بالاخره بعد از مدتها که خیلی دوست داشتم ایلیا رو بزارم مهدکودک و دنبال یه مهد خوب می گشتم هفته پیش نزدیک خونه یه مهد خوب پیدا کردم و ایلیا رو بطور نیمه وقت از ساعت ١ تا ۵ عصر ثبت نام کردم. برام عجیب بود که چرا زودتر این مهد و ندیده بودم شاید بخاطر اینکه اون خیابون زیاد تو مسیرم نبود وگرنه زودتر ایلیا رو ثبت نام می کردم. خوبیش اینه بیشتر مثل آموزشگاه میمونه و انواع و اقسام کلاسا رو داره. انگلیسی ‌، نقاشی ‌،کامپیوتر،‌ژیمناستیک ،‌شطرنج و یه ساعت هایی هم قرآن و حدیث و شعر و داستان باهاشون کار میکنن و بازی های دسته جمعی دارن ! تو همین یه هفته ایلیا چند تا شعر یاد گرفته. یکی دو باری که قبلا مهد و برای ایلیا امتحان کرده بودم غیر از یکی دو روز اول دیگه ایلیا نمی رفت و اگرم به زور می بردیمش با گریه می رفت. اما این بار خودش چند وقت بود می گفت مامان من میخوام برم مدرسه . حالا هم اصلا نمیگیم اینجا مهدکودکه که تو میری از اول گفتی اسمت و میخوایم بنویسیم مدرسه . شاید بخاطر همین باشه که شدیدا استقبال کرده و هر روز با اشتیاق میره . امیدوارم ادامه پیدا کنه این اشتیاقش چون تو همین یه هفته کلی تاثیرش رو دیدم. کلی پسرکم مستقل تر شده . هر جا هم میشینه میگه من میرم مدرسه . اگه از دهنمون در بره بگیم ایلیا میره مهد اعتراض میکنه که مهد واسه نی نی یاس من میرم مدرسه ! بغل

براش سرویس هم گرفتم که یه خانوم جوونه گفتم دیگه زحمت بردنش به عهده مامانم نباشه . من صبح ها می زارمش خونه مامان ساعت ١١ بیدار میشه مامان صبحونه یا ناهار کامل بهش میده و خوب سیرش میکنه و آمادش میکنه تا خانومه بیاد دنبالش . برای برگشتش اول تصمیم داشتم خودم هر روز سرراه برگشتن برم دنبالش  چون همیشه دیدم بچه ها بیشتر دوست دارن ماماناشون برن دنبالشون اما بعد پشیمون شدم. چون یکی دو روز اول که خودم می گرفتمش یه ساعت من و تو حیاط مهد نگه میداشت و می خواست بازی کنه و تا برسیم خونه کلی وقتمون گرفته می شد. بعدم تو اون آفتاب تا برگردیم خونه اذیت می شد بچه !

من فکر نمی کردم با راننده تنها بره و فکر می کردم باید یکی دو روزی مامان همراهیش کنه اما همون روز اولی که خانومه رفت دنبالش مامان از ایلیا سوال کرده بود که دوست داری منم باهات بیام یا بزرگ شدی خودت با سرویست تنها میری ؟ بعد گفته بود مامانی مثل مامان سمیم که سرویس میاد دنبالش سرویس میخواد بیاد دنبالم؟ بعدم گفته بود که من دوست دارم خودم تنها برم و خوشبختانه خودش سوار ماشین شده بود و رفته بود. البته خانومه خودش هر روز ایلیا رو تحویل مدیر مهد میده و بعدازظهرها هم ساعت ۵ تحویل مامانم میده . خانومه می گفت روز اول اینقدر تو ماشین هیجان داشته که کسی باهاش نیست و یه بچه دیگه هم تو ماشین بوده شروع کرده باهاش صحبت کردن و بهش گفته : مامانم برام سرویس گرفته تنها برم مهد . تو هم مامانت برات سرویس گرفته ؟ نی نی نیستی ؟ بعدم با هم سرویسیش دوست شده! ماچ

این نشون میده پسرکم چقدر دوست داره که مستقل عمل کنه و چقدر بزرگ شده !

