حس قشنگ مادري
زمان : دیروز بعدازظهر - مکان : خونمون - ایلیا مشغول بازی ، من و باباسیامک مشغول دیدن یه برنامه در مورد انتخابات که با دانشجوهای یه دانشگاه صحبت می کردن و می گفتن شما دانشجوها از رییس جمهور چه انتظاری دارید و مدام کلمه دانشجو تکرار می شد. ایلیا وسط بازیش ماشیناش و ول کرد اومد کنار ما یه چند لحظه ای برنامه رو نگاه کرد بعد گفت : ای بابا ! گیر دادن به دانشجو --------------------------- زمان : جمعه شب - مکان : خونمون - جلوی تلویزیون مشغول دیدن سریال یوزارسیف . ایلیا ناراحت از اینکه حواس من و باباسیامک کامل به فیلم یوزارسیفه و به اون توجه نمی کنیم یه دفعه وسط فیلم بدوبدو به حالتی که یه مطلب خیلی مهم و میخواد بهمون بگه وایساد جلو تی وی و تقریبا با صدایی شبیه داد و حرکات دست : مامان و بابا، مامان و بابا من و نگاه کنید . من بچه داشته باشم مامانش میشم بهش میگم پسر خوبی باشه ، ناخناش و بگیره ، حموم بره ، داروهاش و بخوره ، موهاش رو هم بعد از حموم خشک کنه به حرف مامان و باباشم گوش کنه --------------------------- زمان : یه روز عصر - مکان : خونمون ، ایلیا مشغول بازی منم مشغول کارام ایلیا خیلی بی مقدمه : مامان به من بگو ببخشید کار بد کردم . ببخشید تو رو دعوا کردم. بگو معذرت میخوام عصبانیت کردم --------------------------- زمان : دوباره یه عصر دیگه - مکان : خونمون ، ایلیا مشغول بازی ، من مشغول چند دقیقه استراحت ایلیا : مامان میشه بری دفترم و بیاری ؟ من : مامان می بینی که من یه دقیقه دراز کشیدم. برو خودت بیار ! ایلیا : نه ! دوست دارم تو بیاری . مگه من مامان تو نیستم ! من : ایلیا : ببین من مامانتم ! دوستت دارم ! بوست می کنم همیشه ! (چشاش و ریز کرد و خودش و لوس کرد) برو دفترم و واسم بیار دیگه ! تو دختر من مگه نیستی ! آفرین دختر خوبم ! --------------------------- زمان : چند روز پیش ظهر - مکان : ایلیا خونه مامانم و من هم اداره گویا اون روز این عشق کوچولوی من دلش برای من خیلی تنگ شده بوده . از صبحش شروع کرده واسه مامانم درد و دل کردن بچم . ایلیا : مامانی اینا (این ایناش و نمی دونم از کجا آورده چسبونده به مامانی بعدازظهر همون روز وقتی رسیدم خونه و بغلش کردم : ایلیا: مامان خوشگل منی . مامان ناز منی . دوستت دارم ! من : --------------------------- زمان : یه روز عصر - مکان : آرایشگاه عمواسماعیل ایلیا رو معمولا باید به سختی ببریم آرایشگاه. از قیچی که میاد نزدیک گوشش میترسه . عمواسماعیل در حال کوتاه کردن موهای ایلیا بود. ایلیا از لحظه ای که نشست هر بار قیچی یه خورده به گوشش نزدیک می شد با صدای بلند می گفت عمواسماعیل خداحافظ --------------------------- زمان : دیشب - مکان : خونمون باز دوباره جلوی تی وی هر سه تایی مشغول تماشای یه سریال که یه صحنش این بود که در بسته اتاق عمل و نشون می داد. ایلیا : (با یه حالتی که میخواد یه نکته مهم و بگه با اشاره به سمت تی وی ) : مامان مامان داره اتاق عمل و نشون میده ها من و بابا سیامک باز دوباره : ایلیا (با حرکت دست مثلا داره برای ما توضیح میده) : تو کلاه قرمزی آقای مجی (مجری) مریض شد رفت اتاق عمل کلاه قرمزی براش گل برد . اینجا هم همون اتاق عملس دیگه . من و باباسیامک : در ضمن اینم بگم که این پسرک ما هر آقای کچل یا کم مویی رو که می بینه بهش میگه آقای مجی (ایرج طهماسب) --------------------------- زمان : بعدازظهر جمعه - مکان : خونمون . ایلیا و ریحانه مشغول بازی توی اتاق . من و خاله سپیده هم توی آشپزخونه مشغول پختن شیرینی ( دو تا وروجکا یه چند دقیقه ای بود صداشون در نمیومد. به سپیده گفتم باز اینا ساکتن برم ببینم چه دسته گلی دارن به آب میدن. وارد اتاق که شدم اولش خشکم زد فسقلیا صندلی رو کشون کشون برده بودن تو اتاق جلوی میزآرایش . عسلی میزآرایش رو هم کشیده بودن بیرون و این دو تا رو چسبونده بودن به هم و آقا ایلیا شده بود دختر خانوم مشتری و دراز کشیده بود رو تخت. ریحانه خانوم هم شده بود خانم آرایشگر . شما هم نگاه کنید این دو تا وروجک بلا رو : چه چشمی هم بسته ایلیا ، بدجور رفته تو حس ! ریحانه جان خاله ! چشم بچم و کور کردی ! اینجا ریحانه خانوم داره واسه پسر ما کرم پودر میماله مثلا ! حالت دست ریحانه رو نگاه کنید فقط چه ماهرانه داره این کار و انجام میده ! همچین میکوبید به پوست بچم این کف دستش رو اینجا هم دستش و کرده بود تو یکی از روژای من بعد با انگشتش میمالید به لب ریحانه . اینقدر این ریحانه بلاست ترسیده بود رژ و بگیره دستش ما سر برسیم. بهش میگم داری چیکار می کنی ریحانه ؟ ترسیده بود هیچی نگفت. ایلیا میگه: داله واسه من لوژ میژنه ! تمام لوازم آرایش من و از کشو درآورده بودن داغون کرده بودن. دست و صورتا و لباساشون که دیگه دیدن داشت جوجه ها !امان از دست این دو تا وروجک ! اون روزی به ایلیا میگم فردا رفتی خونه مامانی اینا نیحانه هم اونجاست (اینقدر ایلیا گفته نیحانه من هم به زبون خودش گفتم نیحانه) شیطونی نکنیدا. بچه های خوبی باشید با هم بازی کنید. ایلیا با یه حالتی برگشته بهم میگه : مامانی نیحانه نه ! ریحانه سادات (ریحانه ساداته) اینم عکسای 10 روز قبله که یه قرار وبلاگی داشتیم تو دنیای بازی (بولینگ عبدو) که خیلی هم خوش گذشت. اونجا مامان مهسا و کورش کوچولو ، مامان مژگان و آندیا عسلی، مامان مریم و کیارش عزیز، مامان ندا و ستایش بلا و مامان اکرم و امیرمهدی شیطون و بیتا مامان کیان و کیارش که البته بدون دوقولوها اومده بود رو ملاقات کردیم و از دیدنشون خوشحال شدیم. از ساعت 6 اونجا بودیم تا 9 شب . البته همه زودتر رفتن اما مگه من و مژگان می تونستیم ایلیا و آندیا رو از اونجا ببریم بیرون. با هزار کلک تا دم در خروجی میاوردیمشون اما جیغ و داد و گریه که میخواستن یه چیز دیگه سوار شن. همه بازیهای اونجا رو این دو تا وروجک سوار شدن. اینم عکسای اون روز : کورش - ایلیا - آندیا . از این تله کابینه خیلی خوششون اومده بود دو بار سوار شدن تازه آخرش هم پیاده نمیشدن. ستایش کیارش آندیا که پشت ایلیاست چهرش معلوم نیست. کورش و ایلیا (دهن ایلیا رو دارید که ایلیا که آقای راننده شده و آندیا هم مسافر . اینجا همه رفته بودن من و مژگان گیر کرده بودیم با این دو تا شیطونک که این ماشینه رو قرق (؟) کرده بودن به هیچ وجه هم پیاده بشو نبودن. تازه هر بچه ای هم که میومد سوار بشه ایلیا دستور میداد بره یه ماشین دیگه سوار شه . ماشینای دیگه بهترن این ماشین خوب نیست ایلیا که رو تاپ همش در حال قردادن بود. قرش گرفته بود بچم ایلیا همه بازی ها رو سوار قرمزش میشد. این بچه عاشق رنگ قرمزه ! مثل همیشه امیرمهدی اینقدر این ور و اون ور میپرید که اصلا ما ندیدمش که ازش عکس بندازیم. تازه یه بارم گم شد اما زود خدا رو شکر پیدا شد!
من و بابا سیامک : 





