سلام پسر گلم. قند عسلم. مامانی جون مثل اينكه اون تو خيلی جات خوبه كه اصلا به روی خودت نمياری و همچين ولو شدی و يه تكونم به خودت نميدي. البته حالا تا ۵ شنبه وقت داری اگه تكون نخوری كه می دونی مامانی باهات قهر می كنه

ديشب شكايتت رو به بابا سيامك كردم. بهش گفتم اين پسرت خيلی تنبله . يه چيزی بهش بگو . اصلا به حرف من گوش نميده و هرچی بهش ميگم كه تكون بخور، نمی خوره. بابا سيامك هم گفت: بزار بچه راحت باشه. حالا جاش اون تو راحته تو ناراحتي. بعد هم  با صدای بلند رو به شكمم طوری كه صداش اون تو به تو هم برسه گفت: پسرم! هر موقع كه دوست داشتی و عشقت كشيد يه تكونی بخور و اصلا هم به خودت سختی نده و زياد هم اين ور و اون ور نشو. حالا هر موقع كه حال داشتی يه لنگ و لقدی هم به اين مامانت بزن تا خيالش راحت بشه.  خلاصه خوب اين باباييت ازت طرفداری می كنه ها. ولی وقتی تو اومدی بايد هوای مامان رو بيشتر داشته باشي. باشه پسرم!

با اين حساسيتهاش هم كه من رو كشته . تا دستم رو می زارم روی شكمم ميگه دستت و بردار بچه له شد. آخه بابا بگو مگه شكم من خميره كه وقتی دستم و می زارم روش بره تو  از صبح تا شب من در حال خوردنم. تازه برگشته به من ميگه تو داری به اين بچه ظلم می كنی كه هيچی نمی خوری  حالا باز جای شكرش باقيه كه به موز خوردن ديگه گير نميده. وگرنه الان واسه خودم هركولی شده بودم (حالا نه الان خيلی كوچولو موندم).  خلاصه كه پسرم اين باباييت خيلی به فكرته ها

منم كه ديگه نگو ! فكر اين كه به اميد خدا سال ديگه اين موقع تو ۷ ماهه هستی قند توی دلم آب می كنه  به موقع هايی تصور ميكنم كه چه شكلی هستی كلی ذوق می كنم. خندت رو ، گريت رو، اداهات رو تصور می كنم و فكر می كنم كه چقدر دوسشون دارم. هيكل كوچولوت رو تصور می كنم و واسه تك تك اعضای بدنت ذوق می كنم.

فقط از خدا می خوام كه اول از همه سالم باشی و بعد هم تپل و مپل و خوشگل باشي. چون همه از من يه پسر تپل مپل می خوان

قربونت بره مامان كه حسابی فكرش و مشغول كردی و داره باهات حال می كنه