سلام آقا كوچولو! خوبين شما!   می بينم كه كلی وضعتون خوب شده و كلی عروسكای خوشگل و ماشينای قشنگ و هواپيما و نمی دونم سفينه و از اين چيزا داري. همچين يه كمم ما رو تحويل بگيری بد نيستا!  اون خرگوشت كه خيلی با مزست. اون و دايی مهدی برات خريده. فكر كنم بعدن كه بدنيا بيای از اون از همه بيشتر خوشت بياد. چون خيلی بامزست و وقتی دكمش رو می زنی شروع می كنه به خوندن و سرش رو تكون ميده و بعد هم چند بار می پره بالا پايين.اينقدر بامزست كه من با اين سنم چند ساعت باهاش بازی كردم. يه شكم گنده ای هم داره، لباساش هم خيلی بامزست. بابا سيامك هم يه گاو برات خريده كه جنون گاوی داره. اونم خيلی جالبه. وقتی دكمش رو می زنی شروع می كنه به مع مع كردن و بعد با صدای بلند می خنده و مع مع می كنه و ميفته زمين و همينطوری روی زمين تكون می خوره و می خنده. مامان بزرگ و كه ديگه نگو! ديروز با هم رفتيم بيرون، همه چيز و می خواست برات بخره. بهش ميگم مامان جون تو خيلی تا حالا اسباب بازی خريدي. ديگه بسته. ميگه نه حالا خيلی چيزای ديگه ميخوام براش بخرم. خلاصه كه خوش به حالته.

وقتی وسايلت رو نگاه می كنم مامانی جون كلی برات ذوق می كنم. آخ كی ميای كه با وسايلت بازی كني. كی ميای كه بپيچمت لای اون پتوی خوشگلی كه مامان بزرگ برات خريده و فقط نگاهت كنم. مامانی جون راستی تكون خوردنات خدارو شكر زياد شده. پريشب نشسته بودم و داشتم مجله می خوندم. ساعت ۸ شب بود و تو برای اولين بار بود كه اينقدر واضح و طولانی تا ساعت ۹ شب همينطوری داشتی وول می خوردي. منم كيف می كردم. بابا كه اومد خونه بهش گفتم حيف كه نبودي. بچه ۱ ساعت بود كه داشت تكون می خورد. بابا هم وايساده بود و تا كی داشت به شكم من نگاه می كرد كه تكونای تو رو بفهمه. منم بهش گفتم باباجون تو الان هر چقدر هم نگاه كنی چيزی متوجه نميشي. چون پسرمون داره اون تو واسه خودش سر می خوره و هنوز از روی شكمم معلوم نيست. همچين يه نگاه يوری  (كه معلومه حسوديش شده بود) به من كرد و رفت.   

راستی خوب امسال من و از روزه گرفتن انداختيا. هر سال اين موقع تب و تاب روزه داشتم و منتظر ماه رمضون. ولی امسال بخاطر تو، بخاطر اينكه تو يه موقع اذيت نشی و گشته نمونی نمی خوام روزه بگيرم. البته می دونی چيه پسرم! تو كه از مامانی خبر نداری. اينقدر چاق شدم. اين دفعه كه رفتم دكتر، دكتر كلی باهام دعوا كرد:

من: دكتر من يه كم نگرانم. چرا شكمم خيلی گنده نشده. نكنه رشد بچه كمه

دكتر: برو بخواب ببينم.

(من رفتم خوابيدم و دكتر بعد از اينكه صدای قلبت رو شنيد و با دستاش تو رو لمس كرد) گفت:

دكتر: رشد بچه كه خوبه. بچه بيشتر توی پهلوهاته. اصلا نگران نباش. شكمت هم به اندازه ای كه بايد بزرگ بشه بزرگ شده. حالا پاشو برو روی وزنه ببينم.

(من روی وزنه رفتم و وزنه يه چرخی زد و روی عدد ۶۷ وايساد. قبل از اينكه دكتر حرفی بزنه خودم يه هی كشيدم و ....)

دكتر: در عرض يك ماه گذشته ۴ كيلو اضافه كردي. تو چرا اينقدر داری وزن اضافه می كني. حتما خيلی می خوري.

من: دكتر نه به خدا. سه ماهه اول اشتهام زياد شده بود. ولی الان مثل قبلم. همون قدر كه هميشه می خوردم می خورم. نمی دونم چرا دارم چاق ميشم.

دكتر: به هر حال يا خيلی می خوري، يا تحرك و فعاليتت خيلی كمه. چون بچه كه الان اونقدر وزن نداره كه بگيم وزن بچس.

من: (با چشمانی پر از اشك) نمی دونم دكتر. نمی دونم چرا اينقدر دارم چاق ميشم.

دكتر: (با عصبانيت) اين برای خودت و بچت ضرر داره. از اين به بعد برنج نخور و روزی نيم الی يك ساعت پياده روی كن. تو بايد از ابتدای حاملگيت تا پايان حاملگيت فقط ۱۲ كيلو اضافه وزن داشته باشي. ولی تو فقط ۴ ماهه اول ۱۰ كيلو اضافه كردي. اينطوری بخوای پيش بری ماه آخر می خوای چند كيلو بشي؟ 

من: باشه دكتر. ديگه از اين به بعد پياده رويم رو زياد ميكنم. غذا هم ديگه سعی می كنم نخورم.

دكتر: تازه خانم نگرانه كه چرا شكمش گنده نشده. حالا برو خدا رو شكر كن كه بچه تو پهلوهاته. وگرنه كه حتما الان ۸۰ كيلو بودي

وقتی از مطب دكتر بيرون اومدم و داشتم ميرفتم خونه، يهو وسط راه پسرم (مامانش نه، فكر بد نكنيد، پسرم) هوس ساندويچ همبرگر كرد.  هی گفتم براش بخرم يا نه؟‌ يه دلم می گفت بخر، يه دلم می گفت همين الان دكتر حسابی حالت و گرفته ها،  نمی خواد ساندويچ بخوري. خلاصه پسرم رو راضی كردم كه از خير ساندويچ همبرگر بخاطر مامانش بگذره و اون طفلكی هم گذشت. يه يكی دو روزی هم تا تونستم بهش زور گفتم و غذا نخوردم. همش هم اين پسر بنده خدا رو بردم پياده روی و خستش كردم. ولی  چند روزی كه گذشت باز يادم رفت و دوباره شروع كردم به بشقاب بشقاب پلو خوردن و ..........