بعد از حدود دو ماه سلام . این دو ماه بخاطر یه سری مشغله ها و بعدم این یک ماه اخیر بخاطراینکه درگیر امتحانا بودم نتونستم آپ کنم. هر روز یه عالمه حرف داشتم از ایلیای عزیزم که بنویسم اما فرصت نمی شد. البته یکی از دلایل دیگش هم خراب شدن دوربینمون بود که مثل قبلا عکسی از ایلیا تندتند نمی گرفتم که ازش گزارش تصویری بنویسم. امروزم مجبورم از عکسای دو ماه پیشش بزارم. 

   

 

عزیز دل من همش 12 روز مونده به تولدش . به این زودی تولد 4 سالگیش هم داره از راه میرسه .  پسرکم داره چهارساله میشه. انگار همین دیروز بود که یه پسرک تپل و سفید و با موهای سیاه گذاشتن تو بغلم که از همون لحظه اول چنان زوری میزد واسه شیرخوردن که تمام سر و صورتش سرخ می شد.

.

.

ایلیای عزیزم بچه خوب و حرف گوش کنیه . البته فقط وقتی تنهاست حسابی بچه مثبته اما همین که یه بچه دیگه حالا یا ریحانه یا هر بچه دیگه ای کنارش باشه خیلی تغییر میکنه و شیطون میشه و حرف هم اصلا گوش نمیکنه و باهاش مکافات داریم اینطور موقع ها .

عزیز دلم شب به شب مسواک نزده نمی خوابه و خوشحالم که خیلی عالی به مسواک زدن دندوناش عادت کرده . البته قبلا اینطوری نبود و همش بهونه می گرفت از زیرش در بره . اما از اونجایی که عاشق شیرعسله و صبح به صبح و شب به شب باید شیرعسل بخوره کلی براش توضیح دادم که کرمایی که پشت دندونات قایم شدن شیرعسل خیلی دوست دارن. وقتی تو شبا شیرعسل میخوری خوشحال میشن و منتظر میشن تا تو بخوابی بعد میان تو دندونات و دندونات رو که مزه شیرعسل گرفته میخورن. پس باید تا شیرعسل میخوری بری دندونات و مسواک بزنی تا دیگه مزه شیرعسل ندن و کرما نتونن دندونات و بخورن . خلاصه اینقدر این قصه رو براش تکرار کردیم که دیگه حفظ شده و خودش شب به شب برای خودش تعریف میکنه و بعدم عین یه آقا میره مسواک میزنه و بعد میخوابه .

از علاقش به خوردنی ها باید بگم  عاشق قارچه و قارچ رو به صورت کباب شده یا همراه با نیمرو خیلی دوست داره . حتی خام هم دوست داره که من معمولا نمی زارم بخوره. شیرعسل روزی چند تا لیوان میخوره و خیلی دوست داره. قبلا شیرموز میخورد الان شیرموز دیگه دوست نداره شیرعسل یا شیرخرما میخوره که البته خودمون تو خونه براش درست میکنیم. تو میوه ها عاشق انار و کیوی و لیموشیرین و کمی هم سیبه. پرتقال و به صورت میوه دوست نداره و فقط آب پرتقال میخوره . خیار اصلا دوست نداره . توی غذاها عاشق ماکارونی و لوبیاپلویه و همچنین جوجه کباب . اما از همه این غذاها بیشتر ماهی دوست داره . غذاهای خورشتی رو کمتر میخوره.  همچنان مثل قبل برنج سفید رو دوست نداره و زیاد نمی خوره. توی خوراکی ها تنها خوراکی ای که دوست داره بستنی لیوانی و گاهی هم پفکه که البته زیاد براش نمی گیریم . البته شکلات و آدامس هم دوست داره . دیگه اینکه کلوچه البته فقط کلوچه تازه شمال رو هم خیلی دوست داره و گاهی چندتاش رو با هم میخوره. آهان راستی اصلا به سوسیس و کالباس لب نمیزنه و اگه تو غذایی باشه جدا میکنه . کلا عادتهای غذاییش تقریبا خوبه و راضیم. فقط تنها چیزی که در این مورد ناراحتم میکنه اینه که خدا نکنه کسی خونمون باشه یا خودمون جایی باشیم اصلا غذا نمیخوره و همش میخواد شیطونی کنه . مثلا اگه دو روز مهمونی خونه عمش یا جایی باشیم اینقدر حواسش به بازی و شیطنتشه و هیچی نمیخوره که وقتی بر می گردیم خونه قشنگ لاغرشدنش مشخصه.

