امروز بیست و شش بهمن سال 90 تولد شش سالگی ایلیای عزیزمه ! شش سال پیش در چنین روزی که اتفاقا چهارشنبه هم بود ساعت 12 ظهر خدا این گل خوشگل و خوشبو رو بهم داد. خدایا ازت ممنونم و شکرت می کنم و ازت می خوام که خودت همیشه مواظب به پسرکوچولوی من باشی!

پسر قشنگم عشق کوچولوی من تولدت مبارک !

بالاخره تولد شیش سالگیت هم که خیلی وقته منتظرش بودی از راه رسید!

دوستت دارم پسر عزیزم ! شیش ساله شدنت مبارک پسر گلم ایشالله صد و بیست ساله بشی ! نه صدو بیست سال کمه الهی همیشه زنده باشی !

مامان و ببخش پسرم! مامان و ببخش که خیلی گرفتاره نمی تونه برات مثل قبل بنویسه . آخه وقتی اینجا رو برات ساخت بهت قول داد که خاطراتت رو مرتب اینجابنویسه اما به قولش عمل نکرد. آخه تو اداره که فرصت نمی کنه تو خونه هم ماشالله توکه امون نمی دی . وقتی خونه هستیم همش پای کامپیوتر داری بازی می کنی و دیگه فرصتی برای پای وبلاگ نشستن برای مامانت نمی زاری !

عشقم خیلی دوستت دارم و از خدا میخوام همیشه تو رو برام سالم و سلامت نگه داره. از خدا میخوام همیشه خندون باشی همیشه شاد باشی همیشه خوشحال باشی ! هیچ چیز به اندازه دیدن خنده و شادی تو من و تو زندگی خوشحال نمی کنه کوچولوی شیرینم !

.

چند وقتی می شدکه یه آشنا لطف کرده بود و اسم ایلیا و ریحانه رو نوشته بود برای شرکت در برنامه رنگین کمان که کانال 5 هر روز ساعت 2 پخش میشه . ما هم خیلی وقته منتظر تماسشون هستیم که خبر بدن بچه ها رو ببریم و خوشبختانه دقیقا امروز که شب تولد ایلیاست باهامون تماس گرفتن و گفتن که ایلیا و ریحانه رو فردا برای شرکت در برنامه رنگین کمان (پنگول) ببریم. خیلی خوشحال شدم چون تولد شیش سالگی  پسرکم حسابی خاطرش براش موندگار میشه و این خیلی عالیه !

اگه دوست داشتین ایلیا و دخترخالش ریحانه رو ببینید فردا ساعت 2 ظهر برنامه رنگین کمان که مجریش هم خاله نرگسه ببینید!

این عکسایی که امروز می زارم عکساییه هست که روز 28 مهر که عروسی دایی مهدی بود تو آتلیه انداختن عروس و داماد کوچولوی ما. الان چند ماه بود می خواستم این عکسا رو بزارم تو وبلاگ نمی شد و تولد ایلیا بهونه ای شد که این طلسم بشکنه . یه سری عکس بامزه هم هست که از این دو تا شیطونک انداختم که تو پست های بعدی می زارم.

این دو تا  عسل عروس و داماد کوچولومون بودن اون روز  !

اینم یه عکس هنری از ایلیا که خیلی دوستش دارم!

 اینم یکی دیگه

ایلیای من الان پیش دبستانی هست و چیزی تا کلاس اولی شدنش نمونده . خودش که خیلی عجله برای کلاس اولی شدن داره و همش از من میپرسه مامان پس من کی این پیش دبستانی رو تموم می کنم و میرم کلاس اول ؟! کلا شدیدا علاقه داره به اینکه زودتر بزرگ بشه . خبر نداره هر چی هست تو همین دنیای پاک و شیرین کودکیه و تودنیای آدم بزرگها هیچ خبری نیست ! نمی دونه یه روزی بزرگ میشه و اون وقت آرزوش اینه که به دوره کودکیش برگرده ! اون نمی دونه که هیچ روزایی تو زندگی آدم قشنگ تر از روزای بچگیش نیست ! حتی موقع خرید لباس لباسایی رو انتخاب می کنه که شبیه لباس باباش یا دایش باشه . از لباسای عکس دار و بچگونه زیاد خوشش نمیاد! یه وروجکیه برای خودش که خدا می دونه !

