بالاخره بعد از ۲۰ روز بخور و بخواب خونه مامان سيامك نقاشی و تغيير و تحولها تموم شد و ما برگشتيم خونه خودمون. به قول سيامك اين جقله بچه خوب همه ما رو گذاشته سر كار، چون بنده خدا سيامك اين ۲۰ روزه حسابی از كار و زندگی افتاد. اگه بخاطر اومدن ايليا نبود اين سيامك تنبل كه من ميشناسم عمرا“ اينقدر كار می كرد. چون اصلا از بهم خوردگی خونه خوشش نمياد. هرسال شب عيد كه می خواستم خونه تكونی بكنم بايد صبح شروع می كردم تا شب كه سيامك ميومد خونه تكونی رو تموم می كردم. ولی از اون هفته كه ديگه نقاشی تموم شد ميومدين می ديدينش. همش در حال كاركردن بود و خداييش همه كارهای خونه رو انجام داد. الان همه جای خونه از تميزی برق ميزنه. جالب اينجاست كه چون خودش اين دفعه زحمت كشيده يه دونه آشغال زمينه نميندازه و به من هم همش سفارش ميكنه كه مواظب باشم موقع كار كردن توی آشپزخونه يه موقع چيزی زمين نريزه. (خدا به داد برسه. ديگه از اين به بعد نميشه تو خونه تكون خورد) ديشب ديگه همه كارای خونه تموم شد و من و سيامك كوله بارمون رو از خونه مادرشوهرم جمع كرديم و رفتيم طبقه سوم خونه خودمون. آخه خونه مامان سيامك طبقه اوله. دستش درد نكنه. بنده خدا توی اين يك هفته كه از سوريه اومدن و ما اونجا بوديم خيلی بهمون رسيد و من واقعا اونجا راحت بودم. 

خونه خيلی تميز و قشنگ شده، پرده های نو، مبلای نو و بيشتر چيزای خونه رو كه عوض كرديم واقعا برامون يه تغيير و تنوع اساسيه.  انگار كه كلا خونه رو  عوض كرديم و رفتيم يه خونه ديگه.  بوی عيد رو ميشه توی خونه حس كرد. به قول خواهر سيامك الان فقط يه ظرف آجيل ناب و يه ظرف شيرينی توی خونه كمه كه ديگه خود عيد بشه. دست اين گل پسر من درد نكنه كه بخاطرش امسال بوی عيد رو زودتر حس كرديم.  اتاقش الان مرتب و تميز و خاليه و اول منتظر وسايلش و بعد هم منتظر خودشه.  روز سه شنبه با مامانم اينها رفتيم و تمام وسايلش رو خريديم. فقط مونده تخت و كمدش كه اونم توی اين هفته می خريم و ۲ هفته ديگه هم مامان اينها سيسمونی ايليا رو ميارن و اتاقش و پر می كنن. اون وقت فقط می مونه جای خالی ايليا كه ديگه بايد ۶۱ روز ديگه تحمل كنيم. در حال حاضر اين خونه تميز با وسايل نو و جديد كه بوی عيدم ميده فقط يه چيز كم داره. اونم ايلياست كه به قول سيامك كاش زودتر زمان بگذره و بياد تا باهاش بازی كنيم. 

--------------------------------------------------------------------

پسرك مامان! با مامان بزرگ و دايی مهدی رفتيم و وسايلت رو خريديم. حساسيتی رو كه من برای خريد وسايلت نشون می دادم فروشنده ها رو عصبانی می كرد. آخه دست خودم نبود. می خواستم بهترين چيزها رو واسه عزيزترينم خريداری كنم. وقتی از خريد برگشتيم و با بابا سيامك و بابا بزرگ و خاله سپيده اينها همه دور هم جمع بوديم هر كدوم از چيزايی رو كه برات خريده بوديم می ديديم و كلی هممون ذوق می كرديم. تصور اينكه پاهای كوچولوت رو توی اون جورابای كوچولو و كفشای كوچولو ببينيم و بدن كوچولوت رو توی لباسای سرهمی كوچولو ببينيم قند توی دل هممون آب ميكرد. جات خالی با تمام اسباب بازيهاتم يه كم بازی كرديم.

پسرم جای خاليت توی خونه كاملا حس ميشه و مطمئنم كه اين حس روز به روز بيشتر توی خونه احساس ميشه.

فقط ۶۱ روز مونده تا تو بيای و من و بابايی رو از اين انتظار شيرين بيرون بياري.