سلام ! این اولین پست سال ٨٨ هستش .  پسرک ما حسابی شیطونک شده و کلی ماجرا داریم همش باهاش ! ماجراهای خوب و شیرین که البته گاهی اینقدر شیطنت میکنه و اصلا حرف گوش نمیکنه که شیرینیش کم میشه یه خورده ماجرا تلخ میشه. چون مجبوریم بخاطر کارای اشتباهش یه نمه تنبیهش کنیم بلکه متوجه بشه کارش اشتباهه که البته معمولا اون کار دوباره تکرار میشه.

 

 از شنبه ای که گذشت ایلیا رو ثبت نام کردم مهد کودک و داره میره . البته این بار یه مهد نزدیک خونمون که تقریبا یه ربع با خونه فاصله داره . فعلا نیمه وقت گذاشتمش که ظهر ساعت 12 بره تا ساعت 4:30 حالا تا عادت کنه شاید بعدها از ساعت 10 بزارمش. برای رفت و آمدش هم سرویس گرفتم که ببره بیارش و راننده آشناست و خیالم راحته . روز یکشنبه خودم رفتم دنبالش و کلی با هم دوتایی گشتیم و خوش گذروندیم و پارک بردمش و از اونجا که عاشق پل عابر پیادست از پل رد شدیم چند بار و ایلیا خان کیف کرد. هرچند که این بچه اینقدر شیطون شده هزار ماشالله که همینطور جلوی من می دوید و منم دنبالش از ترس اینکه یه موقع خدایی نکرده ماشین نیاد جلوش. دستش و که نمی زاشت بگیرم از کلاه لباسش طوری که متوجه نشه کنترلش می کردم که از دستم در نره . اون روز هم بارون اومده بود و خیابونای پر چال و چوله پر آب بودن و ایلیا هم که عاشق پریدن به صورت دوپا توی آب چشم از سرتاپاش و خیس خالی کردش تا برسیم خونه . دوشنبه و سه شنبه هم خوب رفت و اذیت نکرد. اما امروز راننده اومده دنبالش مامانم هر کاریش کرده سوار نشده بره مهد. هی از دست مامانم و راننده در رفته . از صبح هم که بیدار شده به مامانم اعلام کرده که امروز نمیخواد بره مهد و قول میده که تو خونه پسر خوبی باشه و به قول خودش اذت (اذیت) نکنه از خود راضی فسقلک بزرگ شده واسه خودش تصمیم می گیره خنثی یه چیزی خیلی ناراحتم میکنه نمی دونم فقط ایلیا اینطوریه یا همه بچه ها تو این سن اینقدر حرف حرف خودشونه . همیشه فکر می کنه هر کاری که دلش بخواد باید انجام بده . دلش میخواد بره دلش نمی خواد نره . من موندم این بچه فردا بخواد بره مدرسه هم میخواد همین کارا رو بکنه ؟ مثلا یه روز یه دفعه بگه امروز دلم نمی خواد برم مدرسه تعجب یا نه بزرگ بشه عاقل میشه. 

مامانای باتجربه لطفا راهنماییم کنید در مقابل این همه حرف حرف خودش های ایلیا باید چیکار کنم. ممنون میشم!

 فقط خداکنه زودتر از مهد خوشش بیاد هر روز به راحتی بره و مثل امروز فیلم درنیاره از خودش. من خودم میدونم پدر و مادر اینطور موقع ها باید در مقابل بچه قاطع باشن. اما مشکل اینجاست که ساعت 12 ظهر نه من و نه بابا سیامک خونه نیستیم که به زور ورش داریم ببریم مهد کودک. مامان و بابا هم اصلا اونطوری نیستن که به زور ایلیارو بردارن ببرن. ایلیا بگه نمیرم اونا هم اصرار نمیکنن.

 از عید بگم که این پسرک تا تونست آجیل و شکلات خورد. اما شیرینی زیاد دوست نداره نخورد. در ضمن تا تونست شیطونی هم کرد. کلا یه مدتیه شیطونیش بیشتر از قبل شده مخصوصا وقتی با ریحانه به هم میفتن که دیگه یک جینگولک بازی هایی به قول خودشون در میارن که خدا میدونه . آخه وقتی ازشون می پرسیم چیکار می کنید میگن جینگولک بازی ! یعنی وقتی این دو تا به هم بیفتن من و مامانم و سپیده هر سه تامون با هم از پسشون بر نمیایم و نیاز به نیروی کمکی پیدا می کنیم. فقط فرقشون اینه که ایلیا زیاد بچه خطرناکی نیست و به چیزای خطرناک کاری نداره اما ریحانه رو مدام باید چشممون بهش باشه که کار خطرناک انجام نده . ایلیا اگه تو خونه خودمون باشیم و خلوت باشه ساعتها فقط با ماشیناش بازی میکنه و صدا ازش در نمیاد. اما وقتی تو جمعیم خیلی شیطونی می کنه . اینم عکسای این دو تا وروجک :

در حال خوردن آجیل خونه مامان بزرگم. انگار دیگه جا نبوده چپیدن تو بغل هم  :

 

 اینجا هم در حال به قول ایلیا قویی بازی . اینقدر این بچه تخم مرغ دوست داره که بازیهاشونم شده قویی بازی . لباس ریحانه رو هم پوشیده بود در نمیاورد. کلا بیشتر وقتا گیر میدن ریحانه لباسای ایلیا رو میخواد ایلیا لباسای ریحانه رو نیشخند!

