به به چه برفی ! بالاخره چشممون به جمال یه برف درست و حسابی که بشه باهاش آدم برفی ساخت روشن شد و ما شرمنده این پسرکمون نشدیم. دیگه داشتیم امسال از اومدن برف ناامید می شدیم. مردیم اینقدر ایلیا هر شب سراغ برف و ازمون گرفت و بهش گفتیم ایشالله چند روز دیگه میاد.

دیشب ساعت ٧ حدودا از خونه مامان در اومدیم که بریم خونه خودمون. داشت برف میومد اما ریزریز هنوز هیچی نشسته بود زمین. ایلیا کلی ذوق کرد گفت بمونیم تو کوچه بازی کنیم گفتم تازه داره میاد با کدوم برف میخوای بازی کنی؟ بزار بیاد بشینه زمین بعد فردا بازی میکنی . بچم میونه خوبی هم با خدا داره زودی آسمون و نگاه کرد و با همون زبون کوچولوش گفت خداااا (خداش و همینطوری میکشه) فردا یه عالمه برف زمین باشه من باهاش بازی کنم خوب؟ خلاصه رفتیم خونه و مشغول بازیش شد تا ساعت ١٢ که یه لحظه پنجره رو باز کردم دیدم اوه ه ه ه کلی برف زمین نشسته اونم چه برفی ! همچنانم در حال اومدنه هنوز . ایلیا رو صدا کردم گفتم مامانی میخوام یه چیزی بهت نشون بدم اما به شرط اینکه قول بدی گیر ندی من و ببر بیرونا . گفت باشه مامان ! بردمش دم پنجره و برف و بهش نشون دادم اینقدر ذوق کرد و بالا پایین پرید که نگو ! بعدم انگار نه انگار که چه قولی داده گیر داد که مامان تو رو خدا لباس بپوشیم بریم حیاط مامانی اینا برف بازی ! گفتم مامانی قولت یادت رفت ؟ الان خیلی دیره اگه این موقع بریم بیرون هیچکس تو خیابونا نیست دزد میبرمون یه وخ . سریع تفنگش و برداشت آورد گفت نه نمی تونه با این می کشمش ! الهی فدات شم مامانی قشنگم که عاشق این شجاعتتم !

خلاصه کوتاه اومد و یه کم با حسرت برفا رو از پشت پنجره نگاه کرد بعد من و باباش بهش قول دادیم که حتما امروز ببریمش برف بازی . اونم دوباره سرش و برد بالا و به آسمون نگاه کرد گفت خدااااا  این برفا تا فردا بمونه من میخوام آدم برفی درست کنم خوب ؟  الهی مامان قربون اون دعا کردنت بشه که عاشقتم مامانی !

ساعت نزدیکای ١ بود من و ایلیا خوابیده بودیم. بابا سیامک یه نیم ساعتی رفت بیرون و برگشت. بعد که برگشت انگار جو گرفته بودش از دیدن اون همه برف می گفت ایلیا رو هم بیدار کن بیاید بریم حیاط مامانت اینا ایلیا یه کم برف بازی کنه . یه ذره نگاش کردم گفتم حالت خوبه ؟ نه خدایی خوبی ؟ بچه خواب و بیدار کنم بگم بیا بریم برف بازی ؟ اونم انگار فهمید پیشنهادش خیلی واقعا پیشنهاد بود گفت آخه می ترسم تا فردا برفا آب بشه ایلیا نتونه بازی کنه ! با این حال ول کن که نبود که . هی در گوش ایلیا که خواب بود می گفت بابایی پاشو بریم برف بازی که من آخرش دستش و گرفتم فرستادمش اون ور بچه رو بیدار نکنه یه وخ ! دیگه چه کنیم دیگه اینقدر چند ساله برف درست و حسابی نداشتیم برف ندیده شدیم والا! مخصوصا باباسیامک !

