البته من تا همين ۲ ماه پيش نمی دونستم که حس مادری اينقدر قشنگه. توی اين ۶ سال که ازدواج کردم هر بار که به سيامک (همسرم) می گفتم که بچه می خوام با مخالفت اون روبه رو می شدم و منم زياد عجله نداشتم و خيلی زود از فکرش خارج می شدم و بی خيالش می شدم. اما وقتی که ديگه واقعا از ته دل بچه می خواستم سيامک رو هر طور شده بود راضی کردم و اونم که ديد من اينقدر بی قرارم و ديگه نمی تونه مخالفت کنه تسليم شد. چون هر بار که مخالفت می کرد با گريه و قهر من مواجه می شد.

حالا شما خودتون قضاوت کنيد که حق با من بود يا نه؟ من توی اين چند سال بخاطر اون صبر کرده بودم. ولی اون حاضر نبود بخاطر من نظرش رو عوض کنه. هر چند که بالاخره تسليم شد.

البته سيامک عاشق بچس و خيلی بچه دوست داره و بخاطر همين علاقه زيادش به بچه بود که نمی خواست بچه دار بشه. چون فکر می کرد که بچه خيلی مسئوليت داره و بايد برای پدر شدن آمادگی کامل رو (روحی و مالی) داشته باشه که يه موقع بعدن به بچش سخت نگذره.

خوش به حال بچه های اين دوره زمونه والله...