اینجانب مامان ایلیا با یه عالمه شرمندگی بعد از ٢ ماه و نیم بالاخره دارم وبلاگ ایلیا رو آپ می کنم خجالت راستش یکی از دلایلش اینه که متاسفانه اینترنت اداره به شدت کند شده و تو اداره اصلا نمیشه هیچ عکسی آپلود کرد و حتی صفحه ارسال مطلب هم به سختی باز میشه تو خونه هم که اصلا فرصت نمیشه !

الان پنج شنبه ٩ دی ماه هستش و الان هم ساعت ١٠ شبه ! بعد از مدتها بلاخره امشب فرصت پیش اومده و خونه هستم و سرعت بالاست و بعد از مدتها دارم به راحتی عکس از ایلیا آپلود می کنم و وبلاگش رو آپ می کنم!

ایلیای عزیزم هم بهش فرنی دادم بخاطر سرماخوردگیش داروهاش رو هم خورده و الان هم لم داده داره کارتن مرد عنکبوتی رو می بینه . دو دقه یه بار هم میگه مامان یه دستمال دیگه بده . شدید آب ریزش بینی داره و من عجیبه برام که با اینکه چندروزه داره دارو میخوره و حتی امروز قرص آنتی هیستامین هم خورده چرا هنوز آب ریزش بینیش قطع نشده . بچم کلافه شده اینقدر مماخش و پاک کرده. طفلک نوک بینیش عین لبو سرخ شده !

پسرکم یه چند روزی مهدکودک نرفت. دلش هم حسابی برای مهدش تنگ شده . دیروز می گفت مامان من دیگه حتما فردا میخوام برم مدرسه ! گفتم مامان جان فردا پنج شنبس مهدت تعطیله همین و که گفتم نشست به گریه کردن که من میخوام برم مدرسه . حالا خدا کنه که تاشنبه خوب بشه که بتونه بره !

چند وقت پیشا که بخاطر آلودگی هوا مدرسه ها و مهدها تعطیل بود بهش می گفتیم تعطیله نباید بری ناراحت می شد. آخرش یه روزش رو عصبانی شد و گفت اصلا این چه مهدیه که همش تعطیله من دیگه این مهد نمیرم اسم من و بنویس یه مهد دیگه !

 سر دکتر بردنش هم این بار کلی هم حرص خوردیم هم خندیدیم بسکه اذیتمون کرد نمیومد. آخه حدود دو ماه پیش یه بار سرما خورده بود بردیمش دکترش و براش آمپول نوشت و آقای حمیدیان منشی دکتر براش آمپول زد. از اون به بعد بدجوری از دکتر رفتن ترسیده بود. حتی یکی دو بار هم بعدش مریض شد اما هر کاریش کردیم نتونستیم ببریمش دکتر و خودمون شربت سرماخوردگی و آنتی بیوتیک گرفتیم دادیم خورد و خوب شد. اما این بار سرماخوردگیش خیلی شدید بود. من و بابا سیامک نشستیم یه ساعت باهاش حرف زدیم که آدم وقتی مریض میشه باید حتما برده دکتر وگرنه مریضیش بدتر میشه و بهش هم قول دادیم که به دکترش بگیم براش آمپول ننویسه قبول کرد و رفتیم خونه مامان اینا دفترچش اونجا بود برداریم بریم دکتر رفت زیر میز مامان اینا قایم شد و گریه می کرد و کولی بازی در میاورد که من دکتر نمیام. آخرش باباش بهش گفت باشه پس من و مامان میخوایم بریم بیرون اگه دوست داری تو هم بیا. اونم گفت اگه بیام من و دکتر نمی برید ؟  باباش گفت نه نمی بریمت . گفت : اگه دروغ بگی خدا میبرتت جهنم ها خدا دروغگو ها رو دوست نداره ! بابا سیامکم گفت : باشه نمی برمت . آخه خیلی حالش بد بود و تب داشت و باید بالاخره یه جوری می بردیمش دکتر . خلاصه به بهانه پاساژ سر خیابون از خونه بیرون اومدیم. موقع رفتن تو راه دوباره کلی باهاش صبحت کردیم و وقتی اسباب بازی خواست :

باباسیامک : به شرطی برات می خرم که بریم دکتر برات دارو  بگیریم بعد میایم برات هر چی خواستی می خرم.

ایلیا : نه اول بخر بعد منم میام دکتر

باباسیامک : اگه نیای چی ؟ قول میدی اگه بخرم بیای بریم دکتر

ایلیا : تو بخررررر من شاید بیام

باباسیامک: نه دیگه نشد . شاید نه اگه قول نمیدی بیای پس نمی خرم !

ایلیا : خوب باشه بریم برام بخرش میام دکتر

خلاصه باباسیامک و ایلیا رفتن تو مغازه و ایلیا اسباب بازی ای رو که دوست داشت خرید و زود اومد بیرون و دیدیم با سرعت  خیلی زیاد شروع کرد به دویدن به سمت خونه من و باباسیامکم دنبالش  چون بخاطر اینکه نیاد دکتر داشت از دستمون در میرفت.

