دوستان گلم سلام. از اينکه به من سر می زنين و با پيغاماتون خوشحالم می کنين ازتون ممنونم. يکی از دلايلی که اين دوران داره برام زود و خوب ميگذره وجود شما دوستای خوبه که اينقدر با کامنتاتون به آدم روحيه ميدين. داشتن اين همه دوست مهربون واقعا برام ارزش داره. ساعاتی که توی اداره هستم با اينکه کارم رو هم مابينش انجام ميدم ولی با خوندن وبلاگاتون و با خوندن کامنتايی که برام ميزارين خيلی سريع می گذره و اصلا هم خسته نميشم. مخصوصا اينکه چيزای خوبی هم ازتون ياد می گيرم. می دونم که وقتی به اميد خدا پسرم به دنيا بياد ممکنه که ديگه نتونم اينقدر راحت بيام و آپ کنم و يا وبلاگاتون رو بخونم. بايد يه فکری واسه اون موقع بکنم.

---------------------------------------------------------------------------------------

پسر نازم! من شنبه شب نوزدهم ماه مبارک رمضان به نيت سلامتی و تندرستی تو و اينکه خدا تو رو بهم صحيح و سالم بده برات آش نذری پختم. البته پيشنهاد بابا سيامک بود. چند روز بود می گفت دوست دارم يه نذری برای سلامتی بچه بديم. منم بهش قول داده بودم که شنبه که خونه هستم حتما اين کار رو بکنيم. خلاصه که مامان مامانيت زحمت سبزی پاک کردن و خرد کردنش رو کشيد و مامان باباييت و عمه هات هم زحمت پختنش رو. موقع پختنش هم همه برای سلامتيت دعا کردن.دست مادر بزرگات درد نکنه. آش رشته خوبی از آب در اومد و خيلی خوشمزه شده بود. هر کی هم می رسيد می گفت آش ايليا خوردن داره. خاله سپيده شده بود مسئول تزئين روی آشا. خداييش هم اينقدر قشنگ روی اين آشها رو با نعنا و کشک و پياز داغ درست کرده بود که آدم دلش می خواست کاسه کاسه آش بخوره. فکر کنم بيچاره اونايی که روزه بودن به زور تا افطار تحمل کردن.

روز ۲۱ ماه رمضون رو هم ۲ تايی با هم روزه گرفتیم. آخه امسال ماه رمضون اصلا روزه نگرفته بودیم و حيف بود که ماه رمضون تموم بشه و ما ۱ روز هم روزه نگرفته باشیم. البته کلی التماس بابايی کردم تا اجازه داد. سعی کردم که زياد بهت سخت نگذره. حالا اگه بهت سخت گذشت بايد مامان و ببخشی .  سحری زياد خوردم. اصلا هم تا افطار گشنم نشد. عوضش افطار که خونه مامان بابايی دعوت بوديم خيلی بهم مزه داد. از نيم ساعت قبل از اذان نشسته بودم سر سفره و به غذاها نگاه می کردم. هرچند که افطار نون و پنير و گردو با سبزی تازه بيشتر از هر چيز ديگه ای مزه ميده.

۲ شنبه هم رفتم دکتر. من و دکتر کلی به صدای قلبت خنديديم. خيلی بامزه بود. صدای قلبت کاملا با دفعه پيش فرق داشت. واسه خودت اون تو سور و ساتی راه انداخته بودی. انگار که يه پيت روغن خالی رو گذاشتن جلوت و تو داری با قاشق می زنی روش. خيلی برامون جالب بود. طوری که من و دکتر تا چند دقيقه همينطوری داشتيم می خنديديم.  اضافه وزنم اين ماه ۲ کيلو بود که خدا رو شکر دکتر گفت طبيعيه. بالاخره پياده رويها موثر واقع شد. هر چی هم بهش گفتم که برام سونوگرافی بنويسه برام ننوشت. آخه دلم خيلی برات تنگ شده. ولی دکتر گفت الان نيازی نيست. ماه بعد که اومدی برات می نويسم.

راستی يادم رفت بگم. روز جمعه شب بود که من بعد از کلی کار کردن اومدم نشستم پيش بابا سيامک و داشتيم با هم صحبت می کرديم که تو هم مثل اينکه منتظر بودی من بشينم شروع کردی وول خوردن. به بابا سيامک گفتم که تو داری اون تو حسابی وول می خوری. بابا هم دستش رو گذاشت روی شکمم و تو يه وول حسابی براش خوردی و يه حال اساسی بهش دادی. طوری که قشنگ بابا ضربه ای رو که به شکمم زدی حس کرد و کلی ذوق کرد. خلاصه با اين کارات روز به روز بيشتر خودت و توی دل باباييت جا می کنی شيطون !