چه ربطی به جام فینگیل ها داره من نمی دونم ؟ بعد قرار شد یه روز دیگه ببرم که فکر کنید دیروز ظهر ساعت 11 زنگ زدن که تا ساعت 1 ایلیا رو بیارید به این آدرسی که میگیم که منم اصلا نمی تونستم ببرم. خودم اداره بودم و مامانم هم جایی کار داشت و کسی نمی تونست ایلیا رو ببره . تو همین فکرا بودم که ساعت 12 زنگ زدن که امروز کنسل شد بعدن باهاتون تماس می گیریم میگیم کی بیارین. حالانمی دونم زنگ زدن ایلیا رو ببرم یا نه . از یه طرف می ترسم مثل سری قبل سرکاری باشه از یه طرفم میگه نکنه این دفعه جدی باشه بعدن من دلم بسوزه . خانومه می گفت اوایل اسفند جشنواره فینگیل ها برپا میشه و توی عید هم از شبکه دو پخش میشه. ولی بعید می دونم دیگه اینا چوپان دروغگو شدن دروغگو.

خوب فکر کنم به اندازه این مدتی که پست نزاشته بودم الان گذاشتم. به هر حال ببخشید دیگه ما یه دفعه به اندازه سه دفعه از چشاتون کار می کشیم خجالتشرمنده ! ولی بعد از اینکه خوندید تموم شد یه لیوان آب هویج بخورید برا چشاتون مفیده زبان.