واقعا که من چقدر زود اومدم خجالت آخه الان داشتم پست قبل و می خوندم دیدم که قول دادم زود زود بیام با عکسای مو فشن ایلیا . بعد به تاریخ نگاه کردم واقعا آدم به این خوش قولی تا حالا دیده بودین ؟ دروغگو گاهی آدم بهتره از خجالتش خجالت اصلا هیچی نگه ، اینطوری بهتره مگه نه ؟ ساکت !

خوب الان من صداهاتون رو شنیدم که گفتین نه بابا خجالت نداره که خجالت نکش نیشخند خوب باشه منم خجالت و می زارم کنار و  میریم سراغ ایلیا خان عسل خودم ! چشمک

امروز صبح داشتم میومدم سرکار ایلیا بیدار شد گفت کجا ؟ گفتم میخوام برم سرکار دیگه مامانی . گفت : مامانی میشه نری سرکار بمونی پیش من ؟ گفتم مامانی مگه تو هر روز نمیری پیش مامانی ؟ من باید برم سرکار عزیز دلم. بعد دیگه هیچی نگفت و چون سرد بود یه سویشرت تنش کردم گفت مامان مگه تابستون شده لباس تنم میکنی ؟ گفتم : مامانی تابستون تموم شده پاییز اومده بعدش هم زمستونه از این به بعد دیگه باید لباس زیاد بپوشی کلاه سرت کنی . ایلیا هم که عاشق لباسای زمستونی خوشحال شد گفت باشه حالا که تابستونه من برم پوتینم و بیارم بعدم بدوبدو رفت پوتینش رو هم درآورد از تو جاکفشی پاش کرد و راه افتاد به سمت خونه مامانی . از ذوقش همین که به مامانم رسید واسش تعریف کرد که مامانی تابستون شده هوا سرد شده از این به بعد دیگه پوتین پام می کنم کلاه می پوشم. بچم فصلا رو قاطی کرده هر چی هم میگم تابستون تموم شده پاییز اومده باز میگه تابستون شده . کلی مامانم خندیده اول صبحی بهش . اینقدر تو این مدت همش شلوارک پاش کردم دیشب که شلوار بلند پاش کردم داشتم براش توضیح می دادم که از این به بعد باید آستین بلند تنت کنی (منظورم به بلوزاش بود) اونم گفت مامان آستین بلند برای لباسه نه برای شلو ار !

تازگیا هم یه قرتی ای شده . بدون مو درست کردن بیرون نمیره . یه شیشه ژل و رو سرش خالی میکنه همچین هم بامزه با دستاش حالتش میده که خدا میدونه !

یه روز داشتیم می رفتیم عروسی همین عروسی ای که عکساش و امروز می زارم. موهاش و دایی محسنش واسش درست کرد. توی ماشین صاف نشسته بود سرش و تکون نمی داد که موهاش خراب نشه . احساس خوش تیپی هم کرده بود بچم با هیچکس حرف نمی زد رفته بود تو قیافه ! کلی اون روز از دستش خندیدیم.

کلی هم رقصید و قر داد اون شب این پسرک قرتیه ما :

 توی عروسی هم که چشمش افتاده بود به یه دختر خوشگل ریحانه رو فراموش کرده بود اصلا دیگه تحویلش نمی گرفت. این دختره هم که یه نازی واسه پسر ما می کرد. این عکس و ببینید اینجا داشت ایلیا شعر آهای خانومی که رد میشی از کوچه ما گذری رو می خوند.

جدیدا علاقه خاصی به اسباب بازی های دخترونه پیدا کرده . البته لوازم خونه اسباب بازی . من اولا هی بهش می گفتم که مامان اینا دخترونس بعد که کامنت یکی از دوستان و خوندم که نوشته بود دخترونه پسرونه نداره که همین کارا رو می کنیم پسرامون بزرگ که میشن کار خونه انجام نمیدن و  ازش فرارین دیگه . اینه که دیگه وقتی چیزی میخواد براش می خرم که آشنا بشه با طرز کارشون. الان پسرم جهازش تکمیله . از یخچال سایدبای ساید بگیر تا گاز فردار و لباسشویی تمام اتوماتیک. یه ماشین قرمز خوشگل هم داره تازه . همون که پارسال تولدش واسش خریدیم. خونه هم یه چادر داره که باباش واسش سوغاتی از شیراز خریده که فکر کنم واسه دو نفر بست باشه . حالا کی زنش میشه ؟ !

لباسشوییش خیلی بامزس . شیرتخلیه و جاپودری داره و واقعا میشوره. یه روز رفته بودیم مهمونی خونه دوست باباسیامک ما مشغول صحبت بودیم ایلیا هم چون باباش تازه لباسشویی رو واسش خریده بود دنبال خودش راه انداخته بودش . بعد اونجا دیدم صداش در نمیاد رفتم دیدم شورتش رو از تو کیف من درآورده انداخته تو لباسشویه و خلاصه مشغول شستنه . دیدم اومد از ما یه لیوان آب خواست فکر کردم میخواد بخوره نگو میخواسته بریزه تو لباسشویی . بعدم که لباسش و شست خیلی شیک درش آورد پهنش کرد رو میزکامپیوتر صابخونه تا خشک بشه . حالا هی من داد می زدم ایلیا نکن هی اون می گفت نه مامان پهن کردم خشک بشه . تو خونه هم که هر چند روز یه بار هر چی لباس ما تو کمدمون داریم در میاره لباسای خودش رو هم جمع میکنه میگه لباساتون رو بدین من واستون بشورم. رو گازش هم کلی غذا واسمون درست میکنه تو فرش هم کلی مرغ میزنه به جوجه گردونش و واسمون درست میکنه . خلاصه که کلی تو کار خونه کمک میکنه این پسرک ما !