روز اول که ثبت نامش کردم یکی دو ساعتی موندم و از بیرون کلاس که انگلیسی داشتن رفتاراش و نگاه کردم. کلی کیف کردم . چونکه خوب بلد بود از حق خودش دفاع کنه مثلا وقتی معلم بهشون مدادرنگی داد و داشت کت رو بهشون آموزش می داد و خواست که کت ها رو رنگ کنن ،‌به بچه ها مدادرنگی هاشون رو از کمداشون در آورد و داد و به ایلیا نداد چون ایلیا هنوز مدادرنگی اونجا نداشت. سریع رفت پیش خانوم معلمشون و خیلی بامزه بهش گفت : خانوم معلم ! به من مدادرنگی ندادید. میشه به منم بدید منم میخوام رنگ کنم. بعدم خانوم معلم بهش یه بسته مدادرنگی داد و بهشون گفت هر کی گربش رو رنگ کرد سریع بیاره به من نشون بده . ایلیا اولین روزی بود که اونجا بود خیلی خوشم اومد که زود گربش رو رنگ  کرد و رفت جلوی میز خانوم معلمش و بهش نشون داد.

سر خوراکی هم خیلی بامزه بود. بعد از کلاس انگلیسی میخواستن خوراکی هاشون رو بخورن. ایلیا یه بسته چیپس با اینکه مخالفت کرده بودم سرراه خرید و یه شیر.  بهش هم گفته بودم چیپسش بمونه تو کیفش رفتیم خونه بخوره . اما اونجا بر خلاف قولی که بهم داده بود چیپسش و درآ‌ورد تا بخوره . وقتی مربی بهش گفت که چیپس نباید بیاره چون بچه های دیگه هم نمیارن و اگه بخواد چیپس بخوره باید از چیپسش به همه بچه ها بده . ایلیا هم قبول کرد که از چیپسش به همه تعارف کنه اما اون و تو کیفش نزاره . بعدم راه افتاد تو کلاس و از چیپسش به همه تعارف کرد. هر کی هم دو بار میخواست برداره اجازه نمی داد می گفت به تو یه بار دادم. هر کاری هم کردیم زیربار نرفت که چیپسش و بزاره تو کیفش بعدن بخوره اما قول داد دیگه از این به بعد چیپس با خودش نبره !لبخند

حالا یه مطلب جالب از اون روز براتون بگم کلی بخندید. همون روز اولم که رفتم دنبالش با کمال تعجب دیدم همه مربی ها من و مامان نیما صدا میزنن . یکی دو باری جواب ندادم فک کردم اشتباه دارن من و نگاه میکنن ولی بعد دیدم دوباره صدام کردن و وقتی گفتم من مامان نیما نیستم مامان ایلیا هستم کلی خندیدن. گفتن پسر شما خودش و نیما کوچولو معرفی کرده . گفته اسمم نیما کوچولویه ! خندهخندهخنده

آخه ایلیا چند وقتیه که گیر داده اسمش نیما کوچولو باشه و خودش رو به این اسم همه جا معرفی میکنه . اونم از کجا نشات می گیره ؟ از عشق شدیدش به پسرعمه ١٣ سالش که اسمش نیماست. نیما رو خیلی دوست داره ! خلاصه اون روز اینقدر خندیدم از دستش که خدا میدونه . فرداش هم مربیش می گفت همچنان اصرار داشته که اسمش نیماست. کلی تو خونه باهاش صحبت کردم که مامانی تو اسمت ایلیاست باید خودت و ایلیا معرفی کنی اما همچنان تو مهد میگه من نیما هستم. به خانومی هم که میره دنبالش همین و گفته بوده . گفته من اسمم نیما کوچولوئه !بغلماچ

اینم ایلیا و نیما :

موقع خونه اومدن هم میخواست با همون دمپایی قرمز مردعنکبوتی بیاد خونه و اصلا حاضر نبود دمپایش رو دربیاره و کفشش و پاش کنه . خلاصه دو ساعت براش توضیح دادم که عزیزم این دمپایی واسه مهده باید اینجابمونه تو هر روز میری تو پات کنی تا بالاخره راضی شده درش بیاره به شرط اینکه یه دونه عین همون برای خونش بخرم. حالا ما هم از اون روز همه جا رو گشتیم عین اون براش پیدا کنیم اما هنوز که موفق نشدیم!