همچنان مثل قبل یکسره در حال آواز خوندن و رقصیدنه و کلی سر این قضیه از دستش می خندیم. تمام آهنگای این خواننده ها رو که شادن و ایلیا دوسشون داره رو حفظه . تو حموم دوش حموم و میکنه بلندگو توی دبلیوسی هم شیلنگ توالت رو و وقتی میره دبلیوسی من یکسره باید داد بزنم ایلیا اون و بزار سرجاش دستات و بشور بیا بیرون. عاشق طبله و این عشقش به طبل هر سال بعد از ایام عاشورا تاسوعا توش زنده میشه و تا چند ماه بعدش ما مکافات داریم باهاش. از اونجایی که می دونستیم طبل داشته باشه دیگه آسایش نداریم و یکسره میخواد بزنه براش نمی خریدیم اما آخرسر یه روز اینقدر گریه کرد تا تسلیم شدیم. از اون روزی که طبله رو براش خریدیم یکسره باید بگیم ایلیا ساکت . ایلیا الان همسایه ها میان درمون و میزنن . ایلیا بزار فردا برو تو حیاط مامانی اینا بزن . ایلیا .... . اونم گریه که بزارید بزنم. وقتی هم طبل میزنه یه نوحه خونی ای را میندازه که بیا و ببین . اینم بگم بخندید. چند روز پیش دختر یکی از همسایه ها تو حیاط داشت بازی می کرد. ایلیا هم مثلا میخواست باهاش دوست بشه . رفت جلو اینطوری خودش و بهش معرفی کرد :  سلام ! من ایلیا ام. میای با هم بازی کنیم؟ من خواننده ام ها ! خندهخندهخنده

 

 

ما یه سبد داریم تو خونمون مخصوص صدقه هایی که می زاریم کنار. چند روز پیش گیر داد که اون سبده رو بده من میخوام پولاش و ببینم. یه کم با سکه ها و پولا ور رفت و بعد بهش گفتم مامان جان پاشو مسواکت و بزن میخوایم بخوابیم. گفت : بزار این قربون صدقه ها رو جمع کنم بزارم سرجاش بعد میام خنده خندهخنده طفلک بچم فکر کرده بود صدقه همون قربون صدقس ! ماچ 

.

.

عزیزکم چیزی به تولدت نمونده . فقط 12 روز دیگه میشه چهار سال که خدا وجود تو عزیز رو به ما هدیه داد و تو بهترین هدیه دنیایی ! بغل12 روز دیگه میشه چهار سال که تو شیرین جان وارد زندگی ما شدی و ما عاشقتیم قلب 12 روز دیگه میشه چهار سال که من حس قشنگ مادری رو لحظه به لحظه با تمام وجودم احساس کردم و چقدر این حس رو روز به روز بیشتر دوست دارم لبخند دوستت دارم پسرک شیرینم ! دوستت دارم و نمی دونی این لحظه اینجا پشت این میز چقدر احساس دلتنگی می کنم برات ماچ صبح که داشتم از خونه میومدم بیرون مثل همیشه بوسیدمت و پتوت رو دادم روت. همون لحظه می دونستم که امروز بیشتر از همیشه دلم برات تنگ میشه قلب!