تازگیا خیلی بدغذا شده . اصلا غذا نمی خوره . به زور باید بهش چند تا قاشق غذا بدیم. علاقه به فرنی پیدا کرده همش میگه فرنی واسم درست کن منم می بینم از هیچی بهتره هی براش درست می کنم میدم میخوره .

همسایه مامان اینا یه خروس میخره چند وقت پیش قربونی کنه صبح که پا میشه میخوان بکشنش میبینه یه تخم کرده میفهمه مرغه. به اسم خروس البته بهشون فروخته بودن. خلاصه دیگه نمی کشه و چون خودش هم جای نگهداریش و نداشته میزارش تو حیاط مامان اینا و میشه واسه ایلیا . حالا از اون روز خدا نکنه این بدبخت مرغه یه روز تخم نزاره . مگه ایلیا ولش میکنه ؟ راه میفته میره وای میسه بالاسرش بهش میگه جوجو زود باش یه قویی بنداز از تو دلت پایین ببینم ! میخوام قوییت رو بخورم. قویی که می دونین به زبون ایلیا همون تخم مرغه . یه روز مرغه تخم نزاشته بود این ایلیا پدرش و درآورد بسکه با چوب زد پشتش که پس چرا قویت و نمیندازی پایین من بردارم برم بخورم. هی با چوب میزد پشتش بلکه یه قویی از تو دلش بیفته پایین. طفلک مرغه از ایلیا فراریه . حالا تازگیا دیگه از ترسش صبح که بیدار میشه میاد تو سبدی که ایلیا گذاشته توی حیاط یه تخم میزاره و بعد در میره ! ایلیا هم صبح که بیدار میشه قویی رو بر میداره و میده مامانم واسش نیمرو میکنه میخوره . خلاصه صبحانه رو به لطف این خانم مرغه ما با ایلیا مشکلی ندارم. ولی بقیه وقتا می میریم تا یه کم غذا بخوره .

یک زبونی هم در آورده فسقلک . البته زبون که داشت از اول اما روز به روز شیرین تر میشه و البته دراز تر این زبونش . یه حرفایی میزنه گاهی که فقط می خندیم از دستش . حیف که همش یادم میره حرفاش . وگرنه همه رو اینجا می نوشتم.

دیروز بعدازظهرم 2 ساعت اشک ریخت سر چی ؟ سر اینکه از بیرون با باباش داشتن میومدن خونه از تو حیاط می بینه از پنجره طبقه دوم دوستش امیر براش دست تکون میده . اومده بود گریه زاری که برو دنبال امیر بیارش خونمون من باهاش بازی کنم. منم نه مامان امیر و تا حالا دیدم نه میشناسمشون نه روم میشد برم در بزنم بگم بچتون بیاد خونه ما با بچه من بازی کنه .  خوب شاید یکی خوشش نیاد. بالاخره اینقدر اشک ریخت تا خودش ساکت شد. همیشه که نمیشه به دل بچه راه اومد که . ما خودمون اشکال کارمون اینجاست که اینقدر هر بار گریه کرده ایلیا به دلش راه اومدیم فکر میکنه همه چیز و باید با گریه ازمون بخواد. اینه که دارم تلاش میکنم از این به بعد اگه با گریه خواست چیزی رو ازمون بگیره اون کار و واسش انجام ندیم که یاد نگیره . هر چند که من یکی که طاقت نمیارم و زود در مقابل گریش تسلیم میشم و می دونم البته اشتباهه و خوب نیست و باید درست کنم این مورد و !

ایلیای من یه فرشتس که روز به روز که میگذره بیشتر این فرشته رو دوست دارم. واقعا بچه ها فرشته ان. فرشته های زمینی شیرینی هستن که خدا با دادنش نعمت و بر بنده هاش تموم کرده . وقتی بوسمون می کنن وقتی میگن مامان دوستت دارم وقتی خودشون و بهمون میچسبونن و خودشون و واسمون لوس میکنن وقتی ..... اونقدر زیاده که نمیشه همه رو گفت. ولی از خدا میخوام خودش همیشه مراقب به این فرشته های کوچولوی زمینی باشه و به هر کی که دوست داره از این فرشته های کوچولو بده .

مخصوصا دیدین وقتی خوابن آدم میخواد درسته بخورتشون . من و باباسیامک که وقتی ایلیا خوابه یکسره بالاسرشیم. یا اون بوسش میکنه یا من ! همش هم به هم میگیم دیگه بوسش نکنیم بزاریم راحت بخوابه . اما باز دوباره ماچ!  

خوب حالا یه چند تا عکس دیگه از ایلیا بزارم تلافی این یه ماهی که ننوشتم در بیاد!

یادتونه عکسای سونوگرافی ایلیا رو ؟ اونایی که از قدیم وبلاگ ایلیا رو میخونن باید یادشون باشه . همیشه دستش کنار گوشش بود. وقتی هم به دنیا اومد همینطوری بود. هر وقت می خوابید دستش کنار گوشش بود. این برای من جالبه که الانم که سه سال و هفت ماهشه هنوز هم وقتی میخوابه دستاش کنار گوششه بیشتر وقتا . اینقدر عکس تو این مدل ازش دارم که خدامیدونه . اینم یه چند تاش که اینجا می زارم:

این خواب موبلندش :

اینم خواب مو کوتاهش :