روز دومی از مهد گرفتمش یه لیست بهم دادن که برم براش خرید کنم. با هم رفتیم فروشگاه و اینایی که خواسته بودن خریدیم. اینقدر ذوق و شوق داشت که خدا میدونه . بعدم طبق خواسته مربیشون رفتیم خونه و اسمش رو نوشتیم رو وسایلش و بعدم گذاشتیم تو کیفش . کیفش رو از بغلش  جدا نمی کرد. شبش می خواستیم یه سر بریم خونه مامانم کیفش رو هم برداشت و اونجا ریخت وسایلش رو بیرون تا همه ببینن. تا دو سه روز کارش همین بود. اینم یه سری از وسایلش . همش هم سلیقه خودشه !

برای روز دوم خودش از شبش لباساش رو هم انتخاب کرده بود. حالا چی ؟ شلوار جین بلندش رو . هر چی هم بهش گفتم الان تابستونه همه شلوارک پاشون میکنن گوش نکرد و گفت من میخوام با شلوار بلندم برم. بلوزش رو هم خودش انتخاب کرد و این پیراهنی هم که تنشه خیلی دوست داره و ولش کنی همش میخواد همین و تنش کنه . کلا لباسایی رو که رو سرشونش پاگن داشته باشه و دکمه داشته باشه خیلی دوست داره،‌ اون پیراهن آبی چارخونه ای هم که قبلا داشت و خیلی دوستش داشت و بهش کوچیک شده بود گم و گورش کردم رو هم بخاطر همین پاگن و دکمه رو سرشونش دوست داشت. حالا چراش و نمی دونم! این پیراهنش رو یه وقتا به بهانه اینکه کثیفه و تو لباسشوییه و خیسه نمی زارم تنش کنه . خوب نمیشه که همیشه همین یه لباس تنش باشه ! این عکسا هم واسه روز دومه که با لباسای انتخابی خودش رفتش مهد:

یه عکس از روز اولی که بیرون کلاس نشسته بودم ازش گرفته بودم مطمئنم که از دوربین حذفش نکردم اما تعجب می کنم چرا تو عکسا نیست. به طر عجیبی اون یه دونه عکسی که منم خیلی دوستش داشتم ناپدید شده !

همون روز دوم که برگشتنی از مهد رفتیم با هم وسایل مهدش رو بخریم از جلو یه مغازه کیف و کفش فروشی رد شدیم. به زور دست من و گرفت برد تو دو تا کیف دخترونه که رو دیوار بود و بهم نشون داد و حسابی هم هیجان زده شده بود داد می زد می گفت : مامان این کیفا رو ببین ! چقدر قشنگن ! اینا برای زن من خوبه ها ! بخرش برای زن من بخرش برای زن من ! هی هم تکرار می کرد که این کیفا برای زن من خوبه  خندهخندهخندهوای اگه بدونین فروشنده و مشتری هایی که تو مغازه بودن چطوری از خنده غش کرده بودن ! آخه یه پسر ۴ سال و ٣ ماهه و این حرفا ؟ اینقدر جدی زن من زن من میکرد یکی نمی دونست می گفت برای این بچه تو همین سن کم زن گرفتن تعجب منم همون لحظه که همه داشتن می خندیدن از دست این وروجک سریع دوربین ودر آوردم و تندتند ازش عکس انداختم.  اینم عکسش :

سلیقه پسر ما رو ببینید برای زنش ! بیشتر هم از این طلاییه خوشش اومده بود. خلاصه که پسرک ما حسابی زن دوست و خوش سلیقس ! ماچ حالا هر کی میخواد زنش بشه دستش بالا ! چشمک

روز سوم که از مهد اومد اولین چیزی که موقع تعریف از مهد بهم گفت این بود که : مامان امروز چند تا از دوستام باهام قهر کردن. من : چرا ؟ ایلیا : نمی دونم فک کنم من اذتشون کردم ! خندهبغل خوب مطمئن نبوده بچم فقط احتمال میداده ! ماچ

