ایلیا هفته پیش بعد از چند روز تب شدید بدنش شروع کرد دونه زدن که بردیمش دکتر گفت آبله مرغون گرفته . ولی  بچه خوبی بود و داروهاش رو به موقع خورد و خاک شیر هم چند تا لیوان در روز بهش می دادم می خورد و هندوانه واسه همین زود خوب شد. روزی دو بار هم خودش تنهایی می رفت زیر دوش و آب بازی می کرد که اینم خودش تو زود خوب شدنش تاثیر داشت. خوشبختانه خفیف گرفته بود اما خودش هم خیلی همکاری کرد که ظرف سه چهار روز خوب خوب شد. ولی عین سه چهار روز رو از خونه بیرون نیومدیم و دوتایی خونه موندیم. تو این سه چهار روز همش تلفنی با دوستان و آشنایان و فامیل که زنگ می زدن جویای احوال ایلیا بشن حرف این می شد که فعلا از همه دور باشیم تا اونا نگیرن یه وقت .

یه بارش رو با یکی از دوستام تلفنی صحبت می کردیم که گفت اتفاقا خیلی خوب شد ایلیا گرفت راحت شدی . یه پسر داره همسن ایلیا . گفت حیف که ما مسافرتیم وگرنه مانی رو میاوردم تا از ایلیا آبله مرغون بگیره منم راحت شم. منم داشتم بهش می گفتم از مسافرت اومدی مانی رو بردار بیار اینجا پیش ایلیا اگه می خوای بگیره . این حرف و که زدم ایلیا که داشت با کامپیوتر بازی می کرد شروع کرد گریه کردن. تلفن و که قطع کردم با تعجب بهش نگاه کردم گفتم چرا گریه می کنی ؟ جواب ایلیا خیلی باحال بود گفت : من دوست ندارم آبله مرغونم و به مانی بدم. بیاد خونمون هم راش نمیدم چون نمی خوام آبله مرغونم و بهش بدم ! خندهخندهخنده

بچم دیده بود همش در مورد گرفتن و نگرفتن ‌آبله مرغون صحبت می کنیم فکر کرده بود چه چیز مهمیه که اون گرفته بقیه نگیرن !

اینم عکس پسرک آبله مرغونی من ! البته الان دیگه خوب خوب شده و این هفته رو هم کامل مهد رفت!

این روزای گرم تابستون هم کار ایلیا شده آب بازی تو استخر کوچولوی بادیش تو حیاط مامانیش اینا . البته بیشتر وقتا ریحانه هم باهاش همراه میشه و دوتایی حسابی آب بازی میکنن و کیف میکنن .

برای پیش دبستانی هم از تجربه دیگران استفاده کردم و بیشتریا نظرشون این بود که برای پیش دبستانی مدرسه بهتر از مهد کودکه . اگه بره مهدکودک ممکنه رو آموزش خیلی دقیق نباشن بعدن بره کلاس اول یه وقت ممکنه از بچه هایی که مدرسه گذروندن پیش دبستانیشون رو عقب بمونه . اینه که تصمیم گرفتم مدرسه بنویسمش و اسمش رو تو یه مدرسه فعلا رزرو کردم چون هنوز ثبت نامشون شروع نشده . البته خیلی جالبه شنیدم بیشتر جاها پر شده اما اینجا که من میخوام ایلیا رو ثبت نام کنم یه تاریخی رو مشخص کردن که فقط تو اون تاریخ ها ثبت نام می کنن !

روزای گذشته که همش دنبال پیدا کردن یه مدرسه  خوب برای ایلیا بودم همش به این فکر می کردم که یعنی پسرکم اینقدر بزرگ شده که من دارم براش دنبال مدرسه می گردم؟ عزیزمممممممم کی بزرگ شد؟ چقدر زود گذشت !

تازگیا در مورد خدا سوال زیاد میکنه . مثلا میپرسه مامان خدا چه شکلیه ؟ حرفم می تونه بزنه ؟ شبیه کیه ؟ لباساش چه شکلیه ؟ صداش چه جوریه ؟ و خودتون می دونید دیگه که اینطور موقع ها چقدر سخته جواب دادن به سوال بچه ها !

هنوزم م م عشق اول و وسط و آخرش مرد عنکبوتیه . طوری که یه بار ازش سو ال کردم تو دنیا کی و از همه بیشتر دوست داری گفت مرد عنکبوتی ! گفتم نه ! اون و که می دونم . بعد از اون کی و دوست داری و دوباره گفت مرد عنکبوتی ! و دوباره سوال کردم و اون دوباره همین جواب و داد! یعنی از عشق مرد عنکبوتی دیگه نمی دونه چیکار کنه ! یه بار که خیلی جدی برگشت به من و باباش گفت شما مامان و بابای بدی هستید! من و بابا سیامک در حالیکه داشتیم فکر می کردیم که چه کار اشتباهی در حق این بچه کردیم که به این نتیجه رسیده که مامان و بابای خوبی نیستیم ازش سوال کردیم چرااا؟ که خیلی جدی جواب داد : چونکه اسم من و از همون اول که به دنیا اومدم نزاشتید پیتر پارکر (اسم مردعنکبوتی تو کارتن هاش وقتی تبدیل به انسان میشه) !