امروز هم که تعطیل شد. الان زنگ زدم خونه مامان ببینم ایلیا رو باباش آورده که گفت بله پدر و پسر تو حیاط مشغول برف بازی و آدم برفی درست کردن هستن. داشتم با مامان صحبت می کردم صدای ایلیا رو شنیدم که داد و هوار راه انداخته بود که مامانی زود باش هویج بده برای آدم برفیم ،‌دکمه هم میخوام ! ای کاش اداره ها هم تعطیل بود منم الان پیششون بودم ! البته اشکال نداره بعدازظهرم که برم یه بار دیگه میریم برف بازی !

وروجک وقتی که قهر میکنه فقط باید از زیر میزناهارخوری پیداش کنی! بعد تازه خیلی هم شیک قهر میکنه . تشکای صندلی ها رو بر میداره و تا میکنه عین بالش میزاره زیر سرش بعد پاش رو هم میندازه رو هم و واسه خودش لالا میکنه ! زبان

چهارشنبه پیش پسرکم اولین اردوی عمرش و که قلعه سحرآمیز بود با مهدکودک رفت! از چند روز قبلش اینقدر هیجان داشت که خدا میدونه . شب قبلش که دیگه از خوشحالی خوابش نمی برد. هی هر روز می پرسید مامان من تهنایی با خانوم معلممون میرم؟ یعنی تو و بابا اجازه میدید؟  تو و بابا نمیاید با من؟ خلاصه انواع و اقسام سوالایی که تو ذهنش بود رو هی می پرسید. نمی دونست اردو چیه هی می گفت مامان خانوم معلممون گفته میخوایم بریم اردو ! یه روزم میخوایم بریم قلعه سحرآمیز . بچم فکر کرده بود اردو یه جایه و قلعه سحرآمیز هم یه جای دیگه ! نیشخند روز قبلش هم بردیمش فروشگاه هر چی دلش می خواست برای خودش خوراکی خرید و ریختیم تو کوله کوچولوش و فرداش هم مامان با ذوق و شوق راش انداخت رفت. بماند که چقدر زنگ زدم به مربیش که تو رو خدا مواظب به بچم باشیدا ! اونم هی می گفت خیالتون راحت حواسمون هست. بعدم که اومد اینقدر بهش خوش گذشته بود که خدا میدونه . همچینم با هیجان برامون تعریف می کرد که با دوستام پشت همدیگه رو گرفتیم صف وایسادیم بعد یه دونه از این سرویسای گنده اومد دنبالمون رفتیم. تا اونجا هم با هم شعر خوندیم. بعدم از اونجا تعریف کرد که چیا سوار شدن و چه خوراکی هایی خوردن ! خیلی بهش خوش گذشته بود و چون اولین بار بود که با دوستاش جایی میره براش تازگی داشت!

چند روز پیش هم امتحان زبان داشتن. از قبل کلی باهاش کار کردم. کلی هم بهش سفارش کردم که هر چی خانوم معلمت پرسید اول خوب فکر کن تا یادت بیاد بعد جواب بده زود نگی نمی دونم. گفت باشه ! بعدازظهر چهارشنبه تا رسیدم ازش پرسیدم مامانی هر چی خانوم معلمت پرسید بلد بودی ؟ یه ذره من و نگاه کرد لبش و گاز گرفت گفت : خانوم معلمم پرسید بلد نبودم ! منم یه کم ناراحت شدم گفتم مامان جان من این همه باهات کار کرده بودم. همه رو بلد بودی که ! حالا چه کلمه ای رو بلد نبودی ؟ گفت نمی دونم یادم نیست ولی بلد نبودم. فرداش زنگ زدم مهدکودک به خانومش گفتم ایلیا چه نمره ای آورده ؟ میگه بلد نبودم ! اونم گفت : نه اتفاقا خیلی خوب بود همه رو بلد بود فقط یه کلمه رو بلد نبود. من و بگی یه نفس راحت کشیدم. نگو بچم فکر کرده یه کلمه رو که خانوم معلمش پرسیده جواب نداده حتما هیچی بلد نبوده!

عاشق کارت بازیه . کارتای تصویری انگلیسی براش گرفتم. بهش یاد میدم بعد می چینمشون کنار هم بعد بهش به انگلیسی میگم کدوم و بهم بده اونم میده و اینطوری خیلی خوب لغات و یاد می گیره !