 

 

مامانی گلم من یه تشکر هم بهت بدهکارم. تو این چند هفته اخیر که امتحان داشتم تو پسر گل و خوبی بودی و بعدازظهرا که می رسیدم و از مامانی می گرفتمت و دوتایی می رفتیم خونه یه خورده با هم بازی می کردیم و بعد وقتی من میرفتم سر درسم و تو می دیدی مشغول درس خوندنم  با گفتن اینکه مامانی درس داری ؟ میخوای مقشات و بنویسی ؟ و جواب من که می بوسیدمت و می گفتم آره مامانی قشنگم بعدش دوباره با هم بازی می کنیم ، می رفتی سراغ اسباب بازیهات و همونجا کنار من آروم بازی می کردی یا اینکه کارتن می دیدی و اصلا دیگه کاری به کار من نداشتی ! ممنونم بخاطر این همه فهم و درکت و این همه گل بودنت عزیزقشنگم ! بغل

 

عزیزم با اینکه روزی هزار بار می بوسمت و بهت میگم دوستت دارم بازم اینجا می نویسم تا ثبت بشه تا در آینده هر موقع اینجا رو خوندی یادت بیاد که مامانت همیشه عاشقت بوده و هست و تمام زندگیش تویی ! ماچ

 

اینم از عکسای ایلیا :

 

 

هزار تا توپ داره ها اما از این توپ قدیمی ها هر جا ببینه یه دونه میخواد!

  

 

همیشه وقتی میخوایم ببوسیمش همچین خودش و لوس میکنه و چشاش و میبنده

 

 

هرجا میخواد بره کوله پشتیش و پرمیکنه از لباس. اینجا دیگه اینقدر کوله پشتیش پر بود که دیگه جا نداشت یکی از لباساش و گرفته دستش ! حالا کجا میخواست بره ؟ یه ساعت خونه مامانی !

 

 

دو تا مای بیبی از زمان نوزادیش مونده بود ایلیا اینجا حسابی مشغول بستند پت و مته که یه موقع کارخرابی نکنن روکمدش !

  

 

دیدم نیست و سرو صداش هم نمیاد. رفتم دیدم کشوی تختش و کشیده بیرون خیلی ریلکس خوابیده اون تو !

 

 

 عاشق لاکه . یه بار من سرگرم غذا درست کردن بودم دیدم صداش نمیاد. اومدم دیدم لاک و برداشته ببینید چه بلایی سر پاش آورده بود!

 

 

اینجا هم مهمون داشتیم آقا ایلیا در حال ورج و وورجه کردن و ورزش کردن بودن اون رو . این بلوز قرمزه و شلوار جینش و که تنشه ببینید. یعنی آبروی ما رفته بود یه مدت از بس که این بچه با گریه زاری هم که شده بود میخواست این بلوز و با همین شلوار پاش کنه . هر جا می رفتیم همین لباسا رو تنش می کرد. تو خونه اینا تنش بود. شبم با این لباسا میخوابید. می خواستم بشورمش مکافات داشتم تا راضیش کنم یه چیز دیگه تنش کنه تا اون لباسا شسته و خشک بشه . آخرسر یه روز بلوزه رو برداشتم یه جا گم و گورش کردم هر چی گریه کرد گفتم حتما یه بچه ای لباس نداشته لباس تو رو برده بپوشه . آخه دیگه گفتم الان مردم میگن اینا بچشون دیگه لباس نداره همین بلوز و شلواره همیشه تنشه ! این قضیه واسه چند ماه پیش بود. اما هنوزم که هنوزه همچین با احساس از این بلوزه یاد میکنه ! ولی از ترسم بهش نمیدم چون اگه ببینش دوباره شب و روز میخواد همین و تنش کنه ! نسبت به اون پیراهن آبی چارخونهه که تو عکسای بالایی هم تنشه یه مدت همینطوری شده بود. لباسه هم بهش کوچیک شده بود دیگه اما دست از سرش بر نمی داشت. سر اونم کلی ماجرا داشتیم و کلی این ور و اون ور قایمش کردیم تا دیگه ندیدش و دست از سرش برداشت.