يه جورايی از اينكه دارم ميام اداره ناراحتم و فكر می كنم كه دارم پسرم رو اذيت می كنم. دوست دارم ديگه اين روزها رو توی خونه باشم و فقط استراحت كنم و به پسرم فكر كنم و باهاش حرف بزنم. ولی مرخصی من فقط ۴ ماهه كه هر چی از اين ور ديرتر مرخصی بگيرم از اون ور وقتی كه پسرم به دنيا بياد بيشتر پيشش می مونم.  مرخصيم رو از اول بهمن گرفتم و تا آخر دی بايد بيام.البته از يه لحاظ كه زمان برام زودتر ميگذره و حسابی سرگرمم می كنه خوبه. يه مزيت ديگش هم اينه كه تحركم زياده و تحرك هم برای ماههای آخر خوبه. ولی خوب ديگه سختی های خودش رو داره. بايد صبح زود از خونه بيام بيرون و وقت استراحتم خيلی كمه.

مشكل اينجاست كه من هنوز نتونستم تصميم بگيرم كه بعد از تموم شدن مرخصيم سر كار بيام يا نه. هر كاری هم می كنم نمی تونم تصميم بگيرم. هم دوست ندارم كارم رو از دست بدم، چون به هر حال من الان ۸ سال سابقه كار دارم  و جای خوبی هم كار می كنم، هم دوست ندارم كه بچم رو پيش كسی بزارم و دوست دارم با تمام وجود لذت بزرگ شدنش رو بچشم و مدام باهاش باشم. آخه خوب هيچكس مادر نميشه و بچه ها واقعا دوست دارن كه مادرشون پيششون باشه. خلاصه كه توی بد وضعيتی قرار گرفتم. حالا با خودم گفتم كه ۴ ماه مرخصی رو برم و بعد تصميم بگيرم كه بيام يا نه. سيامك هم در اين مورد نمی تونه هيچ كمكی بكنه و تصميم گيری رو به عهده خودم گذاشته. البته اون هم بيشتر دوست داره كه خونه بمونم و هميشه نظرش اينه كه بچه بايد مادر بالاسرش باشه. شما نظرتون چيه؟

--------------------------------------------------

عزيزك مامان هفته ۳۱ رو من و تو داريم تموم می كنيم و ۵۳ روز تا اومدن تو مونده. خداكنه زودتر اين ۵۳ روز هم بگذره كه من روی ماه تو رو ببينم. نمی دونم چه شكلی هستي. ولی با شكلهای مختلف توی ذهنم تصورت می كنم. مامان بزرگ اينها هنوز سيسمونيت رو نياوردن. ولی من كه ميرم اونجا مدام وسايل و لباسات رو نگاه می كنم و براشون ذوق می كنم. مامان بزرگ ميگه اينا رو كه بچينی توی اتاقش می خوای چكار كني. حتما می خوای صبح تا شب بشينی و اينا رو تماشا كني. منم ميگم آره مامان. آخه يه لذتی داره . وقتی نگاشون می كنم مخصوصا لباساش رو خيلی كيف می كنم.

راستی پسرم خيلی خوب بلدی از خودت مواظبت كنی ها. خدا نكنه كه من يه كم روت خم شم و يا يه حالتی بشينم كه تو جات تنگ شه، نمی زاری يه لحظه بگذره. همچين تند و تند می كوبونی روی شكمم كه يعنی مامان خانوم مثل اينكه حواست نيست ما اين تو هستيما. لهمون كردي. منم سريع درست ميشينم و ازت معذرت می خوام و تو آروم ميشي. نمی دونی دايی هات واسه حركاتت چكار می كنن. ميان همينطوری ميشينن پيش من و كلی التماست می كنن كه براشون تكون بخوری و تو هم خلاصه بعد از كلی ناز و ادا لطف می كنی و يه تكونايی همچين به شكم مامانی ميدی كه اونها ديگه كلی حال می كنن. مخصوصا دايی محسن كه ۱۶ سالشه. وقتی ميرم اونجا كلی با تو حرف می زنه و هی نازت می كنه. حالا وقتی كه اومدی می بينی كه چه دايی های مهربونی داری و فكر كنم دايی محسن رو خيلی دوست داشته باشي.  ساكی (ساك حمل) رو كه برات خريده بوديم به بابابزرگ نشون دادم و گفتم كه بابا ايليا رو می زاری توی اين و با خودت می بری بيرون. بابابزرگ يه نگاه چپكی به من كرد و گفت كه بغل يه چيز ديگس. اين چيزا چيه كه بچه رو می زارن توش. من می خوام نوم رو خودم بغل كنم و ببرمش بيرون. می بينی پسرم هنوز نيومده چقدر همه دوست دارن.