امروز خيلی حس خوبی دارم و عجيب هم در قدرت و عظمت خدا موندم. ديروز خونه يكی از دوستام بودم كه نی نيش ۱۲ روزه بود. يه دختر ناز و بانمك به اسم سارا. منم كه خيلی وقت بود دلم يه نوزاد می خواست كه بهش نگاه كنم و ماچش كنم و به ياد ايليا بغلش كنم. خلاصه ديروز غير از اينكه با اين سارا كوچولو كلی حال كردم فيلم به دنيا اومدنش رو توی اتاق عمل ديدم. خيلی جالب بود.  خيلی !  من تا حالا چند بار فيلم به دنيا اومدن چند تا نی نی رو ديده بودم. ولی اين خيلی برام جالبتر از بقيه بود. به ۳ دليل. 

اول اينكه وقتی دكتر بريدگی رو روی شكم مادر ايجاد كرد دقيقا ۱ ثانيه بعد بدون اينكه دكتر يا پرستارها به بچه دست بزنن بچه توی شكم مادرش گريه كرد. خيلی برام جالب بود. آخه ديده بودم كه معمولا وقتی بچه رو از شكم مادر خارج می كنن و ريه و بينيش  رو تخليه می كنن و تازه ۲ تا می زنن در باسنش بچه گريه می كنه. ولی اين سارا كوچولو توی شكم مادرش گريه كرد. اونم چه گريه بلندي. شما تا حالا ديده بودين كه بچه توی شكم مادرش گريه كنه؟ بعد هم كه دكتر بچه رو خارج كرد ديگه گريش بلندتر شد. مثل اينكه يه لحظه هم طاقت دوری از مامانش رو نداشت. 

دوم اينكه مادر اين سارا كوچولو عملش به روش بی حسی موضعی بود و خيلی آروم و بدون استرس و با لبخندی بر لب  دراز كشيده بود و وقتی بچه گريه كرد همزمان با گريه بچه اون هم از خوشحالی و هيجان همينطوری اشك می ريخت و وقتی هم همون لحظه دخترش رو بهش نشون دادن از خوشحالی كه ديد نی نيش سالمه و همينطوری زل زده داره اون و نگاه می كنه و گريه می كنه بيشتر اشك ريخت و من از ديدن اين صحنه ها خيلی لذت بردم.  

سوم اينكه من قدرت و عظمت خدا رو بيشتر از هميشه حس كردم. يكی از خوبی های مادر شدن همينه كه آدم وقتی مادر ميشه بيشتر به قدرت خدا پی می بره. ولی ديروز بيشتر از هميشه توی قدرت خدا و عظمتش موندم. بخاطر اينكه من ديدم يه نوزاد كوچولو وقتی حس می كنه كه می خوان از مادرش جداش كنن توی شكم مادرش گريه می كنه، من ديدم وقتی دكتر از بدن مادرش خارجش كرد چطوری دست و پاش رو تكون می داد و های های گريه می كرد، من ديدم به محض اينكه گريش قطع شد و با اينكه فقط چند ثانيه بود كه از يه جای تنگ و باريك اومده بود بيرون خيلی هوشيار با چشمای باز دور و برش رو نگاه می كرد و به چشمای مادرش زل زده بود، خيلی صحنه قشنگی بود وقتی كه تا گذاشتنش روی شكم مادرش سينه مادرش رو توی دهانش گذاشت و شروع كرد به خوردن شير با ولع تمام. انگار كه اين كار رو بارها انجام داده.

خدايا قدرت و بزرگيت رو شكر كه انسان رو با اين نظم و ترتيب به وجود مياري. اگر حتی يكی از قسمتهای بدن، فقط يكيشون كارش رو درست انجام نده و اگر بين قسمتهای بدن نظم و هماهنگی نباشه يك انسان به اين كاملی و به اين هوشياری بوجود نمياد.

 حالا كه خوبی های سزارين به روش بی حسی موضعی رو ديدم منم تصميم گرفتم كه به اميد خدا به همين روش زايمان كنم.  خيلی خوبه كه آدم همون موقع كه بچه رو از شكمش خارج می كنن صدای گريش رو بشنوه و روی ماهش رو ببينه. از ديروز تا حالا يه جور ديگه شدم. بی قرارتر از قبل.

شب كه سيامك اومد خونه گفت: چرا اينقدر تو فكری ؟

براش همه چيزايی رو كه ديده بودم تعريف كردم و اون هم با تعجب به حرفای من گوش می كرد. ۱ساعت بعدش همينطور كه تو فكربودم شروع كردم اشک ريختن

سيامك :  چی شد؟ تو چرا داری گريه می کنی؟

من: من ايليا رو می خوام. من چه جوری ۳ ماه ديگه بدون ايليا تحمل كنم. من دلم می خواد الان پسرم بغلم باشه. آخه الان من چكار كنم، من دلم ايليا رو می خواد. 

سيامك هم از خنده غش كرده بود و گفت: شرمنده هر چی می خواستی الان با اين گريه ای كه می كنی برات آماده می كردم، ولی اين يكی رو بی خيال شو. آخه من از كجا الان واست ايليا بيارم.

واقعا“ كاش می شد كه بخوابم و وقتی بلند ميشم ۳ ماه گذشته باشه و به من بگن آماده باش می خوايم ببريمت توی اتاق عمل بچت رو به دنيا بياريم.