دیروز بیست و ششم بهمن تولد ایلیای عسلم بود. البته جشن تولدش و جمعه گرفتیم.

سه سال از روزی که خدا این هدیه قشنگ و به ما داد گذشت. سه سال از بهترین روز عمر من گذشت. سه سال از روزی که برای اولین بار حس قشنگ مادری رو تجربه کردم گذشت. سه سال از روزی که چشام این فرشته رو دید گذشت!

پسر قشنگم! عسلک مامان ! زندگیم ! جونم ! عمرم ! دوستت دارم و خدا رو بخاطر وجودت مثل همیشه شاکرم ! تو عزیز دل منی ! تو تمام زندگی منی ! و من آرزو می کنم همیشه و همیشه سلامت و شاد و خوشحال باشی !

جوجه کوچولوی من ! انگار همین دیروز بود که تو به دنیا اومدی ومن رو غرق خوشبختی کردی . چه زود گذشت و تو چه زود سه ساله شدی !

سه سال پیش یه همچین روزی من و تو و مامانی تو بیمارستان بودیم. یک روز از بدنیا اومدن تو گذشته بود و من با وجود درد همش نگات می کردم و خدا رو شکر می کردم !

عسلم فدای اون زبون خوشگلت بشم که بهم میگی مامانی خیلی دوستت دارما ! بعدم سریع میای خودت و عین یه پیشی ملوس بهم میچسبونی و بوسم میکنی ! عاشقتم !

هر سال روز ولنتاین 25 بهمن بود. اما امسال بخاطر اینکه سال کبیسه هستش ولنتاین 26 بهمن بود و تولد تو و روز ولنتاین یعنی روز عشق و دوست داشتن تو یه روز بود. امسال جشن ولنتاینمون و جشن تولد تو یکی شد! من و باباسیامک عاشقتیم جوجه کوچولو!

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

خوب حالا میریم سراغ اخبار تولد :

روز چهارشنبه با باباسیامک قرار گذاشتم رفتیم برای ایلیا کادوی تولدش و بگیریم. از اونجایی که بهش قول یه ماشین بزرگ و داده بودیم و پسرک هم عاشق ماشین قرمزه و از قبل هم یه ماشین قرمز داشت و خراب شده بود می خواستیم براش ماشین شارژی قرمز بخریم. کل جمهوری رو گشتیم تا بالاخره یه ماشین قرمز که بیشتر شبیه ماشین قبلیش باشه پیدا کنیم و پیدا کردیم. تصمیم گرفتیم ماشینش رو توی انباری مامانم اینا قایم کنیم که تا روز تولدش یعنی جمعه نبینش. داشتیم می رسیدیم که زنگ زدم به مامانم که بگم سر ایلیا رو گرم کنه که نیاد تو حیاط تا ما ماشین و تو انباری قایم کنیم که مامانم گفت ایلیا با بابا جلوی دره . من و سیامک هم موندیم چیکار کنیم. از این ور هم تقریبا رسیده بودیم جلوی در. زنگ زدم به بابام گفتم سر ایلیا رو گرم کن ببرش مغازه براش خرید کن تا ما بتونیم بریم تو حیاط و ماشین و نبینه . بابام هم به بهانه خوراکی خریدن بردش مغازه و ما هم ماشین و تند تند تو انباری گذاشتیم. بعد که کارمون تموم شد با بابام اومدن تو . نمی دونم از صحبتای تلفنی ما چیزی فهمیده بود تا من و دید پرسید مامان چی برام خریدید ؟ ما هم گفتیم مامان جون واسه تولدت رفتیم ماشین قرمز خریدیم قراره آقاهه روز تولدت بیاره . اونم طفلک همش منتظر روز تولدش بود.

روز پنج شنبه هم با بابا سیامک و ایلیا رفتیم براش یه سری بادکنک و از این چیز میزای تولد که میزنن به در و دیوار خریدیم که ایلیا کلی سرش ذوق کرد. جمعه صبح هم که بابا سیامک و ایلیا دوتایی شروع کردن این بادکنکا و بقیه چیزا رو زدن به دیوار و خونه رو تزئین کردن که ایلیا مثل پارسال کلی هیجانی شده بود. بعدم که مهمونا اومدن دیگه بیشتر ذوق کرد و همش خودش و واسه همه لوس می کرد. بعدم که کیک و آوردن کلی واسه کیک ذوق کرد. اینم عکس کیکش :

