ديشب برام يه خاطره بياد موندنی بود. خيلی بهم خوش گذشت. مامانم اينها برام تولد گرفته بودن. البته يه تولد خودمونی كه كلا ۸ نفر بوديم. مامان و بابا، ۲ تا برادرام، سپيده (خواهرم) و شوهرش و من و سيامك. يه جورايی حس می كردم كه روم نميشه با اون شكم گنده جلوی مامان و بابا (مخصوصا بابا) بشينم پشت كيك و شمع ۲۵ سالگيم رو فوت كنم. باورم نميشه كه به اين زودی ۲۵ سال از زندگيم گذشت و من وارد بيست و ششمين سال زندگيم شدم. انگار همين ديروز بود كه تولد ۱۰ سالگيم رو جشن گرفتم و همه همكلاسيهام رو دعوت كردم خونمون. ديگه خونمون جای سوزن انداختن نبود اينقدر شلوغ بود. جالب اينجا بود كه خيلی هاشون رو بدون اجازه مامانم دعوت كرده بودم و خلاصه قيافه مامانم ديدن داشت وقتی كه اون همه بچه رو جلوی در خونه ديد.  دوران بچگی گذشت و من حالا خودم دارم صاحب بچه ميشم و از سال بعد اين منم كه بايد برای پسركم جشن تولد بگيرم.  ديشب همه با هم برای جشن تولد يك سالگی ايليا كلی نقشه كشيديم و قرار شد كه يه تولد خوب به اميد خدا براش بگيريم.

تازه من و ايليا خان كلی هم ديشب با هم رقصيديم و مامانم ازمون فيلم گرفت كه يادگاری بمونه و بعدن كه ايليا بزرگ شد رقص مامانش رو با اون شكم گنده ببينه. سپيده هم كه هی عكس مينداخت و می گفت بعدن اين عكسا برای بچه جالب ميشه.  وقتی كه آخر شب فيلم رو ديدم كم مونده بود از خنده غش كنم. خيلی بامزه بود. هيچ وقت خودم رو اين شكلی تصور نكرده بودم.  مطمئنم بعدن كه ايليا فيلم رو ببينه كلی بهم می خنده و بهم ميگه مامانی نگفتی آخه اينقده ميرقصی من اون تو هی بالا پايين ميشم. 

راستی يه نكته جالب. من متولد پاييزم، سيامك متولد بهار و ايليا به اميد خدا قراره زمستونی بشه. ما يك فصل رو توی خونمون كم داريم و اون فصل تابستونه.  به نظر شما ما اين يه دونه فصل رو بايد از كجا بياريم؟ آخه بدون تابستون كه نميشه.