مثلا قرار بود بعد از روز  جشن تولد ایلیا بیام و عکساش و بزارم اما باور کنید اصلا فرصت نکردم. هر بار هم که وقت می کردم سایتی رو که بشه عکسای ایلیا رو توش آپلود کنم پیدا نمی کردم. چون سایتی که قبلا توش عکساش رو آپلود می کردم فیلتر شده نمی دونم  چرا ؟ اینه که خلاصه خودتون به بزرگی خودتون مثل همیشه بدقولی من و ببخشید.

اول از همه عکس کیکش که از اونجا که ایلیا عاشق رنگ قرمزه یه ماشین قرمز بود و خیلی هم بامزه بود.

اینم عکس کادوش که یه موتور پلیس بود که البته اولش اصلا آقا ایلیا خوشش نیومد و گفت چرا برام قرمز نخریدید. راستش ما هم خیلی گشتیم یه موتور قرمز براش پیدا کنیم اما از شانس ما تمام مغازه های جمهوری موتورای قرمزشون یا تموم شده بود یا سایز کوچیک بود یا سایز بزرگ و ما هم برای ایلیا سایز متوسط می خواستیم. آخر سر این موتور سفید و قرمز و خریدیم بلکه آقا ایلیا بخاطر قرمزاش بپسندش که ایشون اولش که اصلا قبولش نکرد. بعد که کلی براش از مزایای این موتور گفتیم که آژیر داره و یه عالمه موزیک داره و این و داره و اون و داره دیگه خوشش اومد و لطف کردن قبولش کردن. اما همچنان چشمش دنبال موتور قرمز بود و هنوزم هست. البته همون اولش تصمیم گرفتم برم عوضش کنم و اگه شده یه سایز کوچیکش و اما قرمزش و براش بگیرم که فروشندهه دیگه عوض نکرد. من اصلا فکر نمی کردم دیگه اینقدر براش مهم باشه که رنگ کل موتورش بخواد قرمز باشه .

 

اینم ایلیا خان سوار موتورش :

 

اینجا هم که با ریحانه نشسته بودن و دوتایی با هم شمع کیک و فوت کردن:

 

اون روز اینقدر ورج و وورجه کرد و یه جا ننشست زیاد نتونستم ازش عکس بندازم واسه همین عکسای تولدش خیلی کم شد. البته زیاده اما همه تو عکس هستن غیر از خودش !

هفته پیش هم رفته بودیم عروسی که به یه مشکلی خورده بودیم. یه عروس خانوم کوچولو داشتیم و دو تا داماد کوچولو . اینه که مجبور شدیم عروس و بنشونیم وسط و بگیم هر دستش رو یکی از داماد کوچولوها بگیره :  

 

 فدای اون لبای همیشه آویزونت و اون موهای فشن اتو کشیدت و ژل زدت بشم که تا دیدی مامان داره موهاش و درست میکنه ترسیدی عقب بمونی و اومدی نشستی تا موهای عسلت و درست کنم. ایجا همون اولشه که رسیدیم. من داشتم سلام و علیک می کردم که یه دفعه دیدم صدای گریه ایلیا در اومد. برگشتم دیدم یه عالمه آدم ریختن سرش یکی بوسش میکنه یکی لپش و میکشه یکی میخواد به زور بغلش کنه . حالا این یه عالمه آدم کیا بودن عمه هاش و دخترعمه هاش که خیلی وقت بود ندیده بودنش و حسابی از دیدنش هیجان زده شده بودن. ایلیا هم یه لحظه وسط اون همه آدم تو سالن غریبی کرد و گریه ای سر داده بود که نگو. بعدم بغلش کردم و نشستیم. تا یه ساعت که تو قیافه بود و نه تنها هیچکس و تحویل نمی گرفت به من هم چپ چپ نگاه می کرد که معنیش هم این بود که چرا حواست به من نبود. هر چی هم بهش میخواستم بدم بخوره تاقی می کوبید بهش که یعنی نمی خورم. قیافه بداخلاقش و ببینید:

 

بعد از یه ساعت یواش یواش با دیدن این عروس کوچولو که اسمش ساراست و نوه عمه بزرگه ایلیاست و اون آقا کوچولو که اسمش معیده و پسر یه عمه دیگه ایلیاست از قیافه در اومد و یواش یواش نیشاش باز شد. نیشاشم که باز شد دیگه مگه میشد ببندیش. یکسره در حال خندیدن بود و شیطونی کردن . بچم کلا مدلش اینطوریه دختر که می بینه سرحال میشه ! خنده ببینید چه غش غش خنده ای راه انداخته بود از خوشحالیش :

یه بارم تو اواخر بهمن قبل از تولد ایلیا بود که یه روز شنبه خونه یه دوست وبلاگی مهربون دعوت شدیم. اونم خونه کی ؟ رادین عسلی که واقعا خوردنی بود. خاله راحله عزیز هم دعوت داشت و اونجا دیدیمش و از دیدن هر دو خاله هم خاله مونا و هم خاله راحله و هم رادین عسلی بسیاز بسیار خوشحال شدیم. خیلی هم بهمون خوش گذشت. ایلیا هم حسابی قر داد و رقصید. البته من اون موقع دوربین نداشتم که ازش عکس بندازم. خاله مونا جون هم این خونه خوشگل و به ایلیا کادوی تولد داد که واقعا دستش درد نکنه . ایلیا یه دونه از این خونه ها خیلی وقت پیش باباش براش کادو گرفته بود اما تمام بند و بساط خونهه رو گم کرده بود و اون خونه دیگه قابل درست کردن نبود. اینه که حسابی از کادوی خاله مونا ذوق زده شده بود و وقتی رفتیم خونه تا چند روز خواب و خوراکش تو خونه خودش بود. بعد تازه هر چی هم می خواست زحمت به خودش نمی داد تشریف بیاره از در خونش بیرون از پنجره باید بهش می دادیم.

 

 

تقریبا دو صفحه پر از حرفا و جمله های ایلیا تو کاغذ نوشتم که الان فرصت نیست اینجا بنویسم. اینقدر جدیدا حرفای بامزه و قلمبه سلمبه ای میزنه که وقتی خونه مامانم ایناست اونا و وقتی خونه خودمونه من و باباسیامک یکسره داریم از دستش می خندیم. کلمه هایی که تازه یاد میگیره و میخواد یه جا ازشون استفاده کنه رو یه جاهایی بکار میبره که واقعا جالب و خنده داره .

ایشالله تو تعطیلات عید که منزل هستیم و فرصت بیشتری داریم همه رو تو یه پست می نویسم.

راستی پیشاپیش سال 89 رو به همتون تبریک میگم. امیدوارم سال خوب و خوشی برای همه شماها و خانواده های عزیزتون باشه و تعطیلات عید حسابی در کنار کوچولوهای خوشگلتون بهتون خوش بگذره . واقعا این 15 روز تعطیلی همش یه طرف این که ما مامانای شاغل می تونیم راحت در کنار کوچولوهامون باشیم و لذت ببریم یه طرف . کاشکی سالی چند بار عید بود و اینطوری تعطیلی 15 روزه داشتیم. در ضمن ببخشید که کار و مشغله زیاد فرصت نشد به وبلاگ تک تکتون سر بزنم و سال نو رو تبریک بگم. خوش باشید !