الانم چند روزه چادر اهدایی خاله مونا (مامان رادین خوشگله) رو که بعلت کمبود جا جمع کرده بودیم گذاشته بودیم بالای کمدش رو دوباره علم کرده و وقتی خونه ایم ایشون تو خونه خودش مشغوله . تمام اسباب و اثاثیه لازم رو هم تو خونش چیده . از ماشین لباسشویی و گاز و اتو بگیر تا یه سوسک و یکی دو تا عروسک زشت و آقای شرک و فرخ و هوتی که مثلا بچه هاشن . بچم آخه بچه هم زیاد داره طفلک همش مشغول نگهداری از اوناس ! آهان از این میلای ورزشی هم داره ورزشکاره آخه بچم! تو همون خونش یه قسمتم اختصاص داده به باغ وحش که توش اسب و فیل و طوطی هم داره ! حتی چوب رختی کوچولو که برای جوراباش بوده رو هم برداشته لباسای عروسکش رو روش آویزون کرده ! تازه ما اگه بخوایم بریم تو خونش باید در بزنیم و دست خالی هم رامون نمیده . مثلا من دیروز براش یه لیوان آب پرتقال بردم. گفتم ببخشید شیرینی فروشی بسته بود نتونستم براتون شیرینی بخرم. بعد من که رفتم خونش مهمونی به اون عروسک زشت سبزه می گفت بچم ساکت بشین مهمون داریم ! بقیه بچه هاش رو هم که خوابونده بود!

اینم خونه ایلیا خان ! شما هم بفرمایید !

این عکس رو هم از پنجره خونش انداختم. نترسید بابا ! سوسکه پلاستیکیه ! خدا میدونه از اون موقعی که این سوسکه رو خریده چند بار تا حالا وروجک من و نصفه جون کرده ! خنده

اینم بچه های ایلیا جناب آقای شرک و هوتی و فرخ خان! خوش به حالشون والا ببینید چه تحویلشونم گرفته رو سیب خوابوندتشون؟ عینک این سیبا مثلا یه روزی شمع بودن که مامان سمی هم خیلی دوستشون داشت. حالا شدن بالش این بچه های ایلیا خان !  نیشخند

یه موقع هایی هم میره تو خونش اونجا واسه خودش کلی هنرنمایی میکنه !

این دو تا زردا رو می بینید بغل ارگش ؟ از این تخم مرغ شانسی کوچولوهاس که سرش هم عین نمکدون سوراخه . این مثلا بانده ایلیا گذاشته کنار ارگش ! خنده

یه دونه از این جاکارتی ها داره ! بعد پولش و با کارتای شارژی قلعه سحرآمیزش رو میزاره توش مثل من و باباش که عابربانکامون و می زاریم تو این جاکارتی هامون ! بعد هر جا میره میزاره تو جیبش ! خنده

 اینم یه عکس از ایلیا خان و نیکان خان که واسه چند ماه پیشه که اومده بودن خونمون مهمونی ! خدا رو شکر میونشون با هم خوب بود و کلی با هم بازی کردن !

---------------------------------------------------------------

دوشنبه ٢٧ دی : اینم یه عکس داغ داغ واسه دیروز بعدازظهر که تا رسیدم خونه مامان،‌ ایلیا اولین کاری که کرد دستم و گرفت برد حیاط و با ذوق و شوق آدم برفیش رو به من نشون داد ! این آدم برفی دست ساز پدر و پسره که من اسمش و گذاشتم آدم برفی سبزیجات ! آخه ابروش فلفل دلمه ای بود،‌لباش فلفل قرمز که البته اینجا توی عکس لبش افتاده طفلک ،‌گوشاش هویج حلقه شده بود و دماغش هم گوجه ! خنده 

البته من که رسیدم دیگه آدم برفیش در حال آب شدن بود و حسابی لاغر شده بود! عکس قبل از لاغریش و دیدم خیلی خوشگل و تپل مپل بود طفلکی! از خود راضی