 روز چهارم هم که سه شنبه بود من که رسیدم اونم تازه رسیده بود. تا من و دید شروع کرد تعریف کردن اینطوری : مامان امروز خانوم معلمم تنبیهم کرد! من : چرا پسرم ؟ ایلیا : آخه من با دوستام (بعد انگشتاش و آورد بالا و شروع کرد شمردن دوستاش که با هم تنبیه شده بودن) یک ،‌دو ،‌سه تا بودیم،‌ بچه ها رو اذت (اذیت) کردیم همش هم از رو صندلی هامون بلند می شدیم،‌ بخاطر همین خانوم معلم از کلاس بیرونمون کرد گفت تا ١٠ تا بیرون کلاس وایسید بعد بیاید تو کلاس . من و دوستامم رفتیم بیرون کلاس یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت نه ده (انگشتاش رو هم نشون میداد موقع شمردن) تا شمردیم بعد خانوم معلم اجازه داد بریم تو کلاس بشینیم خندهخندهخنده کلی از دستش با مامانم اینا خندیدیم. بعدم بهش گفتیم که کارت بد بوده و معلمت حق داشته تنبیهت کنه نباید از صندلیت پا شی همه جا قانون داره باید قانونش رو رعایت کنی نباید کسی و اذیت کنی و .... اما کو گوش شنوا؟ ماشالله شیطونه دوستاشم اینطور که معلومه از خودش شیطون تر نظم کلاس و گویا به هم زدن. خیلی هم خوشم اومد معلمش بخاطر اینکه مدام از رو صندلیش پا می شده تنبیهشون کرده بود. اینطوری میفهمه که هر جایی قانون داره و باید قانونش رو رعایت کنه !

شب که باباش اومد خونه ایلیا خواب بود. بهش گفتم بابا سیامک چشت روشن ! بچت و روز سومی از کلاس بیرون کردن ! نگران باباش هم کلی ذوق کرد و کلی ایلیا رو تو خواب ماچ مالی کرد و قربون صدقش رفت ! تعجبنیشخند خوب آخه پدر و مادر همیشه خاله سوسوکه ان و قربون دست و پای بلوری بچشون میرن ! می دونین که ! چشمک

یه چیزی در مورد ایلیا جالبه اونم اینکه همش دوست داره ادای بزرگترها رو در بیاره . دوست داره مدل  لباساش شلواراش کفشاش مدل کفش و لباس داییش یا باباش باشه . کلا خیلی از این دو تا تقلید میکنه  . یکی بابا سیامکش و یکی هم دایی محسنش مخصوصا دایی محسنش ! چند وقت بود به کتونی پای دایش که بند داره توجه می کرد و هر روز می گفت کتونی بند دار قرمز میخوام. سه شنبه بعدازظهر با باباش رفتیم و یه کتونی بنددار قرمز براش خریدیم. وقتی دیدش کلی ذوق کرد و دیگه تا شب از پاش در نیاورد. شبم موقع خواب کتونی رو خوابوند کنارش . صبح هم به محض اینکه با اون چشای بسته و خواب گذاشتمش خونه مامانم چشاش و باز کرد گفت مامان کفشم کو ؟ که گفتم براش گذاشتم کنارش تا خواست بره مدرسه پاش کنه که دیگه خیالش راحت شد تخت گرفت خوابید! این چند روزم به هر کی میرسه اول کفشش و نشون میده یکی ندونه میگه حتما مامان بابای این بچه تا حالا براش کفش نخریدن این بچه اینقدر واسه یه کفش ذوق میکنه تعجب  دیگه نمی دونن که چون این بار کفشش شبیه کفش داییشه بچه اینقدر ذوق میکنه ! خنده

دیگه اینکه اینم یه نموره از قهر پسرک ما وقتی با من و باباش قهر کرده بود. بغض کرده بود و لباشم آویزون بود :

اینم بچه های همسایه های ساختمون که بعدازظهر به بعدازظهر جمع میشن تو حیاط با هم بازی میکنن. ایلیا که اینقدر دخترا رو اذیت میکنه دخترا دم به دقیقه درمون و میزنن که خاله ایلیا اینطوری کرد ایلیا اونطوری کرد.

