ميگما خوش به حال بچه های اين دوره زمونه! اينطور كه شنيدم قديم مديما از اين خبرا نبوده. الان خيلی پدر مادرا به فكر بچه هاشونن. حتی زمانی كه هنوز به دنيا نيومدن. اين سيامك ما كه ديگه كاراش خيلی خنده دار شده. هرچی بچه بزرگتر ميشه و شكم منم بزرگتر ميشه بيشتر باور می كنه كه ديگه بابا شده و بايد حسابی هوای بچش رو داشته باشه.  اينقدر به داده من خوردم ديگه حالم داره از به بهم می خوره. يه روز برام يه به گذاشته بود توی كيفم كه بيارم. منم داشتم ميومدم اداره به رو ور داشتم و گذاشتم توی يخچال. ساعت ۱۰ زنگ زده ميگه چرا بهت و نبردي؟ منم الكی گفتم چرا آورده بودم، خوردمش. بعد ميگه چرا دروغ ميگی. من بهای توی يخچال رو شمرده بودم، چيزی ازش كم نشده. فهميدم صبح كه داشتی ميرفتی بهی رو كه برات گذاشته بودم دوباره گذاشتی توی يخچال. بعدم با عصبانيت گفت: امشب كه به زور ۲ تا به به خوردت دادم حاليت ميشه. 

بنده خدا تند و تند ميره بادوم و پسته می خره مياره ، هی ميگه بخور. برای مغز بچه آجيل خيلی خوبه. مغز بچه رو می پزه. (اين بچه هايی كه مشكل مغزی دارن فكر كنم ماماناشون توی دوران بارداريشون آجيل نخوردن. بخاطر همين مغز بچشون نپختس) .خلاصه كه كشته من و، جالب اينجاست كه مدام شكايت من و پيش اين و اون می كنه كه اين سميه هيچی نمی خوره. بعد هم برگشته به من ميگه خدا كنه بچه زودتر به دنيا بياد، اين چيزا رو بدم خودش بخوره.  تو كه بلد نيستی بخوري.(يادم باشه لباسی رو كه می برم بيمارستان تن بچه كنن حتما جيب داشته باشه كه سيامك بتونه توش و پر پسته بادوم بكنه).

-----------------------------------------------------------------------------------

سلام عسل مامان! پسرم ببين بابات خيلی دوست داره ها. اينا رو نوشتم كه بدونی بابات خيلی به فكرته و خيلی كارا برات می كنه. همين كه می بينم از الان اينقدر براش مهمی خوشحال ميشم.  پسرم ديشب كلی با هم بازی كرديم. تو هر شب دقيقا ساعت ۱۱ خيلی حركتا و شيطنتات زياد ميشه و تا موقعی كه بخوابم هم آروم نميشي. ديشبم ساعت ۱۱ شروع كردی و معلوم بود خيلی شارژی كه از هر شب هم بيشتر تكون می خوردی و همينطوری در حال چرخش از راست به چپ و از  چپ به راست بودي. يه موقع هايی هم اون وسط وای ميستادی و هی ورج و وورجه می كردي. منم ديدم تو خيلی شيطون شدي، گفتم شايد دلت بازی می خواد. شروع كردم با يه قلمو هی از روی شكمم تو رو قلقلك دادم، حالا نمی دونم كجات بود ولی مثل اينكه تو هم خوشت اومده بود و بيشتر وول می خوردي و منم هی قربون صدقت می رفتم و باهات حرف می زدم.  بعضی حركاتت اينقدر بامزه بود كه من كلی می خنديدم. خلاصه كه تا يكی دو ساعت همينطوری با هم بازی كرديم و بعدم من رفتم كه بخوابم. ولی تو بازم دست بردار نبودی و هنوز دلت بازی می خواست.  ولی مامان ديگه خوابش ميومد. نصفه شب هم كه چند بار از خواب بيدار شدم تو هنوز بيدار بودي. آخه بچه مگه تو خواب نداري.  معلوم نبود كه ديشب چه حالی داشتی كه اينقدر شيطون شده بودي. حالا از صبح آرومي. مثل اينكه داری استراحت می كني.

راستی فردا (۳۰ آبان) تولد مامانه و از امروز كادوها داره می رسه.  تازه تو هم امروز  به مناسبت تولد مامان كادو گرفتی. (يه موقع بهت بد نگذره، هنوز نيومده كادوهات داره می رسه)  خاله فائزه (همكار مامان) غير از اينكه يه كادوی خوشگل برای من آورده يه كادو هم برای تو آورده كه من خيلی ازش خوشم اومد. يادت باشه وقتی اومدی از خاله فائزه تشكر كنی كه كادوی به اين قشنگی برات آورده. من كه خيلی خوشم اومد ازش. يه عالمه حيوونای رنگی و خوشگل كه همشون صدا دارن و توی يك سبد هستن و من مطمئنم كه خيلی از اون خوشت مياد. (من كه خيلی ذوقش رو كردم)  . راستی مامان جون تو چه جوری می خوای تولد مامان رو تبريك بگي؟ مطمئنم كه شيرين كاريهای زيادی بلدي. پس امشب منتظرم مامان جون. به اميد خدا سال ديگه اين موقع تو ۹ ماهت رو تموم می كنی و ديگه بلدی كه به مامان كادوی تولد يه ماچ آبدار بدي. وای فكر كنم اون قشنگترين هديه ای باشه كه توی عمرم ميگيرم. پس من منتظرم پسرم. سال ديگه اين موقع يه ماچ آبدار!