سلام ! قبل از هر چیز سال نو رو (که دیگه الان خیلی هم نو نیست) با تاخیر ۴۵ روزه خدمت همتون تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال خوبی باشه برای همتون . البته می دونم برای تبریک سال نو خیلی دیره و لطفا از این بابت من و ببخشید.

عکس بالا برای چند ماه پیشه که مامان سمی تنبل تازه الان داره میزاره تو وب ایلیا. این عکس برای شب یلدا هستش که توی مهد از بچه ها انداختن و  پسرک ما همونطور که قبلا اینجا نوشتم اون موقع هنوز عشق کت و شلوار و کراوات بود و روزی که بهشون گفته بودن میخوایم ازتون عکس بندازیم با کت و شلوار و کراوات رفت عکس انداخت.

البته الان دیگه از سرش افتاده خوشبختانه دیگه عشق کت و شلوار نیست اما عشق یه چیز بدتره اونم چی لباس مرد عنکبوتی . کلا مدتهاست عاشق مرد عنکبوتی شده و لباسش رو هم برای تولدش عمش براش خرید و از روزی که صاحب لباس و ماسک مردعنکبوتی شد یعنی کشتوند ما رو بسکه هر روز به محض اینکه از مهد کودک می رسید لباس مرد عنکبوتی رو تنش می کرد و ماسکش رو هم می زاشت سرش و شروع کرد بدوبدو کردن و از رو مبلا پریدن و شیطونی کردن و ادای مردعنکبوتی رو در آوردن. حتی تغذیش هم اینقدر بد شده بود هیچی نمی خورد چون حاضر نبود ماسک و از سرش در بیاره تا غذا رو بزاره تو دهنش . آخر سر با هزار اصرار ما برای ماسک مردعنکبوتی با قیچی یه دهان درست کردم و یه مدت کوتاهی به این طریق به زور بهش غذا دادیم.

چند هفته پیش بود که یه روز مربیش باهام تماس گرفت گفت ایلیا از همه لحاظ بچه خوبیه اما یه مدته همش سر کلاس ادای مرد عنکبوتی رو در میاره و کلا ورج و وورجش هم زیاد شده . ازمون خواست که با همکاری هم این رو از  سرش بندازیم.  گفت نه سی دیش رو براش بزارید نه اجازه بدید لباسش رو تنش کنه البته آروم آروم. و خودش هم گفت که تو کلاس باهاش برخورد می کنم که مدام ادای مرد عنکبوتی رو در نیاره. البته من خودم هم متوجه تغییر خیلی زیادش شده بودم و اینکه بخاطر شیطنت زیادش و اینکه همش می خواست مثل مرد عنکبوتی این ور و اون ور بپره حسابی تحرکش زیاد شده بود و کم عذا هم که شده بود در نتیجه حسابی لاغر شده بود.

از همون روز به بهانه اینکه لباست دیگه پاره شده خواستم که لباس و ازش بگیرم که نمی داد. بعد خواست که یه عروسک مرد عنکبوتی که البته در سایزهای مختلفش رو قبلا براش گرفته بودیم و داشت رو خواست و منم بهش گفتم به این شرط برات می گیرم که لباس مرد عنکبوتی رو بدی به من و بریم با هم عروسکش رو برات بخریم. راستش می دونم خریدن عروسکش هم باز درست نبود اما هر چی بود تنها راهی بود که لباس و می تونستم از دستش بگیرم. چون لباس رو غذا خوردنش و وزنش تاثیر منفی گذاشته بود. اونم راضی شد و لباس و که از هزار جا هم پاره شده بود بسکه تنش کرده بود رو ازش گرفتم و یه عروسک براش خریدم. فیلم و کارتن های مرد عنکبوتی رو هم به مرور کمتر اجازه دادم ببینه و تو مهد هم مربیش حسابی همکاری کرد که خوشبختانه تا  امروز خیلی بهتر شده . البته هنوزم تمام عشق و زندگیش اسپایدرمنه اما خیلی بهتر شده.