عکس زیر هم واسه قبل از مو کوتاه کردنشه . موهاش خیلی بلند شده بود خیلی هم بهش میومد اما دیدم هوا گرمه و سرش عرق میکنه بردمش آرایشگاه یه کم براش کوتاه و مرتبش کرد. اینجا هم داره میگه ازم عکس ننداز!

 

 .

از دوشنبه ٢۴ خرداد هم یه نی نی کوچولو به جمع خانواده اضافه شده و یه پسرعمه به پسرعمه های ایلیا اضافه شد ! این نی نی کوچولو تا وقتی که تو شیکم عمه بهار بود چون هنوز اسمی براش انتخاب نشده بود برای خنده و شوخی اسمش شده بود گل مراد! از خود راضی خوب بالاخره باید با یه اسمی صداش می کردن دیگه چشمک حالا که به سلامتی به دنیا اومده مامان و باباش بالاخره اسمش رو انتخاب کردن و گذاشتن آراد ! از دوشنبه به ایلیا گفتیم اسم نی نی عمه بهار آراده و به دنیا اومده همش می گفت من و ببرید ببینمش تا دیروز که دیگه بردیمش . عکس العملاش خیلی جالب بود در مقابل نوزاد. تا حالا نوزاد ندیده بود بچم همچین هیجانی شده بود ! محکم بوسش می کرد هی انگشت می کرد تو لپ بچه به زور می بردیمش اون ور و براش توضیح می دادم که آراد نی نیه نباید بهش دست بزنی کوچولوئه ..... اما باز دوباره یه لحظه ازش غافل می شدی می خواست بچه رو از محبت خفه کنه ! خیلی هم جالب هر کاری می کردیم بهش بگه آراد باز دوباره صداش می کرد گل مراد خندهخندهخنده دیشب کلی مهمون بود و همه نشسته بودن و آراد خان دست به دست می چرخید که ایلیا خان گریه زاری که الا و بلا من میخوام بغلش کنم. کلی باهاش حرف زدم که راضی بشه از خیر بغل کردنش بگذره و گذشت اما همچین با حسرت به نی نی ای که تو دستا می چرخید نگاه می کرد و هی پشت هم تکرار می کرد که مامان سمی تو رو خدا یه دونه از این نی نی ها اندازه آراد ،‌ همین شکلی برای من بیار .... مامان تو رو خدا همین قدری باشه ها میخوام بغلش کنم ! خندهخندهخنده

حالا چند تا عکس هم از آراد بزارم چون دوستای عمه بهار اینجا رو می بینن و دوست دارن آراد خان رو هم ببینن!

اینم عکسای آراد خان سه روزه ما :

آراد خان حسابی تنبل تشریف دارن و همش خوابن. اینجا یه لحظه بیدار شد که دوربین ها به طرفش حمله کرد :

 

اینجا هم ایلیا که کنار تخت آراد وایساده و داره نازش میکنه . البته دور و اطرافش یه عالمه آدم وایساده بودن مواظب بودن احساسات ایلیا یه دفعه فوران نکنه حمله کنه به بچه ! خنده

من که با دیدنش همش روزای بدنیا اومدن ایلیا برام زنده میشه. هی ی ی ی یادش به خیر چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که ایلیا به دنیا اومد و عکساش رو گذاشته بودم اینجا .

این دو سه روزه حسابی نوزاد بازی کردم اینقدر کیف داد منم که عاشق نوزاد! هرچند که این آراد عسلی ما خیلی خوابالویه و مامانش برای شیر دادن بهش به زور بیدارش میکنه و تازه هر کاریش هم میکنه آقا بیدار نمیشه ! 

خلاصه که :

عمه بهار قدم آراد گل و دوست داشتنی مبارک ! ایشالله که زیر سایه پرمهر شما و پدر مهربونش بزرگ بشه و تبدیل به یه مرد بزرگ و موفق بشه !