چند وقت پیش موهای ایلیا خان رو کچمل کردیم. به اصرار باباش و بابابزرگش و عمو اسماعیل آرایشگر . با اینکه اصلا راضی نبودم و یک ساعت هم توی آرایشگاه با باباسیامک بحث کردیم سر این قضیه اما آخرش حریف اینا نشدم. مخصوصا اینکه خود ایلیا هم فکر کرده بود کچل چیه می گفت میخوام کچل بشم. بهش میومد بامزه شده بود البته الان دیگه در اومده موهاش ،‌ این عکسش و اینقدر دوست دارم:‌ 

دیشب کلی از دست ایلیای شیطونم خندیدم. حالا به شما هم میگم و عکسش و می زارم تا شماها هم یه کم بخندین. دیشب ایلیا گفت سردمه . بابا سیامک بهش گفت خوب پسرم لباس مباس بپوش . این حرف و که بابا سیامک زد دیدم ایلیا بدوبدو رفت سر کمد لباساش و شروع کرد هر چی کاپشن و شلوار داشت ور داشت آورد. آخه چون تابستونه و به شلوار بلنداش فعلا نیازی نیست همه رو جمع کرده بودم گذاشته بودم تو کمدش. بعدم یه دفعه ذوق زده انگار یه چیز مهم و پیدا کرده باشه اومد پیش من گفت مامان سمی ببین دستکشم ،‌کلاهم ،‌جورابام همه رو پیدا کردم. اینا اینجا بودن پس ! از خود راضی گفتم آره مامانی برات قایمشون کردم سال دیگه زمستون که شد تنت کنی . کلا این و بگم که ایلیا علاقه خاصی به لباسای پاییزی و زمستونی مثل کلاه و کاپشن داره . کلا همه چیه این بچه برعکسه . همه بچه ها از لباس زیاد پوشیدن و کلاه و دستکش بدشون میاد ایلیا خوشش میاد. گیر داد که نه من سردمه بابا گفته برم لباس مباس بپوشم. منم میخوام الان اینا رو بپوشم ماچ خندم گرفته بود فکر کرده بود که مباس هم احتمالا یه چیزی مثل کاپشناشه . خلاصه از ما گفتن که مامان جان تو این گرما که الان کولر ما رو دور تنده و بازم گرممونه آخه اینا چیه آوردی تنت کنی اینا واسه زمستونه و ایلیا هم اصرار و در آخر هم گریه گریه که الا و بلا باید کاپشن تنم کنی شلوار پام کنی دستکش دستم کنی جوراب هم پام کنی کلاه هم سرم کنی . خلاصه همه رو تنش کردم گفتم زیاد نمی تونه تو این گرما تحملشون کنه و الان میاد درشون میاره . اما فسقلک ما تا دو ساعت بعد از اون هم راضی به در آوردن اونا نبود و حتی شب موقع خواب هم با همونا خوابید:‌

اینم قبل از خوابشه که همونجا هم خوابش برد:

دیگه خوابش که سنگین شد من دونه دونه اینا رو از تنش در آوردم اما صبح دیدم زنگ زده گریه که مامان چرا من خونه مامانی اینا بیدار شدم دستکشم دستم نبوده و کلاهم سرم نبوده و جورابم هم پام نبوده . خلاصه که فسقلک وسط گرمای تابستون هوس لباس زمستونی کرده بدجور. هر چی هم میگیم این لباسا واسه زمستونه وقتی برف میاد گوش نمی کنه که نمی کنه ! یه بارم چند روز پیش ریحانه هم خونمون بود که می خواستیم بریم خونه مامانم گیر داده بود که میخوام پوتینم و که چراغاش روشن میشه پام کنم برم خونه مامانی اینا ! ریحانه هم دید ایلیا پوتین پاش کرده می گفت منم پوتین میخوام کفشم و پام نمی کنم. خلاصه بساطی این دو تا تو راه پله راه انداخته بودن که خدا میدونه . آخرش با یه دمپایی ریحانه رو راضی کردم کفشاش رو هم یه لنگش و زد زیر بغلش یه لنگش رو هم ایلیا واسش گرفت دستش رفتیم. حالا خوبه مسیر چند تا در بیشتر نبود و زمانش هم سر ظهر بود. وگرنه آبرومون می رفت از دست این بچه ها مخصوصا ایلیای پوتین به پا با تاپ و شلوارک و یه لنگه کفش به دست : 

