پسرکم داره آخرین روزای ۵ سالگیش رو سپری میکنه و تا یه هفته دیگه باید شمع های ۵ سالگی رو فوت کنه و وارد ۶ سالگی بشه . عزیزکم دیگه بزرگ شده ! عسلکم دیگه آقا شده! الهی فداش بشم که الان ماه هاست که منتظر تولدشه و البته کیک اسپایدرمنش! اینقدر علاقه شدید به اسپایدرمن داره قراره همه برای تولدش یه چیزی بیارن که یه ربطی به مرد عنکبوتی داشته باشه . از عروسکش بگیر تا لباسش و دستکش بوکسش و .... ! تا میریم بیرون یه سی دی مردعنکبوتی هم میگیره و میاد خونه نگاه میکنه . خودش هم هی از رو مبلا میپره این ور و اون ور بعد میگه مثلا من مرد عنکبوتیم. البته بت من و سوپرمن و بن تن هم شخصیت های مورد علاقه بعدیشن که اینا رو هم دوست داره و کارتناشون رو نگاه میکنه . اما اگه مثلا برگردی بهش بگی بت من از مردعنکبوتی قویتره میخواد خرخرت و بجویه اینقدر که بهش برمیخوره . در واقع کسی نباید به شخصیت های مورد علاقش اهانت کنه مخصوصا مردعنکبوتی که براش محبوب ترینه! ماچ

یه روز که نمی دونم چرا کنجکاو شده بود در مورد بهشت و جهنم بدونه داشت سوالای جورواجور می کرد. از من پرسید بهشت چه رنگیه ؟ گفتم سفید ! گفت من میخوام برم اون بهشتی که مرد عنکبوتی قرمز داشته باشه ! خنده

عشق کوچولوی من تو همه غذاها به قول خودش چلوگوشت و ماکارونی و لوبیاپلو و کرفس رو از همه بیشتر دوست داره !

توی میوه ها توت فرنگی رو اول و بعد شاتوت و نارنگی و انار و خیلی دوست داره !

توی رنگا عاشق رنگ قرمزه ! ولی وقتی ازش بپرسیم که چه رنگی رو بیشتر از همه دوست داری میگه رنگ قرمز و از همه بیشتر دوست دارم. اما همه رنگا قشنگن. سفید سبز زرد آبی قهوه ای سیاه همشون شاد و قشنگن ! بغل

اگه ازش ده بار بپرسی کی و از همه بیشتر دوست داری میگه مامانم و بابام و نیما (پسرعمش) و ریحانه (دخترخالش) و نفیسه (دخترعمش) ! البته جدیدا آراد پسرعمه ٨ ماهش هم به این لیست اضافه شده ! طفلک آراد وقتی جایی باشه که ایلیا هست هیچی از اون لپاش نمی مونه بسکه این ایلیا یواشکی لپاش و میگیره میکشه. البته دست و پاش رو هم همینطور ! نگران

در مورد علاقش به من و باباش کاملا سیاستمدارانه رفتار میکنه ! اگه من ازش سوال کنم میگه من و بیشتر دوست داره وقتی باباش سوال کنه میگه باباش و وقتی هر دو باشیم و ازش سوال کنیم میگه دوتاتون و بیشتر دوست دارم! ماچ

دیشب ریحانه اینا خونمون بودن با مامانم اینا. ریحانه اینا قرار بود شب خونه مامانی اینا باشن. موقع رفتنشون اومد اجازه خواست که باهاشون بره شب اونجا بخوابه . جالب بود بار اول اومد از من اجازه گرفت وقتی گفتم نه رفت پیش باباش وقتی باباش گفت نه دوباره اومد پیش من دوباره من گفتم نه دوباره رفت پیش باباش! یعنی اینقدر هی اومد پیش من و رفت پیش باباش و چشاش و جمع کرد و اصرار کرد که تو رو خدا فقط امشب و بزارید من برم خونه مامانی اینا بخوابم که آخرش دلمون براش سوخت و گذاشتیم شب بره اونجا بمونه! هر چی بهش می گفتیم مامانی بخواب صبح بابا می برت می گفت آخه هیچ بچه ای خونمون نیست که من باهاش بازی کنم من تا صبح حوصلم سر میره ! خنده موقع رفتن هم از ذوقش که یه وخ من و باباش پشیمون نشیم برش گردونیم کلاش و یه وری سرش کرد و کاپشنشم تندتند کج و کوله پوشید و از همه جلوتر دوید بیرون و از پله ها رفت پایین . طوریکه وقتی ازش خواستم برگرده و یه بوس بهم بده بعد بره برنگشت و گفت فردا بهتون بوس میدم! ماچ کلا وقتی ریحانه خونه مامانی اینا باشه دوست داره شب اونجا بمونه که در بیشتر مواقع به یه بهونه ای میبریمش خونه چون دوست نداریم عادت کنه که شب اونجا بمونه .

