باز هم مثل همیشه با یه عالمه شرمندگی بخاطر این همه تاخیر !  خجالت

اول از همه عکسای آتلیه ریحانه عزیز دل خاله :

اینم از عکسای تولد ریحانه البته با ١ ماه و ۴ روز تاخیرکه خیلی خوش گذشت و ایلیا و ریحانه تا تونستن آتیش سوزوندن و کلی هم رقصیدن :‌

مامان جان خفه نکنی ریحانه رو :

قربون اون حجب و حیات برم من : دروغگو

اینم این دو تا وروجک در کنار دایی محسن که اتفاقا امروز هم تولدشه . دایی محسن جان تولدت مبارک !

اینجا هم که ایلیا خان در حال تاجگذاری رو سر ریحانه  :

بچه ها دنیای شیرینی دارن. مخصوصا وقتی دنیای شیرینشون با هم قاطی میشه اون وقت دنیاشون دیدنی تر میشه. ایلیا و ریحانه دنیایی دارن با هم که ما هم از دیدنش کلی لذت می بریم و البته گاهی هم کلافه! البته کوچیک تر که بودن بیشتر از اینی که لذت ببریم حرص می خوردیم بس که با هم نمیساختن و همش دعوا میکردن اما حالا خیلی خوب یاد گرفتن با هم بازی کنن و یهو می بینی یه صبح تا شب مسالمت آمیز در کنار هم بازی کردن و اصلا هم دعوا نکردن. البته پیش میاد دعواشون هم بشه  ولی خیلی کم !

خیلی همدیگه رو دوست دارن و وقتی پیش هم نیستن کلی واسه هم کادو جمع میکنن و به محض اینکه به هم میرسن کادوهاشون رو به همدیگه میدن. مثلا چند روز پیش ریحانه اومد خونه مامانی اینا. ایلیا از چند روز قبل یه بلوز و شلوار نارنجی که تو عکسا هم تنشه کادو کرده بود و همین که ریحانه رو دید داد بهش . ریحانه هم ذوق کنان رفت از تو کیفش دو تا از این شامپو کوچولوها که تو هتل ها هم هست درآورد و گفت دستت درد نکنه ایلیا منم برات شامپو کوچولو کادو آ‌وردم ! خنده

ریحانه عاشق خونه ماست و البته خاله سمیش رو کلا خیلی دوست داره . از خونه که میخوان راه بیفتن از مامانش قول میگیره که تا برسیم خونه مامانی اینا من میخوام برم خونه خاله سمی ! از سرکار که می رسم میخوام ایلیا رو ببرم خونه باهام نمیاد مگر اینکه ریحانه هم همراش بیاد. منم دوتاشون و با هم می برم خونمون. شبم که ریحانه میخواد برگرده خونه مامانم پیش مامان و باباش ایلیا گریه زاری که منم میخوام برم خونه مامانی بخوابم. ریحانه اونجاست منم باید باشم. منم اولا نمی زاشتم بره ،‌اما بعد که دیدم خیلی ذوق میکنه و خیلی دوست داره و خیلی بهش خوش میگذره گاهی میزارم بره . خونه مامانی اینا هم این دو تا وروجک تا نصفه شب از سر و کول بابای طفلکی من بالا میرن و حسابی که شیطونی میکنن بعد به زور چراغ خاموش کردن و  تهدید که ایلیا رو الان می بریم خونشون می گیرن می خوابن. یه شب که فرداش شنبه بود ریحانه گفت خاله سی میخوام بیام خونه شما بخوابم. منم آوردمش خونمون و فکر نمی کردم بمونه و فکر می کردم موقع خواب بهونه مامانش و بگیره اما اصلا بهونه نگرفت و همچین ذوق می کرد که خونه خاله سمیش خوابیده ! ولی مکافاتی داشتم باهاشون سر خوابیدنشون. خودم داشتم از خستگی بیهوش می شدم اما مگه این دو تا وروجک می خوابیدن ؟ هر چی قصه گفتم شعر خوندم براشون انگار نه انگار . کل خونه رو تاریک کردم بلکه همدیگه رو نبینن خوابشون ببره بازم می دیدم ریزریز می خندن . تهدیدشون کردم که اگه این دفعه برم بالاسرشون ببینم خواب نیستن زنگ می زنم مامان ریحانه بیاد دنبالش بعد از چند دقیقه رفتم بالاسرشون ببینید چطوری خودشون و زدن به خواب فسقلی ها:

اینم چند دقیقه بعدش نیشخند اینجا نقششون و بهتر بازی کردن وروجکا ! مخصوصا ایلیا خنده

