بعد از یه غیبت یک ماه و نیمه با یه عالمه خجالت سلام ! 

پسرکم حسابی بزرگ شده . آقا شده . کاملا دارم بزرگ تر شدنش رو احساس می کنم. هر روز چیزای جدیدی رو یاد میگیره و میخواد تجربه کنه . زبون شیرینی داره و حرف که میزنه من دلم غنج میره ! عاشقشم به معنای واقعی و برای بار هزارم میگم حس مادری قشنگ ترین حس دنیاست ! پسر قشنگم خیلی مهربونه و من و باباش رو خیلی زیاد دوست داره و اگه کار اشتباهی بکنه که من ناراحت بشم اینقدر بغض میکنه و معذرت خواهی می کنه که خدامی دونه ! خیلی خوشگل و بامزه ابراز دوست داشتن میکنه و این چیزیه که من علاقه داشتم یاد بگیره و به راحتی و بدون هیچ غروری همیشه دوست داشتنش رو ابراز کنه ! و البته یه بدیش اینه که فکر می کنه چون هر کی و دوست داره بوسش میکنه و بهش میگه دوستش داره هر کسی رو هم که دوست نداشته باشه بهش میتونه بگه که دوستش نداره ! مثلا مستقیم تو چشم طرف نگاه میکنه میگه : با مامان من حرف نزن من دوستت ندارم! خجالت

چند روزی بود ایلیا میگفت برام یخچال کوچولو بخر (اسباب بازی) میخوام خوراکیا و میبه (میوه) هام رو بزارم توش. هر چی بهش می گفتم مامانی یخچال واسه دختراس تو پسری می گفت نه مامانی من دخترم. من یخچال می خوام. چند شب پیش بهش قول دادم فردا که از سرکار بیام با هم میریم براش یخچال می خرم. فرداش خونه مامانی اینا از صبح که بیدار شده منتظر برگشتن من بوده و همش هم دلش واسه من تنگ می شده و خلاصه احساساتش نسبت به من قلمبه شده بوده حسابی به عشق خریدن یخچال .

ایلیا : مامانی اینا دوستم گفته مامانی اینات و دوست نداشته باش . مامان سمیت و دوست داشته باش. منم مامان سمیم و دوست دارم.

مامانی اینا : چرا من و دوست نداری ایلیا ؟ من که این همه دوستت دارم !

ایلیا : آخه مامان سمیم میخواد بیاد با هم بریم یخچال بخریم. باسه همین دوستم گفته مامان سمیت و فگت (فقط) دوست داشته باش !

مامانی اینا : باشه . پس حالا که من و دوست نداری اگه دیگه بردمت پارک !

ایلیا : بلی (ولی) من به دوستم گفتم من هم مامان سمی رو دوست دارم هم مامانی اینام و . حالا من و میبری پارک مامانی اینا؟

دوباره همون روز  چند ساعت بعد :

ایلیا : مامانی اینا الان من از تو می پرسم مامانم کی میاد بعد تو بهم بگو مامان چند دقه (دقیقه) دیگه میاد .

مامانی اینا : باشه !

ایلیا: مامانی اینا مامانم کی میاد بریم یخچال بخریم با هم ؟

مامانی اینا : پسر خوبی باش مامانت زود میاد .

ایلیا : مامانی زود میاد یعنی بریم یه ذره بخوابیم بیدار بشیم مامانم میاد میریم یخچال می خریم؟

بعدازظهر همون روز من که رسیدم خونه :

داشتم کفشام ودر میاوردم وایلیا هم خواب بود که یه دفعه چنان به عشق یخچال خریدن از صدای سلام آروم من بیدار شد و پرید بغلم و گفت : مامان من آماده ام ! تو هم آماده شو بریم یخچال بگیریم !

