سال 89 با تاخیر 26 روزه مبارک ! خجالت شرمنده روی گل همتونم اما بهتره که بریم سر اصل مطلب چشمک اصل مطلب هم این ایلیای عزیز دلمه که عاشقشم قلب که می میرم براش بغلکه عاشق حرف زدنشم ماچ که عاشق زبون شیرینشم  زبان!

تعطیلات عید و مسافرت نرفتیم و یا منزل بودیم یا گاهی هم مهمونی. هر شب این فسقلک در کنارمون بیدار میموند و خانوادگی ولو می شدیم جلوی تی وی و همه فیلمای پارسال پیارسال و که پخش میکرد صدا و سیما می دیدیم و دیگه کار به برفک تلویزیون که می رسید می خوابیدیم. از اون ور هم تا ظهر می خوابیدیم و جالب اینجاست ایلیای خوابالو هم پا به پای ما می خوابید و بعدم تازه بیشتر وقتا این ما بودیم اون و بیدار می کردیم. خلاصه که ایلیا خان همکاری لازم رو در امر خوابیدن مامانش در ایام نوروز داشت! نیشخند

عزیزکم هر جا هم می خواستیم بریم لباساش و که عوض می کردم می رفت سراغ عطر و ادلکن مخصوص خودش و کلی به خودش چیک و چیک ادکلن میزد و بعدم عینک آفتابی قرمزی رو که ریحانه بهش کادو داده رو بر می داشت و راه می افتاد.

هر جا هم می رفتیم که بچه کوچیک داشت حسابی خوشحال می شد و بعدم خیلی مودبانه جلوی همه از من اجازه می گرفت که مامان اجازه میدی برم با بچشون بازی کنم و وقتی اجازه می دادم می گفت بابا هم اجازه میده و می گفتیم بله و بعد می رفت با بچه ها بازی می کرد و ما کلی می خندیدیم از دستش که تو مهمونی خونه غریبه ترها یا کسایی که کمتر می بینشون اینقدر مودب میشه اما تو خونه خودمون و خونه مامان بزرگاش و همچنین عمش هر کاری دلش میخواد میکنه و اصلا به حرف ما گوش نمیده !

یه موردی رو هم که ما با این بچه مشکل داریم اینه که خودمون و به خدا می کشیم که به این بچه یاد بدیم هر جا میره سلام بده اما آخرشم هنوز یاد نگرفته که نگرفته . نه که بلد نباشه ها اما هر چی میگیم یه جا میریم سلام بده باز دوباره سلام نمیده و این حسابی ناراحتم میکنه . چند روز پیش خونه مامانم اینا از خواب بیدار شده زن داداشم بهش سلام کرده باهاش حرف زده بعد بهش گفته ایلیا تو چرا از در میای تو یا از خواب بیدار میشی سلام نمیدی اونم خیلی جدی برگشته به زن دایش گفته : آخه خاله هنوز یخم باز نشده ! طول میکشه تا یخم باز بشه تعجب هر وقت یخم باز شد سلام میدم بهتون . دیگه اونا هم مرده بودن ازخنده از دستشون ! خندهخندهخنده

وروجک وقتی دعواش می کنیم همچین سوزناک گریه میکنه و میگه اصلا میخوام برم بچه یه مامان و بابای دیگه بشم که دلمون واسش کباب میشه و زودی بغلش میکنیم و بوسش می کنیم اینه که یه کم لوس شده !

یه بار یه کار اشتباهی انجام داد باباش دعواش کرد. منم تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم. دیدم یه کم نشست یه گوشه بعد پا شد اومد به من خیلی جدی با ایما و اشاره دستش گفت : مامان !  گفتم چیه مامان ؟ ایلیا : تو چرا با این عروسی کردی ؟ (با اشاره به سمت باباش) من : با کی مامان ؟ ایلیا : با همین دیگه همین سیامک و میگم ! همش من و دعوا میکنه نباید باهاش عروسی می کردی ! خندهخندهخنده

