امسال ایلیای من هم مثل خیلی از دوستای وبلاگی خودش به پیش دبستانی رفت. باورم نمیشه که به این زودی زمان پیش دبستانی رفتنش رسید. یه زمانی فکر می کردم حالا خیلی مونده ایلیا بخواد به سن مدرسه برسه اما زمان خیلی زود میگذره و به همین زودی ایلیا مدرسه ای شد.

از خیلی وقته پیش منتظر بود که بره پیش دبستانی . دوست داشتم پیش دبستانی رفتنش تو یه محیط جدید باشه و می خواستم بنویسمش مدرسه اما نشد. مدرسه ای که می خواستم ثبت نامش کنم امسال ثبت نام برای پیش دبستانی نداشت و منم دیدم اینطوریه ترجیح دادم همین مهدکودکی که میره و ازش راضیم بره . مخصوصا اینکه مدرسه ها همه شیفت صبح هستن اما مهدکودکش شیفت بعدازظهر هم داره و مثل دو سال گذشته ایلیا می تونه بعدازظهرها بره و این سختی کمتری برامون داشت. البته همینشم که کلاس و معلمش و دوستاش عوض شدن خودش تنوع خوبی بود و ذوق زیادی داشت و چند تا از دوستاش هم که خیلی دوستشون داشت باهاش همکلاس هستن. تمام وسایلش رو هم طبق معمول اسپایدرمن خرید و یه چند تایی هم افتخار داد به بن تن عزیز و بن تن خرید. البته جایی که اسپایدر من نبود بن تن می خرید وگرنه اگه اسپادرمن بود اصلا بن تن و تحویل نمی گرفت.

یکشنبه که روز اول بود شبش با ذوق و شوق دفتر و مواد و جامدادی و وسایلش رو چید تو کیف اسپایدرمنش و آماده گذاشتش رو میز. چون بعدازظهر باید می رفت من نتونستم که بمونم خونه خودم باهاش برم و البته از مهد هم پرس و جو  کردم که گفت نیازی نیست مامانا بیان چون هیچ برنامه خاصی نداریم. شانزدهم مهر که روز جهانی کودکه براشون می خوان جشن بگیرن. یکشنبه از اداره زنگ زدم کلی به مامان سفارش کردم که از زیر قرآن ردش کنه و به سپیده خواهرم هم که خونه مامان بود گفتم ازش عکس بندازه. ریحانه عزیز خاله هم لطف کرده بود و ایلیا رو از زیر قرآن رد کرده بود و کلی بوسش کرده بود عسلم. اونم سال دیگه میره پیش دبستانی و اون وقت ایشالله ایلیا از زیر قرآن ردش میکنه .

خوب اینم از عکسای پسر قشنگم در تاریخ یکشنبه 3/7/90 اولین روز پیش دبستانی قبل از رفتن به مدرسه :

دستش که می دونین علامت چیه ؟ مرد عنکبوتی !

اینجا هم که ریحانه در کنار مامانی داره از زیر قرآن ایلیا رو رد میکنه !

اینجا هم که سرویسش رسیده و داره خداحافظی میکنه که بره !

کلی تو مدرسه بهشون خوش گذشته بود. خانم معلم جدید باهاشون صحبت کرده بود و وعده روزای خیلی خوب و بهشون داده بود که میتونن کتاب بخونن و هر چی دوست دارن بنویسن. بعدم یه جشن کوچولو براشون گرفته بودن و صورتاشون رو هم گریم کرده بودن که پسرک ما خواسته بود گریم اسپایدرمن بشه و در نتیجه این شکلی برگشت خونه :‌

این چند تا عکسم برای شبشه که صورتش و شست و گریم و پاک کرد و داره شیرعسل میخوره. از چهرش مشخصه از روز اول پیش دبستانی که گذرونده خیلی خوشحاله و اون روز بهش خوش گذشته :‌

از دفتر و لوازمش و کیفش یادم رفت عکس بندازم میندازم و می زارم اینجا تا خاطرش همیشه بمونه .

اینم یه عکس دو نفره از این دخترخاله پسرخاله عشق همدیگه که چند وقت پیش تو حیاط خونمون موقعی که داشتن جینگولک بازی می کردن ازشون انداختم:

اینم یه شب که ایلیا رو از حموم ‌آوردم تا برم لباساش و بیارم تنش کنم از فرط خستگی با حوله ولو شده بود رو مبل و خوابش برده بود. اونم در حال دست زیر چانه مشغول تلویزیون تماشا کردن !

و این هم اسپایدر من کوچولوی ما تو خونه مادربزرگش در حال بالا رفتن از دیوار.

این بچه باورش شده که مرعنکبوتیه گاهی یه کارایی میکنه مثلا از دیوار بالا میره توقع داره بچسبه به دیوار . یه بار هم تو خونه خودمون از روی تخت پرید روی کمد و از اونجا  که فاصله تخت و کمد کم بود ولو شد لای تخت و کمد و دست و پاش درد گرفت و وقتی من با کمال ناباوری از حرکتی که کرده بود با چشای گردشده داشتم نگاش می کردم و با تعجب ازش سوال کردم که این چه کاری بود کردی با بغض جواب داد : فک کردم مثل مردعنکبوتی می چسبم به در کمد و من مردم از خنده از دستش و ازش خواستم که دیگه هیچ وقت این کار و نکنه چون اون مثل مردعنکبوتی هیچ وقت به جایی نمی چسبه! بچه ها دنیای کوچیک و جالبی دارن که وقتی وارد دنیاشون میشی کلی از دست دنیاشون خندت می گیره !