این عکسای به قول ایلیا قهوه تلخیه که تو مهدکودک از ایلیا انداختن. روزی که ازشون این عکسا رو انداخته بودن ذوق کنان اومد خونه می گفت لباس قهوه تلخ و پوشیدم ازم عکس انداختن . ببینید بچم چقدرم قشنگ لم داده !

این کلاهش من و کشته عین بوق گذاشتن رو سر بچه . نکردن درست بزارن سرش !

روز مادر هم کلی از کارای ایلیا لذت بردم. البته ببخشید فردای روز مادر .  رسیدم خونه دیدم ایلیا یه چیزی  پشتش قایم کرده همش داره با مامانم پچ پچ میکنه مامانم یواشکی بهم گفت که سریع محل رو ترک کنم چون ایلیا هنوز هدیش رو کادو پیچ نکرده و مامان میخواسته این کار و براش بکنه که من رسیدم. منم رفتم به بهانه خرید میوه و سبزی بیرون و بعد که برگشتم دیدم ایلیا جلو خونه مامان منتظرم وایساده . تامن و دید کادوم و بهم داد و گفت مامان روزت مبارک . دوستت دارم ! کلی بغلش کردم و بوسیدمش و .... نمی زاشت کادوم رو باز کنم میگفت باید حدس بزنی توش چیه . منم هی تکونش می دادم یه صدای میومد از تو جعبه اما هر چی حدس می زدم میگفته اشتباهه . بعدم گفت بازش نکن تا بریم خونه پیش بابا سیامک کادوت و باز کنی . مامان برام یواشکی تعریف کرد که ایلیا که از مهد رسیده به مامانم گفته وای مامان من برای مامانم هیچی نخریدم بعد دوتایی رفته بودن مغازه ایلیا خودش به سلیقه خودش برام کادو خریده بوده . الهی فداش بشم !

اینجا رفتیم خونه و ایلیا باز دوباره یه بار دیگه کادوش رو در حضور باباش بهم داد:  

بعد بازش کردم دیدم توش یه چراغ خو اب خیلی خوشگله و از اونجایی که ایلیا خان اسب خیلی دوست دارن همه مدلش بوده مامان میگه اسبش رو انتخاب کرد!

عزیز دلم الهی فدات بشم عاشقتم ! امسال اولین سالی بود که برام کادو خریدی  اونم با سلیقه خودت ! این با ارزش ترین و دوست داشتنی ترین کادویی بود که تا حالا تو زندگیم از کسی گرفته بودم عزیزکم !

بعد جالب بود همش وعده می داد که سال دیگه هم دلفینش و برات می خرم.

ولی تا چند روز نمی شد بهش حرف زد،‌ هر کار بدی که می کرد تا میومدم اعتراض کنم می گفت ببین من برات کادو خریدم اگه مامان بدی باشی دیگه سال دیگه برات کادو نمی خرما!

عزیمی .... عشقمی .... همه وجودمی مامانی من !

 اینم عکسای مسافرت یک ماه پیشمونه .

اینقدر بدوبدو کرد تو باغ و صحرا و آتیش بازی و .. که خدا میدونه . خیلی هم بهش خوش گذشت چون پایه شیطونی هاش یعنی ریحانه هم در کنارش بود!

این تی شرتی که تنشه روش عکس مردعنکبوتی . یه روز قبل از مسافرتمون اون و  تو ویترین یه لباس بچه فروشی دید و با اینکه نمی خواستم دیگه چیزی که مربوط به مردعنکبوتی میشه براش نخرم اما اینقدر اصرار کرد که براش خریدیم. موقع بستن ساکش تی شرت رو گذاشت روی لباساش و گفت رسیدیم اونجا تنم می کنم. آخه همیشه موقعی که میخوایم بریم مسافرت خودش لباساش و تا میکنه میزاره تو  چمدون کوچولوی خودش. می خواستیم بریم تویسرکان خونه خاله باباسیامک . تقریبا نصفه شب رسیدیم اونجا و ایلیا از خواب بیدار شد. بعد اولین کاری که کرد چمدونش رو باز کرد و سریع این تی شرت مرد عنکبوتیش رو تنش کرد بعد خوابید. بعدم تمام مدت سه روز اون لباس رو از تنش در نیاورد و خودش هم حواسش بود کثیف نشه که مجبور نشه عوضش کنه . حالا یه چمدونم برای خودش لباس برده بودا ولی کل اون چند  روز همه ایلیا رو فقط با همین لباس دیدن. حالا با خودشون میگن اینا رو باش بچشون رو با یه لباس آ‌وردن مسافرت . خلاصه که کلی سر این لباسش ماجرا داشتیم ما اونجا !

اینجا هم برده بودیمش پارک  که کلی واسه  خودش بازی کرد.

ترم تابستونی مهدشون شروع شده و بهمون لیست جدید داده بودن که وسیله برای ایلیا بخریم. با هم رفتیم مغازه که خرید کنیم هر چی رو که فروشنده از قبیل پاک کن تراش مدادرنگی مقوا کاغذ رنگی قیچی خمیربازی و .... می پرسید چه رنگیش رو بدم می گفت قرمز . آخرسر فروشندهه گفت آقا کوچولو شما چرا همه چیت و قرمز می خری. آخه هنوزم عاشق رنگ قرمزه این پسر من .

از مهر ایشالله میره پیش دبستانی . از حالا دغدغه این و دارم که بزارم تو همین مهد فعلی که ازش راضی هستم بمونه یا اینکه بنویسمش مدرسه  تا برای اول ابتدایی حسابی با محیط مدرسه آشنا بشه . به نظر شما کدوم بهتره ؟ اگه کسی تجربه ای در این زمینه داره ممنون میشم کمکم کنه !