تازگیا هم آقا کوچولو هوس کرده بره بابابزی شنگول و منگول و حبه انگور بشه . آخه این پسرک ما همچنان عاشق این قصس و هر شب یه عالمه کتاب می زارم جلوش انتخاب کنه براش بخونم همش همین یه دونه رو میخواد. یه شب که قصه رو براش تعریف کردم تموم شد گفت : مامان !  خوب بابابزی شنگول و منگول کجا بوده  که بره از جنگل براشون غذا بیاره که دیگه مامان بزیشون مجبور نشه بره که اون وقت گرگا بیان بچه هاش و بخورن ؟ من :هان ؟ متفکر آهان مامان جون بابابزیشون رفته بوده مسافرت ! دروغگو ایلیا : خوب چرا بچه هاش و با زنش و تنها گذاشته رفته مسافرت ؟ من : خوب مامانی کار داشته باید میرفته دیگه نمی دونسته که تو جنگل یه گرگ هست ! ایلیا : خوب من میخوام برم بابابزیشون بشم برم از جنگل براشون غذا بیارم که مامان بزی بمونه خونه مواظب بچه هاش باشه که گرگه نیاد خونشون بخورشون ! ماچماچماچ

یه بارم ایلیا موقع نقاشی کشیدن ، ایلیا : مامان چشام خیلی درد میکنه ، من : خوب مامان باید مواظب به چشات باشی چش ندوز به دفترت ، ایلیا با تعجب : مامانی چشام و به چی ندوزم ؟ خیال باطلمگه میشه چشم و دوزید؟ خنده

ایلیا زیاد نقاشی نمی کشه. بیشتر با بازی خودش و سرگرم میکنه . یه بار چند وقت پیش بهش تختش رو با ماژیک دادم گفتم یه دوچرخه بکش . اصلا فکر نمی کردم چیزی حتی شبیه به دوچرخه هم بتونه بکشه چون هیچ وقت باهاش نقاشی کار نکردم اما با کمال تعجب دیدم این نقاشی رو به من تحویل داد :

کلی ماچ مالیش کردم عسلم رو و کلی تشویقش کردم. فکر می کنم استعداد نقاشیش خوبه و خوشبختانه به مامانش نبرده . آخه مامانش اصلا نقاشی بلد نیست ! خجالت تو فکرشم بزارمش کلاس نقاشی دنبال یه کلاس خوب می گردم.

یه بار یه ظرف زیتون با ناهارش گذاشتم که بخوره . زیتون نمی خورد برای اینکه بخوره توی زیتونا یه دونه زیتون خیلی کوچولو بود برش داشتم به ایلیا نشون دادم گفتم وای نازی ! چقدر این ناز و کوچولوئه ایلیا دوست داره بره تو دل تو بخورش ناراحت نشه دیگه ! حالا از اون موقع به بعد ایلیا هر زیتون کوچولوتر از بقیه ای می بینه بر میداره چشاش و نازک میکنه زیتون و میگیره جلوی چشاش به من میگه وای مامانی نازی ببین چقدر کوچولوئه ، الان میخورمش خوشحال بشه ! زبان خندهجالب اینجاست برای دیدن هر چیز کوچولویه دیگه ای مثل سکه کوچولو یا شیرینی یا شکلات کوچولو هم همین و میگه . البته سکه رو نمی خوره ها ! چشمک

عسلی من عاشق قرصای ویتامین و آهن تامیه ! یه قرصاییه تقریبا شبیه پاستیل و خیلی هم برای بچه ها عالیه . شما هم اگه واسه بچه ها امتحان کنید ضرر نداره ها به نظرم از مینادکس و یه سری تقویتی هایی که تا حالا بهش می دادیم خیلی بهتره . اشتهاش هم بهتر از قبل شده ! مشکل یبوست هم همیشه ایلیا داشت که از اون موقع که این قرص و میخوره خیلی بهتره شده !