چون امسال عکس خودش و داده بودم برای روی کیک حسابی دیگه ذوق زده شده بود و اولش که بابا سیامک کیک و گذاشت رو میز و ایلیا عکس خودش رو رو کیک دید با کله میخواست بره تو عکسش که با جیغ و داد من وعمه هاش مواجه شد دیگه به جای کله با انگشت رفت. همون لحظه اول هم با انگشت کوچولوش یه پاتک به دست ایلیای رو کیک زد. دیگه به زور راضیش کردیم به عکسش کاری نداشته باشه و با دور کیک سرش و گرم کردیم. ولی حالت کیک خوردنش خیلی باحال بود. با پنج تا انگشتش رفته بود تو کیک . ببینید :

دست کیکیش رو ببینید :

هنوز تو هیجان کیکش بود که باباسیامک رفت و ماشینش رو آورد که دیگه حالتش واقعا دیدنی بود. درحال شیطنت بود و خاله سپیده وریحانه هم تازه رسیده بودن و حسابی ذوق زده بود و بالا پایین می پرید که یه دفعه در زدن . من که می دونستم باباسیامک با ماشین پشت دره به ایلیا گفتم ایلیا برو در و باز کن ! رفت در و باز کرد تا چند دقیقه با دیدن ماشین دست باباسیامک همینطوری مات و مبهوت مونده بود. بعد که باباسیامک اومد تو و ماشین و گذاشت زمین دیگه واقعا قیافش دیدن داشت. از ذوقش نمی دونست چیکار کنه . بدوبدو سوار شد و شروع کرد گاز دادن و دنده عقب رفتن و هیجان زده شده بود چه جوری ! واقعا دیدن خوشحالی بچه ها خیلی قشنگه خیلی !

اینجا هم مراسم فشفشه روشن کردن که ایلیا تو بغل بابای من نشسته و کلی کیف کرد:

اینجا داره شمعها رو فوت می کنه :

اینجا هم داره کیک میبره که ما هر چی گفتیم ایلیا  جان اون کنار و ببر هی میومد چاقو رو میزد وسط کیک می گفت میخوام ایلیا رو ببرم بخورم :

جشن تولدش و تقریبا خودمونی گرفتم. چون خونمون کوچیکه . فقط مامانم اینا بودن و مامان اینای بابا سیامک و خواهراش و خواهر خودم و خانواده مادربزرگ من ! همین ! کلا 20 نفر بودیم. اما خیلی خوش گذشت! همه کادوها هم نقدی بود. فقط دایی مهدی بهش کادو از این قطارا داد که رو ریلش راه میره و سوت میکشه. و یه کادوی دیگش هم لباس بود.

کلی هم آقاایلیا قر داد و رقصید. اما سر عکس انداختن خیلی اذیتمون کرد. هر چی می گفتیم برو بشین پشت کیکت شمع و فوت کن و اینا نمی رفت و همش می خواست تو ماشینش باشه . دیگه به زور و با هزار کلک که اگه نشینی عکس بندازی ماشینت و پس میدیم بردیمش نشوندیمش با همه عکس انداخت و شمع فوت کرد.

پسرم کلی هم ریحانه رو نشوند و چون احساس می کردم خودش رانندس و ریحانه رو کنار خودش نشونده احساس بزرگی بهش دست داده بود و حسابی جوگیر شده بود و ریحانه رو ماچ می کرد :

 

خلاصه که ایلیای من هم به همین زودی سه ساله شد. بچه ها خیلی زود بزرگ میشن. خیلی زودتر از اونچه که فکرش و بکنیم. با اینکه عاشق ایلیای شیرین زبون و ناناز خودم هستم و روز به روز بیشتر دوستش دارم اما گاهی دلم برای اون ایلیای چند ماهه تپل مپلی که وقتی باهاش بازی می کردم واسم ریسه می رفت تنگ میشه. واسه اون بازوهای کپلی و حتی واسه مای بیبی کردنش ! واسه شیر خوردن و حتی شیشه خوردنش ! واسه صداهای اون موقش و می دونم یه روزی دلم واسه این روزاش هم خیلی تنگ میشه. واسه این روزایی که گاهی یه حرفایی میزنه که می میریم از خنده . واسه کاراش که اینقدر بامزس . داداش من یعنی دایی مهدی ایلیا عادت داره وقتی میشینه پشت فرمون باید یه نایلون میوه هم کنارش باشه هی میوه بخوره . ایلیا دیروز اومد تو آشپزخونه و از من میوه خواست. بعد که بردمش سر یخچال تا هر چی دوست داره برداره گفت یه مشما بده . بهش دادم دیدم یه عالمه میوه برداشت ریخت تو مشماش و رفت میوه هاش و گذاشت تو ماشینش و شروع کرد گاز دادن . بعد که دید من دارم می خندم گفت مامان مثل دایی مهدی میخوام میوه بخورم. اینقدر هم بچم سی دی های راهنمایی رانندگی و سیاساکتی و عموپورنگ و دیده به محض اینکه میشینه تو ماشینش اول کمربند ایمنیش رو میبنده . بعد آینه بغلش و تنظیم می کنه و بعد رانندگی میکنه خنده .