این عکسا واسه تقریبا چند روز بعد از تولدشه که رفته بودیم خونه عمش و لباس مرد عنکبوتی رو از عمش هدیه گرفت.

 

اینم یه هنرنمایی دیگه با لباس مرد عنکبوتی !

این عکس هم برای جشن سال نو توی مهدشونه که یه تولد کلی هم برای همه بچه ها گرفته بودن و بهشون کادو هم داده بودن واسه همین کیک هم داشتن !

اون روز ایلیا با یه تنگ ماهی کوچولو و دو تا ماهی قرمز که سفره هفت سین هم روی تنگ ماهی چسبیده شده بود  اومد خونه و ما سالمون رو با تنگ ماهی کوچولوی ایلیای عسلم تحویل کردیم. البته من متاسفانه یادم رفت از تنگ  کوچولوش عکس بندازم.

بهشون پیک نوروزی هم داده بودن که یه سری نقاشی بود که باید رنگ می کردن و یه تعدادی هم شعر در مورد سفره هفت سین و سال نو .

اینم عکس ایلیا تو یکی از روزای عید که مشغول رنگ کردن نقاشی های پیکشه!

اینجا هم خوابش برده بود اونم با عروسکای اسپایدر من محبوبش . ببینید یکیش و کنارش خوابونده و یکیش رو هم طوری گذاشته رو گردنش که یعنی مرد عنکبوتی اینقدر دوستش داره که بغلش کرده و همینطوری هم خوابش برده بود!

اینجا هم لم داده داره برنامه کودک نگاه می کنه و آجیل میخوره و باز دوباره مردعنکبوتی کنارش! کلا مدتهاست که این مردعنکبوتی یه لحظه از کنار ایلیا تکون نمی خوره !

اینم یه روز دیگس که ببینید از خستگی کجا خوابش برده !

اینم چند تا عکس با ریحانه  خونه مامانی ایناست که طبق معمول همیشه وقتی به هم میفتن اینقدر شیطونی می کنن که خدا میدونه ! ایلیای قرتی خان ما اینجا موهاش و به قول خودش با تافت فشن کرده . یعنی یه تافت و رو سرش خالی کردها . یه قرتی ایه که نگو !

 شیطونک ها به هم میفتن از خوشحالی نمی دونن چیکار کنن اولش .این اون و بوس میکنه اون این و بغل می کنه بعد یه چند ساعت که میگذره یکی باید این دو تا رو همش از هم جدا کنه . اما وقتی درست و حسابی با هم بازی میکنن بازی هاشون دیدن داره و همینطور حرف زدناشون با هم . ما یه موقع هایی با مامان و خواهرم وای میسیم یواشکی بازیشون رو تماشا می کنیم و حرفاشون و گوش می کنیم فقط می خندیم از دستشون . مثلا چند روز پیش ریحانه یه نخ برداشته بود انداخته بود دور گردنش داشت صورت ایلیا رو بند مینداخت . بعد جالب بود ایلیا هم این لپاش و باد میداد و لبش و می داد تو که ریحانه راحت بتونه کارش و انجام بده . بعد کاشف به عمل اومد ریحانه صبحش با مامانش آرایشگاه بوده ! یعنی ما مرده بودیم از خنده ها . حیف عکس ننداختم ازشون . البته فیلمش و دارم اما نمی تونم فیلم بزارم اینجا .

یه بار چند وقت پیش ایلیا از مهد که رسید همچین توپش پر بود. اینطور موقع ها هم حاضر نیست هیچ توضیحی بده معمولا هر چی ازش بپرسیم یه چیز دیگه جواب میده . بالاخره اینقدر سوال کردم تا فهمیدم اون روز انگار زیاد شیطونی کرده و زیاد از سر جاش به قول خودش بلند شده خانوم مربیش دعواش کرده . شب موقع خواب که دیگه آقا از سکوت در اومده بود برگشته به من میگه:

ایلیا :‌ مامان من دیگه مهد تربیت نمیرم (اسم مهدشون تربیته) . من : چرا مامان جون ؟ ‌ایلیا : آخه من مهد تربیت و دوست ندارم،‌ دیگه دوست ندارم اونجا برم ،‌من :‌نه مامان  اینطوری نیست که  تو هر موقع نخوای دیگه نری من اسمت و اونجا نوشتم باید همیشه بری ، ‌ایلیا : مگه اسمم و با چی نوشتی که نمی تونی پاکش کنی ؟ با ماژیک نوشتی ؟ خوب پاکش نکن اسمم و خط بزن ! من :‌ خندهخندهخنده

راستی روز شنبه ١٠ اردیبهشت هم به من و ایلیا خیلی خوش گذشت. می نویسم براش که خاطره اون روز براش ثبت بشه !

شنبه ١٠ اردیبهشت تو مهدکودک ایلیا اینا یه کلاس گذاشته بودن برای مامانا به اسم مادران قصه گو . منم دیدم شنبس و خونه ام با ایلیا پا شدیم و رفتیم مهد. ایلیا خیلی خوشحال بود که دارم باهاش میرم و میخوام بمونم مهدشون و بعدازظهر هم با هم بر گردیم. اولش که من قرار نبود باهاش برم گفت من امروز مهد نمیرم میخوام بمونم خونه منم قبول کردم چون شنبه ها خونه هستم خودم،‌ اما از مهدشون که زنگ زدن گفتن یه همچین کلاسی هست بهش گفتم میخوای با هم بریم امروز دیدم شدیدا مشتاقه و خیلی دوست داره که منم باهاش برم اینه که خوشحال شد و سریع آماده شد رفتیم. اونجا اون رفت سر کلاسش و منم رفتم سر کلاس مادران قصه گو که اصلا  نمی دونستم موضوع چیه و اصلا این کلاس برای چی هست. قضیه از این قرار بود که یه خانوم جوون معلم کلاس بود که اسمش خاله قصه گو بود. گویا شغلش این بود که توی مهدا یا بعضی از مراسما و جشنا برای بچه ها قصه می گفت. اون روز هم یه جزوه چند صفحه ای به همه مامانا دادن که توش راه و روش قصه گفتن صحیح برای بچه ها رو نوشته و اون خانوم هم در مورد نحوه صحیح قصه گفتن برای بچه ها توضیح دادن و اینکه چه قصه هایی رو بیشتر بگیم و چطوری بگیم که تاثیر بیشتری داشته باشه . یه قصه هم برای اینکه بهتر مامانا متوجه بشن برامون تعریف کردن که حس بچه بودن به هممون دست داده بود یاد بچگی هامون افتادیم. تجربه جالبی بود! . به مواردی تو قصه گفتن اشاره کردن که خود من هیچ وقت رعایت نمی کردم. بعدم قرار شد که از جلسه بعد هر جلسه چند تا مامان قصه آماده کنن که طبق اصولی که گفته شد سر کلاس در حضور مامانای دیگه و خاله قصه گو برای بچه های مهد تعریف کنن و مامانا و خاله قصه گو به مامان قصه گو امتیاز بدن و  جلسه آخر هر کی بیشترین امتیاز و داشته باشه یه جایزه خوب برنده میشه . بعدم یه تعدادی از بچه ها رو از سر کلاسشون آوردن تو کلاس و به ردیف نشوندنشون که من دعا می کردم ایلیا هم توشون باشه که خوشبختانه اولین بچه ای بود که اومد تو کلاس و من از دیدنش ذوق کردم. اونم اول دوید اومد بغل من و بوسش کردم بعد رفت نشست رو صندلی پیش دوستاش. بعدم خواستن که یکی دو تا مادر به طور داوطلبانه (بدون آمادگی قبلی چون کسی خبر نداشت) پاشن طبق همون اصولی که گفته شد برای بچه ها قصه بگن. یه مامان پاشد قصه بگه که البته وسطاش قصه رو یادش رفت و معذرت خواهی کرد نشست. مربی خواست که یه مامان دیگه پاشه قصه بگه که خوب همه مامانا گفتن که آمادگی ندارن و ایشالله جلسه بعد این کار و انجام میدن. از این ور هم ایلیا که تقریبا صندلیش کنار من بود اصرار که مامان تو رو خدا تو پاشو قصه بگو . مگه تو شبا این همه قصه برای من نمیگی پاشو قصه مرد عنکبوتی رو بگو برای دوستام . یعنی اینقدر گفت و گفت که من دلم ضعف کرد براش . با اینکه اصلا آمادگیش و نداشتم و جلوی اون همه مامان هم روم نمی شد قصه بگم اما با خودم گفتم حالا که اینقدر پسرک اصرار داره برای دلش هم که شده باید هرطور شده یه قصه تعریف کنم. وگرنه ممکنه تو ذهنش بمونه چون خیلی دوست داشت قصه بگم. یعنی تنها بچه ای بود توی بچه ها که از مامانش می خواست که پاشه قصه بگه . دستم و بردم بالا و در حالیکه خاله قصه گو داشت با مامانا چونه میزد که یکی پاشه تو رو خدا یه قصه برای این بچه ها بگه منتظرن گفتم من میخوام قصه بگم. ایلیا شدیدا ذوق می کرد که مامانش میخواد قصه بگه . بهم گفت که قصه مرد عنکبوتی رو بگو که من ازش خواستم یه قصه دیگه رو انتخاب کنه چون قصه مردعنکبوتی مناسب نیست و اونم قصه جیمی نوترون رو انتخاب کرد و منم سعی کردم طبق همون اصولی که تو همون یک ساعت یاد گرفته بودم قصه رو برای بچه ها و مامانای دیگه تعریف کنم. بچه ها سراپا گوش بودن و تنها بچه ای هم که چون من مامانش بودم احساس خودمونی بودن بهش دست داده بود و با با اینکه چند شب یه بار من این قصه جیمی رو براش تعریف می کنم و همه رو از حفظه هی سوال می کرد که چی میشه ایلیا بود.