مثل همه بچه ها تولدش رو خیلی دوست داره و از شش ماه قبل  هر روز میپرسه کی تولدمه ؟ چند تا باید بخوابیم ؟ اون وقت ما باید با انگشتای دست و پامون بهش نشون بدیم که چند روز یا چند ماه مونده . هی مدل کیک برای خودش انتخاب می کنه و دستور میده که کادوی تولد چی براش بگیریم. امسال ازمون کیک بن تن خواسته که قراره فردا بریم براش سفارش بدیم.

کسایی که خیلی دوستشون داشته باشه رو مدام دعا میکنه براشون که برن بهشت .  معمولا غیر از من و بابا سیامکش نیما پسرعمش و ریحانه دخترخالش رو خیلی دوست داره و برای بهشت رفتنشون دعامیکنه . البته نیما رو بیشتر دوست داره و همیشه میگه که دوست داره نیما داداشش باشه. یه شب چند وقت پیش نیما اومد موند خونمون شب. کلی باهاش پشت کامپیوتر بازی به قول خودش جی تی آی کرد و نیما مرحله های سخت رو براش رد کرد. من و باباسیامک داشتیم نگاش می کردیم که دیدیم وسط بازی به نیما خیره شده و بعدم با احساس تمام بهش گفت : نیما اااا چی می شد تو داداشی من بودی . کاشکی داداشیم بودی ! من و باباسیامک اومدیم پیشش و بهش گفتیم خوب نیما داداشیته دیگه . گفت نه ! داداشی اینجوری نه . از اون داداشیا که همیشه خونمون باشه . همیشه پیش من باشه ! عزیزممممممممم ! بغل با اینکه نیما رو خیلی دوستش داره اما گاهی خیلی اذیتش میکنه . نیما هم  گاهی از دست ایلیا حسابی کلافه میشه اما خیلی آقا و گله هیچی نمیگه و با ایلیا کنار میاد.  یه روز که بابا سیامک داشت با نیما یه کمی رانندگی تمرین می کرد ایلیا از نیما خواست که هر وقت رانندگی یاد گرفت و ماشین خرید به ایلیا هم رانندگی یاد بده ! گفت که من می خوام نیما بهم رانندگی یاد بده و نیما هم بهش قول داد که وقتی بزرگتر شد و ماشین خرید به ایلیا رانندگی یاد بده ! ماچ

ریحانه رو هم خیلی دوست داره و وقتی ریحانه میاد خونه مامانی اینا میره بست میشینه اونجا و دیگه خونه نمیاد و با ریحانه دوتایی کلی آتیش می سوزونن. موقع خواب هم انواع و اقسام جنگولک بازی ها رو درمیاره که ما که بهش اجازه شب موندن و نمیدیم راضی شیم که بمونه . یه بار همین چند هفته پیش شب موقع خواب می خواستیم بیاریمش خونه دیدیم نیست. دیوار راست و رفته بود بالا و از سقف آویزون شده بود که مثلا از دست ما فرار کنه ما نتونیم با خودمون ببریمش خونه . باباسیامک رفت پایین پاش وایساد گفت بپر بغلم بریم خونه یه دفعه ایلیا از همون بالا شروع کرد اشک ریختن و گریه کردن که تو رو به جون خدا بزارید بمونم. هر وقت خیلی دیگه میخواد اصرار کنه میگه تو رو جون خدا خنده وقتیم که از ته دل اشک می ریزه عین سرنتی پیتی تو جزیره ناشناخته که قدیما پخش می شد اشکاش با فشار از چشماش پرت میشن بیرون . بعد از همون بالا که از سقف آویزون بود همینطور اشکاش میفتاد پایین کف دست بابا سیامک . دیگه چاره ای نبود با اینکه تصمیم گرفته بودیم نزاریم بمونه که عادت نکنه دلمون برا اون اشکاش سوخت و مثل همیشه تسلیم شدیم. با اینکه بهش گفتیم بیا پایین با خودمون نمی بریمت و اجازه میدیم بمونی اما باور نمی کردو تا ما از خونه نرفتیم بیرون از سقف پایین نیومد وروجک خان. خلاصه که ماجراها داریم از دستش . کلا وقتی با ریحانه با هم باشن یه وروجک بازی هایی در میارن که بیا و ببین .