بردمش واسش یه یخچال ساید بای ساید کوچولو و بامزه خریدم و بعد که آوردم کلی میوه هم چید تو یخچالش و حتی پنیر و کره هم توش گذاشت. از این شکلاتای تخم مرغی کوچولو خونه داشتیم اونا رو هم چید بالای یخچالش گفت اینا قوییه ! بعدم گیر داده بود که زیر آب سرد کنش باید لیوان بزاریم که خوب همه لیوان استکانای خونه رو آورد فکر می کرد تو اون یه جای کوچولو جا میشه که نشد. تا چند روزم هر جا می رفتیم یخچالش بغلش بود بامیوه ها و نوشابه های توش . تا هم یه جا می نشستیم سریع با محتویات یخچالش از همه پذیرایی می کرد. هر کی هم ازش می پرسید مگه تو دختری یخچال خریدی می گفت آره من دخترم !اینم یخچالش : 

اینجا هم داشت از خودش پذیرایی می کرد. اون شلوار پای ایلیا با اون ماشین پلیس کنارش یاد چی میندازتون ؟ ناراحتبه خدا من از این شلوارا اینقدر بدم میاد. یه بار رفته بودیم خرید تو یه مغازه لباس بچه فروشی این و دید اینقدر گریه کرد گفت من شلوار سیاساکتی می خوام ! مجبور شدم واسش بخرم با اینکه خوشم نمیومد گفتم یه روز پاش میکنه از چشش میفته . نشون به اون نشون از اون روزی که خریدمش شبم ولش کنی با این شلواره میخوابه اینقدر که دوستش داره . هر جا هم میخوایم بریم مشکل داریم سر اینکه میخواد همه جا با این شلواره راه بیفته . یه بار قایمش کردم گفتم آقا مخابراتی بردش اینقدر گریه کرد مجبور شدم برم بیارمش دودستی تقدیمش کنم.

در مورد آقا مخابراتی باید بگم که ایشون یعنی آقا مخابراتی یه شخصیت خیالی توی خونه ما هستن که از تو لامپای خونه همیشه ایلیا رو می بینن و کلا نقش مثبتی در تربیت ایلیا دارن. چون ایلیا از ایشون خیلی حساب میبره ! چشمک

--------------------------------

باباسیامک : پسر خوشگلم رفته بودم سرکار دلم واست تنگ شده بود. آخه دوست دارم همش با تو باشم !

ایلیا : بابایی منم دوست دارم با شما باشم. یعنی با تو و مامانی باشم !

چند لحظه بعد بابا سیامک داشت با عصبانیت یه چیزی رو واسه من تعریف می کرد:

ایلیا : بابایی داری با مامان دعوا می کنی ؟

باباسیامک : نه بابایی . داریم با هم حرف می زنیم.

ایلیا: اگه دعواش کنی من دیگه دوست ندارم پیش تو باشم می پرم بغلش بوسش می کنم نازش می کنم ! دعباش نکنی ها ! ماچ

-------------------------------------

ایلیا : مامانی پاشو وایسا منم وایسم پیشت ببینم اندازه تو شدم .

پاشدم وایسادم خودش و با من اندازه گرفت بعد خیلی جدی گفت : آره مامانی اندازت شدم دیگه !

من : سرش و گرفتم بغلم و بوسش کردم گفتم : عزیز دلم اندازه منم میشی ، بزرگ میشی ، درس می خونی ، دانشگاه میری ، برات زن می گیرم

ایلیا : نه مامانی نه ! من دانشگاه نمیرم. میرم مدرسه فوتبال بعد تو برام بچه بگیر ! خنده

این مدرسه فوتبال و نمی دوم چند وقته از کجا افتاده تو دهنش میگه میخوام برم مدرسه فوتبال !

-----------------------------------

از تو کوچه داشتیم رد می شدیم دو تا پسربچه با دوچرخه با هم مسابقه می دادن تو کوچه با سرعت زیاد دوچرخه سواری می کردن. ایلیا یه ذره وایساد نگاشون کرد بعد که اونا از کنار ما رد شدن با عصبانیت و با صدای بلند انگشت اشارش و آورد بالا و پشت سرشون گفت : الان میرم زنگ می زنم پلیس بیاد جفتتون و با دوچرختون ببره !