قصه که تموم شد حسابی مورد تشویق خاله قصه گو و مامانا و بچه های کوچولو قرار گرفتم و خاله قصه گو هم چون کاملا اصولی رو که گفته بود رعایت کردم بهم کلی امتیاز داد. جالب اینجا بود که تشویق همه تموم شده بود ایلیا همچنان داشت واسه مامانش تنهایی دست می زد ! بغلقصه گفتن من کار خاصی نبود اما احساس خوبی داشتم اون لحظه ! چون حس می کردم ایلیا جلوی دوستاش خیلی خوشحاله که مامانش داره برای دوستاش قصه میگه!

خیلی نتونستم عکس بندازم چون هرطور میخواستم عکس بندازم مامانا تو عکس بودن و گفتم شاید خوششون نیاد. این دو تا عکس و به سختی فقط از دو ردیف از بچه ها که رو به روی خودم نشسته بودن گرفتم!

موهای فشن بچم و اون زنجیر گردنش و دارین که ؟ حالا موهاش و که هیچی وایساد جلو آینه درست کرد اما  خودم و کشتم اون زنجیر و از گردنش در بیاره موقع رفتن که در نیاورد که نیاورد !

بچم تو نشستن هم راحته اینجا هی داشتم بهش اشاره می کردم مامان جان لطفا درست بشین که اونم خیلی گوش کرد !

ببخشید این پست خیلی طولانی شد! دیگه از مامانی که چند ماه یه بار زحمت بکشه خجالت بیاد وبلاگ پسرش و آپدیت کنه انتظار دیگه ای نمیشه داشت منتظر اینقدر مطلب از ایلیا برای نوشتن زیاد دارم که وقتی میخوام بنویسم نمی دونم کدوم و بنویسم کدوم و ننویسم ولی امان از تنبلی که نمی زاره من هفته ای یه بار نه اصلا ماهی یه بار اینجا رو با خاطرات ایلیا آپدیت کنم!