(به خدا ما اصلا یه همچین حرفی نزدیم)
من و باباسیامک : 

من : قربونت بشم
پسر خوشگلم تو که مامانش نمیشی . باباش میشی . ایلیا : (با صدای بلند) نه ! من دوست دارم مامانش بشم ! 



من : مامان جان من چرا بگم ؟ تو کار بد کردی تو باید بگی . ایلیا : نه دیگه مثلا من مامان تو ام تو پسرمی . تو باید به من بگی ! 









) مامانم کی میاد؟ من دیگه میخوام مامان سمیم و اذت (اذیت) نکنم. دیگه میخوام همیشه ها (همیشه رو میگه همیشه ها) به حرفش گوش کنم
(مامان فدای چشات شه فسقل کوچولی من)
اذتت (اذیتت) هم دیگه نمی کنم. به حرفت هم از این به بعد گوشی می کنم (کاشکی راست می گفت) 



بچم فکر کرده بود هر موقع خداحافظی کنه میتونه از اونجا بیاد بیرون! 




تو از کجا می دونی اینجا اتاق عمله (آخه نه من و نه باباسیامک هیچ حرفی در مورد اتاق عمل اون لحظه و قبل هم نزده بودیم)





خانوم شده بیدیم)
بعدم غش کردم از خنده خاله سپیده رو صدا کردم و دوربین و برداشتم : 


به فکر زیر سرش هم بوده یه کوسن از رو مبل برداشته بود گذاشته بود زیر سرش ! 
والا طفلک مامانش خیلی هم اهل این حرفا نیست . باز خالش چرا ! 







احساسات خودت و کنترل کن مادر
)



| Design By : Pichak |