یه مدت حساس شده بودم و ناراحت می شدم از این همه علاقش به این شخصیت کارتنی و به نظرم غیرطبیعی میومد اما بعدش فکر کردم که اینم قسمتی از دنیای شیرینی کودکیشه و بهتره که بزارم دوره خودش رو به آرومی طی کنه !

باورتون نمیشه وقتی میریم بیرون تمام خریداش خلاصه میشه تو بستنی مرد عنکبوتی - سی دی مردعنکبوتی - عروسک مرد عنکبوتی - بازی های رایانه ای مردعنکبوتی - جوراب مرد عنکبوتی - لباس مرد عنکبوتی - کفش مردعنکبوتی و ..... ! آخرین چیزی که مردعنکبوتی بود و براش خریدیم دو روز پیش بود که از بیرون میومدیم با هم . من یه اشتباهی کردم رفتم تو فروشگاه لوازم ورزشی و یه وسیله ورزشی می خواستم. من با آقای فروشنده مشغول صحبت بودم که دیدم ایلیا داره من و به زور میکشه و حتی اجازه نمیده حرفم و بزنم و خیلی هم ذوق زدس . من و کشون کشون برد اون ور فروشگاه و اسکوتر مردعنکبوتی رو بهم نشون داد. ما یه اسکوتر پارسال براش خریدیم که چون زیادم استفاده نکرده نوی نو هستش و تصمیم نداشتم براش این اسکوتر و بخرم و از مغازه اومدم بیرون. گریه و اشک و آه که الا و بلا من اسکوتر مرد عنکبوتی میخوام . خریدنش برام موردی نداشت اما نمی خواستم بدعادت بشه و با اینکه یه اسکوتر نو خونه داره یکی دیگه بخره . تا شب گریه کرد و اصرار که برام بخریدش که من حرفم یه کلمه بود نه ! تو اسکوتر داری و نیازی نیست برات بخریم. باباش که اومد خونه به محض اینکه از در اومد تو زبل خان پرید بغلش و استقبال شایانی ازش بعمل آورد و بوس و بعدم شروع کرد زبون ریختن که بابا دیر اومدی دلم برات تنگ شده کجا بودی ! بعدم سریعا نیشخند خواستش رو مطرح کرد. باباش هم مثل من مخالفت کرد و گفت تو یه دونه اسکوتر نو داری و نمی گیریم برات. کلی مخ باباش و روجک کار گرفت و البته من به باباش یواشکی اشاره کردم که اصلا قبول نکنه . اما بلا نبرده شروع کرد گریه سوزناک کردن و زدن یه حرفایی که من و باباسیامک مرده بودیم از خنده . می گفت میرم به همه میگم مامان بابای من گدا هستن برام اسکوتر مردعنکبوتی نمی خرن. می گفت میرم کار می کنم پولش و میارم بهتون میدم بعدن حالا برای اینکه یه بچه دیگه نخرش برام بخریدش ! خنده بعدم هر کار اشتباهی رو که انجام میده و باعث ناراحتی ما میشه رو کنار هم ردیف کرد گفت دیگه هیچ کدوم از این کارا رو انجام نمیدم اگه برام اسکوتر مردعنکبوتی بخرید و همیشه به حرفتون گوش میدم. منم البته از اول تا آخر این گریه کردنا و حرف زدناش رو یواشکی ضبط کردم. موبایل رو گذاشتم رو ضبط صدا و گذاشتم کنار خودش و باباش . یعنی الان صداش رو گوش می کنیم می میریم از خنده . واقعا تصمیم نداشتیم براش بخریم اما دلمون نیومد و مثل همیشه کوتاه اومدیم. هرچند که می دونیم با این کوتاه اومدنامون داریم ایلیا رو بدعادت می کنیم و این اصلا کار درستی نیست اما .... خدایی شما هم اگه صداش رو گوش کنید میگید کار درستی کردید براش خریدید. شما هم بودید می رفتید همون لحظه اول می خریدید براش . خلاصه رفتیم و براش خریدیم و این اسکوتر و دوست داشت فقط برای اینکه روش عکس مردعنکبوتی داشت. کلی هم براش ذوق کرد. حالا از اون روز تا میخواد زیر قولش بزنه بهش میگیم صدات و ضبط کردیما بدقولی کنی دیگه هیچ وقت هیچی برات نمی خریم ! اینه که حسابی حرف گوش کن شده !

اینم یه دونه عکس از ایلیا خان تو مسافرتی که تو خرداد داشتیم :

و این هم ایلیا در حال پرواز در آسمان در کنار عمو بابک!