من : تعجبتعجبتعجبخندهخندهخنده

-----------------------------------

ایلیا داشت راه می رفت پاش خورد به مبل و اومد بزنه زیر گریه بهش گفتم مامانی گریه نداره که . تو که نی نی نیستی گریه می کنی بزرگ شدی مامان جونم . اونم دیگه گریه نکرد و سریع به من گفت : مامانی یه دقه (دقیقه) برو پیش مبل ، منم رفتم. بعد گفت حالا پات و بزن به مبل دردت بیاد ببینم گریه نمی کنی ! خندهخندهخنده

----------------------------------

یه روز از طرف اداره مثل سال گذشته به لطف شهلای عزیز بچه های پرسنل اداره رو بردن شهرک ترافیک که منم رفتم. اما پسرک خوابالوی من صبح زود که بیدار میشه حسابی بداخلاقی می کنه و اون روز با اینکه حسابی چند ساعت اول ذوق داشت چون پارسال شهرک ترافیک خیلی بهش خوش گذشته بود اما یه کمی بداخلاقی کرد. مثلا توی سالن نمایش ، از نمایش خوشش نیومده بود و نمی دونم چرا می ترسید. همش بغض کرده بود می گفت بریم بیرون من می ترسم. البته با همین گریه هاش کلی کادو نصیبش شد. دفعه اول که گریه کرد آقایی که مسئول سالن نمایش بود بهش یه بسته به اسم شهر زندگی داد که شامل چند تا کتاب کوچیک و سی دی قند عسل بود که کلی ایلیا خان خوششون اومد. البته یه بسته دیگه هم شهلا جون لطف کرد به همه بچه ها داد که واسه ایلیا شد دو تا . یه بار دیگه هم گریه کرد دوباره همون آقای مسئول سالن نمایش بهش یه پازل شهر زندگی داد که ایلیا تا آخرین لحظه بسته ها و پازلش و گرفته بود تو بغلش و بعد هم شهلا جان لطف کردن هیپنوتیزمبه همه بچه ها یکی یه دونه سوت دادن که کاشکی نمیدادن. همه با هم (حدود 80 تا بچه) شروع کرده بودن به سوت زدن و ول کن ماجرا هم نبودن. دیگه همه داشتیم دچار ناراحتی اعصاب می شدیم که بهشون تذکر داده شد که هر کی سوت بزنه سوتش و می گیریم که همه از ترس از دست دادن سوت ساکت شدن. اما دست شهلای عزیز و بقیه همکارا درد نکنه خیلی روز خوبی بود و خوش گذشت! اینم عکسای اون روز :

این عکس واسه تو اتوبوس موقع رفتنه . ایلیا و میلاد پسر همکارم الهه ! البته این میلاد خان ما اگه ازش بپرسی اسمت چیه با صدای بلند و خیلی جدی میگه آقا میلاد ! خنده

اینجا سالن نقاشیه . بچه ها دارن نقاشی میکشن اما ایلیا خان ما کلاش و آورده رو صورتش و احتمالا در حال چرت زدنه ! افسوس

اینجا هم خانم مربی داشت طریقه رد شدن از خط عابر پیاده رو به بچه ها یاد می داد !

تو سالن نمایش موقع دیدن انیمیشن های قندعسل که ایلیا خیلی خوشش اومده بود!

اینجا دیگه نمایش شروع شده بود و ایلیا خان بغض کرده بود که بریم بیرون !

خوشحال از گرفتن جایزه و دویدن تو چمن ها همراه بقیه بچه ها !

موقع غذا خوردن در کنار آقا میلاد که غذاشون قیمه پلو بود. غذا رو لطف کردن تو کاسه ریختن که بچه ها چون کوچیکن راحت بتونن بخورن!

ایلیا و سوتش که مثل همیشه قرمزش و انتخاب کرد!

اینم یه عکس دست جمعی از دخترا ، چون پسرا داشتن اون ور فوتبال بازی میکردن!

یه عالمه عکس و مطلب در مورد دو تا عروسی ای که رفتیم و ایلیا خان و ریحانه حسابی قر دادن و رقصیدن و مسافرتمون هم هست که به علت طولانی شدن این پست میمونه برای پست بعد !