 فسقلی از الان داره به ما کلک میزنه ! باباسیامک رسید بهش و بغلش کرد اونم جیغ و داد و گریه طوری که همه داشتن نگامون میکردن که یعنی چیکار دارید با بچتون میکنید که اینطوری گریه میکنه . یعنی ببینید چطوری گریه می کردها ! آخرسر یه خانومه با دلسوزی گفت چیکارش دارید بچه رو؟ گفتم مریضه تب داره اما برای اینکه دکتر نیاد داره این کارا رو میکنه خانومه غش کرد از خنده . بعدم باباش بغلش کرد و دوتایی دویدیم سمت مطب دکتر که همون نزدیک پاساژ بود. اما ایلیا خان دم در مطب لوله گاز کنار مطب و سفت گرفته بود و نمی رفت تو . ماشالله زورش هم زیاده هر کاریش می کردیم از لوله گازه جداش کنیم جدا نمی شد. با تمام توان خودش و چسبونده بود به لوله گازه ! حالا دوتامون هم داشتیم می مردیم از خنده از دست کارای ایلیا هم خجالت می کشیدیم جلو مردم هم حرص می خوردیم.

هر کی هم رد می شد غش می کرد از خنده . بغل مطب هم یه دفتر معاملات ملکی بود که یه عالمه آدم توش بودن همشون فقط داشتن می خندیدن. خلاصه به هزار زحمت از لوله گاز جداش کردیم و در حالیکه های و هوی گریه می کرد بردیمش تو مطب . یه لحظه  تا دفترچش رو در بیارم از کیفم گذاشتیمش زمین گفتیم دیگه تا اینجا آوردیمش تسلیم شده دیدیم وروجک دوباره داره فرار میکنه به سمت پله ها ! یکی نمی دونست می گفت اینا با بچشون میخوان چیکار کنن به خدا ! دوباره بغلش کردم و رفتیم پیش دکتر خوشبختانه خلوت بود و کسی پیش دکتر نبود. موقع معاینه هم همینطوری که داشت با صدای بلند و سوزناک گریه می کرد برگشت به باباش گفت . تو دروغگویی ! تو رو خدا دوست نداره ! خدا میبرتت جهنم که به من دروغ گفتی من و آوردی دکتر ! دکترم که دکتر خودشه و از اون موقعی که ایلیا به دنیا اومده همیشه پیش همین بردیمش فقط می خندید. بهش گفت تو که بامن دوستی چرا این بار این کارا رو می کنی ؟ ایلیا هم بهش گفت من اقا حدیمیان رو دوست ندارم . دکترم کلی باهاش حرف زد گفت نمیشه که آدم مریض بمونه من باید بهت  دارو بدم بخوری خوب بشی ایلیا هم دوباره برگشت به دکتر گفت : من آقا حدیمیان (آقای حمیدیان و می گفت آقا حدیمیان) باشه نمیام اینجا ! من آقا حدیمیان و دوست ندارم راش ندید تو ! دکترم بهش گفت : نه دیگه آقا حمیدیان و ما بیرون کردیم که دیگه به تو آمپول نزنه . دیگه آقا حمیدیان نداریم. دیگه دکتر که اینطوری گفت ایلیا ساکت شد و دیگه خیالش راحت شد آقای حدیمیانی که بهش اون دفعه آمپول زده نیست و دیگه هر چی دکتر گفت به حرفش گوش کرد. یعنی اینقدر گریه کرده بود چشاش قرمز شده بود و پف کرده بود واسه یه دکتر رفتن . قبلا اینطوری نبود به راحتی میومد پیش دکتر اما از آخرین باری که امپول داد دکتر بهش اینطوری شد بود.

 .

این پسرک چهار سال و ١٠ ماه و ١٣ روزه ما چیزی به تولد ۵ سالگیش نمونده . تا یک ماه و ١٧ روز دیگه تولد ۵ سالگیش رو  جشن می گیریم و پسرکمون ۵ سال رو تموم میکنه . باورم نمیشه پسرکم داره ۵ ساله میشه ! یادتون هست روزی رو که اینجا خبر به دنیا  اومدنش رو نوشتم و عکساش رو گذاشتم ؟ باورم نمیشه که اینقدر زود ۵ سال از اون روز گذشته !

.

 

این عسلک ما شدیدا به تیپ و لباسش حساسه . هر جا میخوایم بریم میره سر کمدش و از من خواهش میکنه خودش لباساش رو انتخاب کنه .

