بعد از اين همه مواظبت از خودم که توی اين شرايط مريض نشم ولی متاسفانه سرمای بدی خوردم. قرص و دارو که نمی تونم بخورم. فقط راه ميرم و ليموشيرين می خورم. اصلا هم حوصله مريضی رو ندارم. خدا کنه زودتر خوب شم.

به اميد خدا هفته ۲۴ رو فردا تموم می کنم و وارد هفته ۲۵ ميشم. اينطوری که توی کتاب نوشته از حالا به بعد رشد بچه زياد ميشه. همين الان هم يه کم سنگين شدم و شبا زياد راحت نمی تونم بخوابم. وای به حال هفته های آخر.

حال ايليا هم خوبه. يه موقع هايی خيلی فعال ميشه بچم. ولی يه موقع هايی می بينی هر چی بهش ميگم مامانی تکون بخور اصلا انگار نه انگار و من رو حسابی نگران می کنه. امروز شايد برم سونوگرافی. البته دکتر برام ننوشته و گفته که ماه بعد. ولی من دلم خيلی برای پسرم تنگ شده. از يه طرف هم وقتی ميرم سونوگرافی يه جورايی نگرانيم برطرف ميشه و ديگه اين قدر فکر و خيال نمی کنم.

سيامک توی کتاب خونده که ميوه به بچه رو خوشگل و خوشبو می کنه. خلاصه از اون موقعی که به اومده توی بازار کشته من و اينقدر که به من به خورونده. اولا که گيرش روی موز و کندر بود حالا هم که گير داده به انار و به. حالا باز انار و هر چی آدم بخوره اذيت نميشه. ولی به با اينکه خيلی ميوه خوش مزه ايه ولی هضمش خيلی سخته. مردم اينقدر به خوردم توی اين مدت. بهش ميگم سيامک خان آخه فکر اينجاشم بکن که بچه که توی بيمارستان به دنيا بياد آخه از خوشگلی و خوش عطری می دزدنش.