اين خاطراتی رو که نوشتم مربوط به اسفند ۸۳ بود که سيامک رو راضی کردم.

خلاصه اينکه هيچ وقت اون روز رو يادم نميره. روز يکشنبه ۱۴/۱/۸۴. اون روز من بعد از ايام تعطيلات عيد رفتم سر کار و با حالت ناباوری رفتم آزمايش دادم تا ببينم باردار هستم يا نه؟ تا ساعت ۳ بعدازظهر بايد منتظر جواب می موندم. خيلی دلشوره داشتم. از يک طرف فکر می کردم که اگر جواب آزمايش منفی باشه چقدر حالم گرفته ميشه و از طرف ديگه اگر جواب مثبت بود شوکه می شدم. چون که اصلا فکرش رو نمی کردم که خدای مهربون اينقدر زود خواسته دل من رو برآورده کنه و حس قشنگ مادری رو به وجودم هديه کنه و فکر می کردم که حالا حالاها بايد منتظر بمونم. جالب اينجا بود که  سيامک از من بدتر بود و تا بعدازظهر مدام زنگ می زد که نتيجه رو بپرسه.

خلاصه ساعت ۳ رفتم جواب رو گرفتم و برق خوشحالی از چشمام پريد.باورم نمی شد. يعنی اينقدر زود خدای مهربون من خواستم رو برآورده کرده بود. مدام خدا رو شکر می کردم. وقتی اومدم داخل اتاقم همکارای نزديکم از قيافه خوشحال من فهميدن که جواب مثبته و اونها هم کلی خوشحالی کردن. تصميم گرفتم اول به سيامک زنگ بزنم. وقتی به سيامک گفتم خيلی خوشحال شد و اصلا نفهميد که چطوری تلفن رو قطع کرد تا به خانوادش اطلاع بده. خودتون فکرش رو بکنيد ديگه بعد از ۶ سال که کلی برامون حرف درست کرده بودن دادن اين خبر چقدر برای من و سيامک لذت داشت. بعد هم زنگ زدم به مامانم. بنده خدا مامانم هم که من بچه اولش بودم و خيلی دلش نوه می خواست کلی ذوق کرد. آخه من يک خواهر دارم که ۲ سال از خودم کوچکتره و بهمن ۸۳ ازدواج کرده. خواهرم خيلی بچه دوست داره و من می ترسيدم که نکنه اون زرنگ تر از من بشه و بچه اون نوه اول بشه.  آخه خيلی برام مهم بود که بچه من نوه اول باشه. می دونين که نوه اول خيلی عزيزه.