از علاقش به کت و شلوار و کراوات که تو پست قبل گفته بودم ! بعد از مدتی اون تی شرت شلوارک کراوات دار و دیگه قبول نداشت و کت و شلوار می خواست . بالاخره مامانم براش یه دست کت و شلوار خیلی خوشگل با یه پیراهن دوخت و یه کراوات و کمربند چرم هم براش خرید. از اون روز به بعد بیشتر وقتها میخواد کت و شلوارش رو بپوشه و کراوات بزنه و کمربند چرم ببنده و کفش مخصوص کت و شلوارش رو هم پاش کنه . حالا جایی که میخوایم بریم هر جا میخوادباشه . یه روز نشستم کلی باهاش صحبت کردم و راضیش کردم که فقط عروسی ها و تو جشنای مهدشون میتونه کت و شلوار بپوشه . اما کو گوش شنوا! هر روز سر ظهر نزدیک رفتنش که می شد مامانم زنگ می زد که ایلیا دوباره بازی درآروده میگه من میخوام با کت و شلوارم برم مهد جشن داریم. می دونستیم داره الکی میگه که کت شلوار بپوشه هر روز که مهد جشن نداره که . خلاصه یه مدت بیشتر روزا با کت شلوار میرفت مهد . یه روز زنگ زدم مهد و به مربیش گفتم بهش بگه کت شلوار دیگه نپوشه و فقط روزای جشن  بپوشه . مربیش مرده بود از خنده می گفت هر کاریش هم می کنیم کتش رو هم از تنش در نمیاره و با کت و کراواتش میشینه . خلاصه از اون روز که مربیش اینطوری گفته دیگه نمیگه با کت شلوار برم مگر اینکه واقعا جشن داشته باشن مربیش بهش گفته باشه !

 

چند شب پیش هم بعله برون برادرم بود. موقع آماده کردنش باز بساط داشتیم. قهر کرده بود رفته بود یه گوشه که من یا باید کت و شلوار بپوشم یا نمیام. انگار این آقا کوچولو داماده ! هر چی بهش گفتم مامان جان چند روز دیگه عقد داییه اون روز کت و شلوار باید بپوشی نه امروز گوش نکرد که نکرد. گفت عروسی داییه مگه خودت نگفتی عروسی ها میشه کت و شلوار بپوشم حالا منم میخوام بپوشم. دیر شده بود وقت سر و کله زدن باهاش رو نداشتم و مجبور شدم کت و شلوارش رو تنش کنم و کراواتش رو هم بزنم. تو راهم تا برسیم خونه عروس خانوم هی به ریحانه می گفت من کت شلوار پوشیدم اما تو لباس عروسی تنت نکردی و این ریحانه طفلکی رو حرص می داد و جزش و در میاورد!

 

تو راه یه جا نزدیک خونه عروس جلوی یه فروشگاه لباس بچه فروشی برادرم نگه داشت تا بابابزرگم اینا که تو یه ماشین دیگه بودن برسن به ما تا با هم برسیم خونه عروس خانوم . دیدم تو ویترینش لباسای خوشگلی داره با ایلیا و خواهرم و ریحانه پیاده شدیم تا اونا برسن یه خریدی برای بچه ها بکنیم چون لباساش خوشگل بود. هر کاریش می کردم لباسی رو که براش انتخاب کرده بودم پرو کنه نمی کرد فکر می کرد میخوام کت شلوارش و در بیارم لباسی که دارم براش می خرم و تنش کنم. فروشندهه یه خانوم بود کلی  خندش گرفته بود از دست ایلیا می گفت من مطمئنم شما رو بیشتر از داماد می پسندن آقا داماد کوچولو با این کراوات و کت و شلوارت! تو خونه عروس هم با اون تیریپش رفته بود نشسته بود بغل بابای من هر چی هم بهش می گفتم کتت رو در بیار گرمت نشه در نمیاورد می ترسید تیپش به هم بخوره !

خلاصه بساطی داریم ما با این آقا کوچولومون و وسواسش به تیپ و لباسش ! اون روز به باباش می گفتم این بچه از الان اینقدر به فکر تیپشه وای به حال روزی که بزرگ بشه . فسقلی یه ادکلن مخصوص خودش هم داره هر بار از در میخواد بره بیرون میگیرش بیخ گلوش و پیس پیس پیس خودش و خفه میکنه بسکه به خودش عطر میزنه . خلاصه قرتی ایه برای خودش قرتی هاااااا !

 

حالا که سرعت خوبه و میشه راحت عکس آپلود کرد بفرمایید اینم یه عالمه عکس به تلافی این دو ماهی که نیومدیم از این آقا کوچولوی ما :

اینجا داشتیم می رفتیم تولد ٧٨ سالگی پدربزرگش (بابای باباش)

 

 

 

 

اینجا آقا کوچولوی ما با نیما پسرعمش قهر کرده !

 

 

بعدش آشتی کرد و شروع کرد شیطونی کردن با عصای پدربزرگش !

 

 

 

 

 

 

بعدم خسته شد و از زور خستگی افتاد زمین !

 

 

 

هر جا هم میخوایم بریم اول عینک دودیش و بر میداره این خوش تیپ خان ما !

 

 

 

 

اینجا هم ایلیا لطف کرده و با خودکار روی مبل هنرنمایی کرده و دوچرخه کشیده !