یه بارم با باباسیامک رفته بودن خرید سر راه ایلیا باباش و برده بود دم اسباب بازی فروشی ای که تو مسیر بود و یه ماشین خریده بود. بعد رفته بودن خریدشون و کرده بودن برگشتنی دم مغازه اسباب بازی فروشی ایلیا: بابا بیا بریم تو یه دونه شمشیرم برام بخر ، بابا سیامک : نه بابایی ! همین الان برات یه ماشین خریدم ، ایلیا : واقعا ً ؟ (بعد یه کم نچ نچ کرده بود) حواسم نبود! خنده

توی حموم با ایلیا حسابی مشکل داریم. البته خدا رو شکر راحت می برمش اما تو حموم کلی از دست من فرار میکنه که شامپو سرش نزنم. با اینکه شامپو ضد سوزش چشمه اما با این حال از شامپو زدن بدش میاد. هر کاری بگین میکنه تا شامپو رو یه جوری گم و گور کنه . مثلا به بهانه های مختلف در حموم و باز میکنه و شامپویی رو که پشتش قایم کرده میندازه بیرون یا تو حموم یه جا قایمش میکنه ، بعد جالبه تو تمام این مدت هم فکر میکنه من نمی بینمش و منم که زیرنظر دارمش به روم نمیارم. بعد که خیالش راحت میشه شامپو رو نیست و نابود کرده و به خیال خودش من نمی تونم سرش شامپو بزنم و حواسش پرت بازیش میشه شامپو رو بر می دارم و میمالم رو موهاش و آروم سرش و می شورم. بعد که میفهمه کلی قاطی میکنه اما باز دفعه بعد همین قضایا تکرار میشه. کلی هم براش توضیح دادم که مامان جان تو سرت پر میکروبه که فقط با شامپو باید اونا رو از بین ببریم و بکشیمشون . ایلیا هم هر بار اینطوری میگم  شروع میکنه گریه کردن که من میکروبام و دوست دارم. گناه دارن بزار زندگیشون و بکنن تو موهای من چرا می کشیشون ؟ خندهخندهخنده

استعداد فوق العاده شدید خوانندگی و نوازندگی هم که از اول توش بود همچنان هست و تازه روز به روز هم بیشتر میشه . باور نمی کنید که این بچه چقدر قشنگ با شنیدن یه بار هر ترانه ای رو حفظ میکنه و با همون ریتم و آهنگ از اول تا آخر میخونه و میرقصه. قرتی ای هم هست که نگو! غیرممکنه صدای آهنگی بیاد و ایلیا شروع نکنه رقصیدن. مگر اینکه با جمع خیلی رودرباسی داشته باشه ! اینقدرم بامزه میرقصه !

اینم از عکساش :

پسرک مو فشن اتوکشیده قرتی من !

اینجا رفته بودیم بوستان پونک خرید . چند روز قبل از عیده . بردیمش دبلیوسی اما برگشتنی اعتصاب کرد نشست همون بالای پله ها و اعلام کرد که من خسته شدم نمیام ! این در حالی بود که ما هنوز یه ربع هم نشده بود که وارد بوستان شده بودیم. بعدم که دست از اعتصاب برداشتن با باباسیامکشون رفتن مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده خوردن و من و مامانم و داداش و زن داداشم هم رفتیم دنبال خریدمون! تنبل خان اصلا اینطور جاها حاضر نیست دو قدم راه بره !

این عکس هم واسه روز سیزده به دره . کیف می کرد هی توپش و بندازیم لای دار و درخت بعد بره بالای درخت توپش و بیاره !

اینم ریحانه عزیز خاله که حسابی تو روز سیزده به در بازی کردن با هم!

اینجا هم باز همون روز سیزده به دره . این کارش تو این عکس مثلا اعتراض به آهنگی بود که داشت پخش میشد و ایلیا دوستش نداشت خندهخندهخنده بچم فکر کرده بود دستش و بزاره رو اونا صدای آهنگ قطع میشه !

یه چند تا عکس هم هست واسه چند ماه پیشه ، اون موقع ها که ایلیا موهاش کوتاه بود. فرصت نشده بود بزارمشون :

یکی از بازی های دونفره این دو تا وروجک همینه . بشینن تمام ماشیناشون رو با آبرنگ و ماژیک رنگ کنن !

این کفشه رو تازه واسش خریده بودم خیلی خوشش اومده بود با اینکه نو بود ورداشته بود همچین تمیزش می کرد ! نیشخند

اینجا هم باز واسه همون چند ماه پیشه . اینجا از خستگی بسکه شیطونی کرده بود همون طوری خوابش برده بود !

و در آخر اینم یه عکس هنری از مامان سمی ! عینکچشمک