هنوزم عشق اول و وسط و آخر زندگیش اسپایدر منه و انگار هیچ جوره نمی تونه دست از این اسپایدر من بکشه . البته بن تن رو هم خیلی دوست داره اما نه به اندازه اسپایدرمن محبوبش . با کمک معلمش خیلی سعی کردیم که اسپایدرمن رو تو ذهنش کمرنگ کنیم اما تو یه مدت کوتاه کمی بهتر شد و دیگه زیاد حرفش و نمی زد و اداش و در نمیاورد و لباسش رو نمی پوشید اما باز دوباره یه مدته اسپایدر من برگشته تو زندگیش و باز روز از نو روزی از نو ! نصف بیشتر اسباب بازیهاش اسپادرمنه و نصف دیگش هم تقریبا بن تن !

معلمش میگه بچه خوب و مرتب و قانونمندیه سر کلاس و کلا ازش راضیه. برعکس خونه که زیاد حرف گوش کن نیست گویا حرف معلمش رو خوب گوش می کنه .

دوستاش رو خیلی دوست داره و وقتی نمی بینشون دلش براشون تنگ میشه .

از نظر تغذیه خوشبختانه اصلا اهل شیرینی و شکلات و خوراکی نیست و فقط آبمیوه و شیر و شیرعسل و شیرموز و کلوچه دوست داره . اونم فقط کلوچه تازه شمال . فقط اینا رو اگه تو کیفش بزاریم می خوره و اگه هر چیزی غیر از اینا باشه دست نخورده بر می گردونه . 

غذا خوردنش همیشه اینطوریه که یه مدت خوب و عالی غذا می خوره و یه مدت بدغذا میشه . الان رو دور بدغذاییه و چند روزه درست و حسابی غذا نمی خوره ولی ممکنه هفته دیگه رو دور خوب باشه و درست غذا بخوره و اینقدر ما رو حرص نده سر غذا خوردنش .

موهاش و باید با هزار بدبختی ببریم آرایشگاه کوتاه کنیم چون از اینکه قیچی یا شونه به گوشش نزدیک بشه خوشش نمیاد و خدا نکنه قیچی بخوره به دور و ور گوشش میپره بالا و شروع میکنه به دویدن . یعنی بیست نفر آدم باید بگیرنش که عمو اسماعیل آرایشگر یه ذره موهاش و کوتاه کنه . کلا از بچگیش هم از آرایشگاه رفتن خوشش نمیومد و الانم نمیاد. اینه که هر بار موهاش بلند میشه ما مکافات داریم با آرایشگاه بردنش .

.

پست بعدی عکسای تولد شیش سالگیش رو براتون می زارم. چون جمعه براش مهمونی تولد می گیریم.

الانم کنارم داره بازی می کنه و وقتی بهش گفتم دارم تولدش رو تو وبلاگش می نویسم اومد یه چرخی دورم زد و اینجا رو یه نگاه کرد و گفت تو ببلاگم بنویس من و می خواد فردا تو پنگول نشون بده !