دیگه اینکه عزیز دلم دو هفته پیش وقتی از خواب بلند شد دیدیم یه چشش ورم کرده و شوره زده که البته بهش میگن گل مژه . یکی دو روزی طول کشید تا خوب بشه ولی هنوز کامل خوب نشده بود که اون یکی چشمش هم همینطوری شد ناراحتخیلی نگران شدیم و بردمیش پیش چشم پزشک که گفت تو هر چشمی 40 تا غده چربی هست که برای ایلیا احتمالا بخاطر گرمی زیاد فعال شده . بعد بهش دارو داد که دو هفته استفاده کنه تا کامل خوب بشه و بعدم گفت که اصلا بهش تا مدتی گرمی ندین. ما هر چی فکر کردیم دیدیم ایلیا تنها گرمی ای که میخوره عسله چون روزی دو تا لیوان شیرعسل میخوره و شیرعسل رو از برنامه غذاییش حذف کردیم. الانم چشاش خدا رو شکر بهتر شده اما برای اینکه این مشکل برای همیشه حل بشه باید فعلا داروها رو مصرف کنه !

اینم بگم که پدر و پسر صبح ها با هم عالمی دارن. آخه دیگه مثل قبلاها من ایلیا رو صبح ها نمی برم خونه مامانی اینا. چون هزارماشالله بزرگ شده و واقعا نمی تونم بغلش کنم. از خواب هم که دلم نمیاد بیدارش کنم و کله صبح راهش ببرم. اینه که پیش باباش میخوابه چون بابا سیامک کارش طوری نیست که مجبور باشه مثل من صبح زود بیدار بشه. باباسیامک میگه ایلیا که بیدار میشه از تو تختش خودش و میندازه تو بغل من و عملیات ماچ بازی شروع میشه و حسابی پدر و پسر همدیگه رو می بوسن و بغل میکنن و بعد بلند میشن. باباسیامک دست و صورت ایلیا رو میشوره و یه لیوان شیر بهش میده و لباساش و تنش میکنه و ایلیا رو تحویل مامانی میده! ایلیا هم میره خونه مامانی صبحونش و میخوره و لباساش و میپوشه و کیفش و آماده میکنه و خوراکی هاش ومیزاره توش و منتظر خانوم باقری مهربون (سرویسش) میشه تا بیاد دنبالش! راستی انگار تو مهدکودک ها هم این سیستم نمره برداشته شده و دیگه نمره بهشون نمیدن. ایلیا امتحان زبانش رو عالی شده بود و کی خوشحالمون کرد!

سه شنبه هفته آینده 26 بهمن تولد گل پسر قشنگمه . اما معلوم نیست که جشنش رو همون روز بگیریم یا یه چند روزی این ور و اون ورش کنیم. الان چند روزه که داره روزا رو میشماره تا روز تولدش برسه !

پنج سال پیش یه همچین روزایی لحظه شماری می کردم برای دیدن پسرکم و از خدا فقط سلامتیش و می خواستم! پنج سال پیش یه همچین روزایی بی تاب دیدنش بودم. بی تاب بوییدنش و بی تاب در آغوش گرفتنش ! پنج سال پیش یه همچین روزایی می دونستم که یه روزی دلم خیلی برای اون روزا تنگ میشه ! روزایی که من بودم و ایلیا تودلی من و ورج و وورجه های روزای آخرش و لگدزدناش و بی قراری هاش برای به دنیا اومدنش ..............!

وقتی بهش میگم ایلیا تو یادته تو دل من چیکار میکردی و اون میگه مامان توپ بازی زباندلم میخواد درسته قورتش بدم تا دوباره بشه ایلیا تودلی من و بازم اون تو توپ بازی کنه و شوتای وحشتناک بزنه و من دست بکشم رو شکمم و براش ذوق کنم! قلب

عاشقتم وروجک من! بغل با تمام وجودم عاشقتم!  ماچ

این عکسایی که دارم امروز می زارم غیر از اولی بقیش واسه قبله  و بیشترش واسه تابستونه که قبلا اینجا نزاشتم.

 

ایلیا و عشقش نیما!

ایلیا و اون یکی عشقش آراد!

یه روز تابستون موقع رفتن به مهدکودک !

 

ایلیای خسته !

قربون اون چشای شیطونت برم من !

ایلیا تو مهمونی اولش که به قول خودش هنوز یخش باز نشده که شیطونی کنه !

ایلیا و لب تاب قرمرزش!

خواننده کوچولوی من !

دیگه اینجا بچم رفته تو حس!

قرتی خان داره موسیقی گوش میکنه مثلا !

این ارگ کوچولو رو هم از تو لپ لپ درآورده بود کلی براش ذوق کرد!

یه مدت کوتاهی یه لونه مورچه تو آشپزخونمون پیدا شده بود. ایلیا کلی با این مورچه  ها سرگرم بود. یه بار دو تا تیکه نون کوچولو افتاد زمین و سریع مورچه ها جمع شدن دورش. ایلیا هم می خوابید کنارشون و با دقت نگاشون می کرد که چطوری نون و می برن تو لونشون!

اینجا هم مشغول ورزش کردنه پسرم! تو دستش هم گوی آرامشه!

 

اینجا هم مشغول بازی کوسن پرت کنی با باباشون هستن ایشون! متفکر از دست ایشون و باباشون! منتظر

 آخرین پست 5 سالگی ایلیا حسابی پرعکس شد. آخه می خواستم دیگه عکسی ازش تا الان نباشه که دوستش داشته باشم و نزاشته باشم!