هرجا هم میره یه ساک اسباب بازی با خودش برمیداره. حتی وقتی با باباش میخواد بره خرید کنه برگرده ساک اسباب بازیش همراشه :

اینم باز یه بار چند وقت پیشه که سر ظهر وسط گرما گیر داده بود میخوام این لباسا رو تنم کنم و خودش هم تنش کرد :‌

 

تازگیا هر بار که غذا میخوره به من میگه مامان پاشو من ببینم اندازه تو شدم؟ بعد که وایمیسه کنارم با اینکه به کمرم هم نمیرسه اما خیلی جدی انگار که واقعا اندازه من شده برمی گرده میگه : آره دیگه بزرگ شدم اندازه تو شدم مامانی ! خوب چیه مگه بده بچم خودش و بزرگ می بینه زبان

دیشب کل عروسکاش و ورداشته از تو کمد آورده بود بیرون چیده بود تو خونه . کلا ما خونمون یه لحظه از دست اسباب بازی ها و عروسکای این شیطونمون مرتب نیست که . هر بار که راه میرم و اسباب بازیهاش و از سر راه جمع می کنم یاد حرف بهانه توی روزی که عکسای سیسمونی ایلیا رو گذاشته بودم میفتم که برام نوشته بود: مامان سمی الان همه اینا مرتبه و سرجاشه . یه روزی میاد که باید راه بری و اینا رو از وسط خونه جمع کنی و هی داد بزنی ایلیا اینقدر اسباب بازیهات و نریز .

عاشق اینه که بشینه پای کامپیوتر و هدست و بزاره تو گوشش و واسش آهنگ بزاری گوش کنه . یه زمان خیلی طولانی میشینه فقط آهنگ گوش میده و گاهی کلی واسه خودش الکی ارگ میزنه و گاهی هم پا میشه با آهنگ واسه خودش میرقصه :

دیروزم طرفای ظهر بود مامانم زنگ زده در حالیکه داشت می خندید میگه نمی دونی پسرت چی میگه و چیکار میکنه . میگم چی میگه ؟ میگه نشسته هدست گذاشته تو گوشش بعد الکی هی انگشتاش و میکوبه رو کیبورد (یه کیبورد خراب خونه مامانم داره) بعد به روبه روش (مثلا تو خیال خودش یه مانیتور جلوش بوده) نگاه میکنه بعد من بهش میگم ایلیا داری چیکار میکنی ؟ میگه مامانی دارم میرم تو اینتینت (اینترنت) برم شرکت مامان سمی پیشش ! الهی مامان فدات بشه که با این سن کمت فهمیدی اینتینت چیه ؟ قربون اون چشات بشم من عزیزکم !

الانم که اینا رو دارم می نویسم دلم شدیدا واسه ایلیا تنگ شد. زنگ زدم خونه مامانم با ایلیا حرف بزنم می بینم مامانم باز دوباره داره میخنده میگه از دست این پسر تو ! میگم چیه ؟ میگه با هم رفته بودیم آزمایشگاه بعد که کارمون تموم شد اومدیم بیرون دو سه تا ماشین رد شدن مسیر و می گفتم اما نگه نمی داشتن و رد می شدن. بعد ایلیا برگشته به من میگه مامانی اینا بگی دربست نگه می دارن ! خنده  

اینم عکس پسرک ماهیگیر من ،‌صبح تا شب با این ماهیگیریش خونه مامانم اینا رو خیس میکنه :

اینم یه کاردستی از عسلکم :

اگه گفتید چیه ؟ پسرم مثلا قلاب ماهیگیری درست کرده . خمیره مثلا طعمس که باهاش ماهی بگیره. این و یه بار همچین با حوصله نشست درست کرد بعد که تموم شد اومد گفت مامان میخوام برم ماهی بگیرم. کلی از دستش خندیدیم.