 

 

اینجا هم خونه خاله سپیده بودیم. ببینید از دست این دو تا وروجک اتاق ریحانه به چه روزی در اومده :

 

 

 یه مدتیه ایلیا خیلی علاقه به این پیدا کرده که از دوران نی نی بودنش براش بگم. که چیکار میکرده چطوری حرف می زده و اینا. عکسا و فیلماش و نشون بدم. همش میگه مامان بگو نی نی بودم چیکار می کردم . حتی به وسایل و لباسای دوران نوزادیش هم علاقه عجیبی پیدا کرده . عاشق شیشه خوردن و تو کالسکه رفتن و رورک سوار شدن و از این کارا شده . جالب اینجاست که خودش میاد به من میگه  مامان یادته تو دلت بودم. اونجا تاریک بود. یا گاهی سوال میکنه که : مامان من تو دلت بودم چطوری غذا می خوردم. تو غذا می خوردی از دهنت سر می خورد میومد تو دهن من ؟ خنده

اینجا هم داره عکساش و نشون میده به من هی توضیح میده که چیکار میکرده .

 

 اینجا هم رفته بودیم مهمونی . یه کالسکه تو حیاط بود رفته بود توش بیرون نمیومد.

 

 نشسته تو کریر ریحانه و شیشه عروسکش رو هم گذاشته تو دهنش :

 

 همونطوری که قبلا هم گفتم همش دوست داره لباس و کفشاش و خودش انتخاب کنه و با لباسایی که خودش دوست داره بره بیرون. واسه همین اون لباسایی رو که بهش کوچیک شده یا بهش بزرگه رو از جلوی دست و چشمش دور کردم هوس نکنه بپوشه آبرومون و ببره نگران. اینم یه نمونش نگاه کنید. همین شکلی هم رفت بیرون و ما کلی خجالت کشیدیم خجالت:

  

 روز اول تو مهد کودک مربی و همه رو دور خودش جمع کرده گفته میخوام واستون قصه بگم. گفتن قصه چی ؟ گفته شنگول و منگول . بعدم نشسته واسشون قصه شنگول و منگول گفته اما هیچ جاش نگفته گرگه اومده در شنگول و منگول اینا رو زده .بعدم که مربیش بهش گفته حالا گرگه میاد در میزنه ایلیا بهشون گفته نه قصه من گرگ نداره !نیشخند

 دیروزم تو خونه یه دفعه اومد پیشم و گفت مامان بزار بوست کنم. آخه تا دیروز تا حالا بوست نکرده بودم قلب مثلا میخواست بگه آخه از دیروز تا حالا بوست نکردم. بعدم این ترانهه هست اسم خوانندش نمی دونم چیه میگه دوست دختر من نازه موهاش چه صافه ، این و یاد گرفته راه میره میخونه خنده.

در ضمن از سشوار روشن خیلی میترسه . یه بار که داشتم سشوار می کشیدم موهاش و خورد به دستش . حالا از اون موقع به بعد از سشوار داغ میترسه . هر موقع اذیت میکنه از پسش برنمیام و چاره ای ندارم میگم الان میرم سشوار و میارم. دیروز از حموم آورده بودمش بیرون حولش و از تنش در آورده بود راه افتاده بود تو خونه لباس تنش نمی کرد.  منم بهش گفتم اگه لباس نپوشی میرم سشوار و روشن میکنم میارم ها . بعد گفت : نه نیار می پوشم . بعدش اومد وایساد رو به روم که من لباساش رو تنش کنم. در حین لباس پوشیدن همچین با ناز و ادا چشاش و یه حالتی کرد گفت : ببین من دوستت دارم ! خیلی دوستت دارم ! من و اذت (اذیت و میگه اذت) میکنی ؟ سشوار داغ میاری ؟ چرا ؟  خندهخوشمزه

دیگه اینکه دیروز در حال ماشین بازی بود نمی دونم چرا بی جهت یهو دلش خواست لوس بازی از خودش در بیاره . یه ذره ادای گریه کردن در آورد بعدم رفت خودش و انداخت بغل بابا سیامک با اشاره دستش گوشه چشمش و نشون داد گفت : بابایی چشام و نگاه کن . گریه اومده ازش ناراحت  خنده 

 اینم ادای گریه در  آوردنش

 

 اینم یه عکس از ایلیا خان در حالیکه داره به گاو بدبخت شکلات میده بخوره :

 

 اینم یه عکس از روز سیزده به درش که آویزونش کردن به درخت بچم و :

 

 اینجا هم در حال تاب بازین با ریحانه . اینجا تازه دعواشون شده بود جداشون کردیم ایلیا دمقه :

 

 یه صندلی نارنجی پلاستیکی خونه مامانم داره . توی عید هر مهمونی میومد صندلیش و بر می داشت میرفت کنار مهمونها می نشست رو صندلی خودش خیلی جدی می نشست. هر بار هم  که مهمون میومد باید هم جلوش پیش دستی میزاشتیم هم بهش میوه و شیرینی و شکلات تعارف می کردیم و واسش آجیل می زاشتیم خنده

 

 

 اینم یه نمونه از شیطونیاش . عاشق اینه بره تو کمد دیواری یا خودش و قاطی لباس قایم کنه یا رختخواب ها . اینجا هم گیر داده بود که من و بغلم کنید بزارید برم اون بالا . یه ساعت من اون پایین وایساده بودم زیر پاش که یه موقع نیفته . آخه بچم تو خونه جا نداریم اینه که رفته اون بالا استراحت کنه خنده:

 

 

 

 

خسته نباشی از این همه شیطنت مادر !

 

 

شما هم خسته نباشید. بازم مثل همیشه من و ببخشید که اینقدر طولانی شد. ممنونم که خواننده خاطرات این پسر شیطونک ما هستید ماچ!