دیروز ٨ صبح از ذوق ماشینش بیدار شد. حالا منم خسته از مهمونی روز قبل نای بلند شدن نداشتم. یواشکی ماشین و خاموش کردم که کار نکنه و بعد بردمش دید نمی تونه ماشین و روشن کنه . الکی بهش گفتم مامان جان ماشینت بنزینش تموم شده زبان بیا بریم بگیریم بخوابیم تا باباسیامک بیاد از سرکار بگم برات بنزین بخره بیاره ماشینت و روشن کنی . اما انگار خواب از سرش پریده بود گفت شیر می خوام. بهش یه لیوان شیر دادم و بردمش با هزار کلک دوباره خوابوندمش و با هم خوابیدیم تا ظهر. ظهر سرحال بیدار شدیم و ماشینش و براش روشن کردم گفتم باباسیامک اومده برات بنزین ریخته رفته . بعدم اون بازی کرد و منم ریخت و پاشای روز قبل و جمع کردم. خونه ما هم که کوچیکه و ایلیا تا گاز می داد میخورد به مبل و صندلی و در و دیوار و تلویزیون و همه چی . دیگه بعدازظهر که کارام تموم شد زنگ زدم دایی مهدی اومد ماشینش و برد پایین و من و ایلیا هم رفتیم و ایلیا ذوق کنان با ماشینش گاز داد تا حیاط خونه مامانی اینا. چون خونه مامانم بزرگه و حیاط دارن ایلیا راحت میتونه اونجا بازی کنه ماشینش و بردیم اونجا . ایلیا هم که بیشتر مواقع اونجاست اینطوری بهتره . اما بدیش این بود که دیشب خونه نمیومد. میگفت یا نمیام یا با ماشینم میام. دیگه با هزار کلک که بنزین ماشینت از صبح بازی کردی تموم شده پارکش کن گوشه حیاط و بیا بریم خونه تا فردا باباسیامک بنزین بریزه توش بردیمش خونه . چیکار کنیم دیگه . با اینکه اصلا دوست ندارم به بچه دروغ بگم ولی گاهی اوقات مجبورم. حالا این که خوبه . جمعه شب موقع خواب گیر داده بود که الا و بلا ماشینمم بغل کنم بخوابم خنده فکر کنید ! تعجبماشین به اون گندگی رو میخواست بغل کنه بخوابه . دیگه بماند که چقدر خودمون و کشتیم که بی خیال ماشین بغل کردن بشه و بگیره بخوابه . اما ماشینش و تا کنار تختش آورد و پارک کرد و بعد خوابید.

دیشبم مامانم گفت با خاله سپیده و ریحانه میخوان امروز برن استخر و قرار شد ایلیا رو هم مثل دفعه قبل مایودخترونه تنش کنن ببرن. مامانم گفت براش مایوش و صبح بیار. دیشب به محض اینکه رسیدیم خونه ایلیا گفت فردا میخوام با مامانی اینا برم استخر زودباش مایوم و بهم بده . منم بهش دادم و اونم مایو به بغل به عشق استخر امروز خوابید. وقتی خوابش برد می خواستم مایو و کلاهش و از بغلش در بیارم بیدار شد یه اخمی به من کرد و یه غری زد و دوباه سفت بغلشون کرد خوابید. واقعا که چه دنیایی دارن این بچه ها ! ماچ

پسر قشنگم تولدت مبارک ! عشق مامان سمی تولدت مبارک ! شیرینک و عسلک زندگی من و باباسیامک تولدت مبارک !