یه بارم چند روز پیش ریحانه خونمون بود داشتن با هم بازی میکردن. من داشتم با تلفن صحبت می کردم. یه دفعه دیدم این ریحانه دم بریده هی میاد یه نگاه به من میکنه و بعد که میبینه من حواسم به تلفنی صحبت کردنه میره یواشکی در و میبنده . هر چند ثانیه یه بارم میومد یه بار من و چک می کرد می رفت. منم که دیدم اینطوریه تلفن و قطع کردم و رفتم ببینم جوجه ها چه خرابکاری ای دارن میکنن که صداشون هم در نمیاد. رفتم می بینم به به ! تمام لوازم آرایش من و ریخت و پاش کردن و یکیشون در حال پودر کردنه سایه هاس و یکیشون هم با نهایت دقت داره به روی میزآرایش کرم پودر میماله ! متفکر خلاصه حسابی گند زده بودن به همه جا ! همه جا کرم پودری و سایه ای شده بود پاکم نمی شد. هر دوتاشون و دعوا کردم و از اونجایی که ایلیا خان ما تازگیا نمیشه بهش حرف زد شروع کرد گریه کردن . ریحانه هم بهش برخورده بود راه افتاد رفت دم در وایساد که مثلا یعنی من قهرم میخوام برم قهر اما روش نمی شد در و باز کنه بره نیشخند منم وایساده بودم اینطوری نگاشون می کردم منتظر! بعد دیدم ایلیا هق و هق کنان از اتاق اومد بیرون و خودش و انداخت تو بغل ریحانه و حالا گریه نکن کی گریه بکن گریهیعنی یکی میدید می گفت مامان این بچه چه بلایی سرش آورده این طفلک اینطوری داره گریه می کنه . وسط هق هقشم به ریحانه می گفت : ریحانه جون دوستت دارم ! اصلا  بیا با هم بریم خونه مامانی اینا مامان من ما رو اذت (اذیت نیشخند) میکنه ما رو دعوا میکنه گریه بیا اصلا بریم از اینجا ! گریه هیچ کدومشون هم جرات نمی کردن در و باز کنن برن خنده منم از یه طرف جیگرم کباب شده بود واسه ایلیا که اونطوری سوزناک گریه می کرد و حرف می زد از یه طرفم داشتم فکر می کردم که حالا این وسط این بچه چرا اینقدر ابراز علاقش گرفته به ریحانه تعجبهی تند و تند میگه ریحانه دوسست دارم و از یه طرف دیگه هم خندم گرفته بود شدید قهقهه اما به زور داشتم خودم و کنترل می کردم. فقط دویدم یواشکی دوربین و آوردم و چند تا عکس ازشون انداختم.

الهی بمیرم مامان اینطوری سوزناک گریه نکن آخه ؟ ابله ریحانه رو ببینید چه تیریپ غمگینی گرفته خندهخندهخنده

اینجا هم مثلا ریحانه داریه دلداریش میده خنده خندهخنده

بعد از چند دقیقه که ایلیا تو بغل ریحانه حسابی گریه هاش و کرد و ریحانه هم با قیافه مثلا قهر با من دلداریهاش و داد بعد دوتایی برگشتن تو اتاق و شروع کردن دوباره بازی کردن. یک ساعت بعد دیدم ریحانه گریه کنان اومد پرید بغل من گریه ریحانه چی شده ؟ ریحانه : ایلیا زده تو دماغ من . ایلیا رو صدا کردم میگم چرا ریحانه رو زدی مامان ؟ میگه : حباسم (حواسم) نبود داشتیم بازی می کردیم دستم خورد. بعدم به ریحانه گفت ببخشید ریحانه حباسم نبود. حالا بیا بریم بازیمون و بکنیم. اما ریحانه خانوم نشست رو مبل و دیگه حاضر نبود با ایلیا بازی کنه . ایلیا هم شروع کرد گریه کردن که به خدا من نبودم شیطونه بود. حباسم نبود ببخشید. بیا بریم با هم بازی کنیم. اما ریحانه اصلا رضایت نمی داد که دیگه کار به منت کشی بچم رسید. اینجا داره به زور دستش و میکشه بلندش کنه :   

بعد که دید نه بابا ریحانه خانوم بدجوری ناز دارن طفلک بچم کلی بوسش کرد و ازش معذرت خواهی کرد که شیطونه حباسش نبوده دستش خورده به بینی ریحانه :

و بعد هم که قلبقلبقلب 

الهی مامان فدای این مهربونی و احساست بشه پسرک با احساس من ! ماچفقط قربونت بشم بزرگ شدی اینطوری نمونی ها ! چشمک

 اینم از اثرات صحبت در مورد آنفلوانزای خوکی در همه محافل و مخصوصا رادیو و تلویزیون :

ریحانه : دلم خیلی درد میکنه !

ایلیا : نالاحت نباش ریحانه من مواظب بهت هستم! آنفلوانزای خوکی اومده ها بازندهشاید دستات و نشستی آنفلوانزای خوکی رفته تو دلت برای همین دلت درد گرفته ابرو ریحانه اول شستن دستا بعدن خوردن غذا ! خندهخندهخندهخندهخندهخنده