اين روزای آخر خيلی احساس خستگی می كنم. نمی دونم چرا ولی با اينكه خيلی منتظر ايليا جونم هستم و فقط ۱۲ روز تا اومدنش مونده ولی نمی دونم چرا يه موقع هايی دلم ميگيره و يه احساس ناخوشايندی دارم. نمی دونم بخاطر اينه كه قراره از محيط كار و همكارام فاصله بگيرم يا نگرانيه زايمان و عمل و اين حرفاست. ولی يه روزايی مثل همين امروز دلم خيلی می گيره. البته در كنار اين دل گرفتنها شديدا هم احساس خستگی می كنم. امروز كه از صبح همش نفسم ميگيره و فكر می كنم كه نفس كشيدن برام سخت شده. يه موقع هايی هم شديدا احساس خواب آلودگی می كنم. خلاصه كه برام دعا كنين اين ۱۲ روز هم زودتر بگذره ، هر چند كه بعدشم به هر حال تا يه مدت استراحت ندارم،  ولی حال و هوام عوض ميشه و سرم با بچه گرم ميشه.

تا آخر هفته بايد كارها رو به خانومی كه جای من اومده تحويل و ‌آموزش بدم. بخاطر همين هم سرم خيلی شلوغه و شايد زياد نتونم به وبلاگ  دوستای خوبم سر بزنم. البته امكان داره كه از اين به بعد يه كم دير به دير آپ كنم. ولی بی خبر نمی زارمتون. خيلی خوشحالم كه دوستای به اين خوبی دارم كه اينقدر نگران خودم هستن و اينقدر هم منتظر پسرم.

خيلی برام دعا كنين. با اينكه همش دارم خودم و دلداری ميدم كه سزارين كه ترس نداره، يه عمل كوچيكه، ولی بازم خيلی می ترسم. دعا كنين كه راحت زايمان كنم.

ديروز رفتم دكتر و دكتر صدای قلب پسرم رو گذاشت شنيدم. حتی از صدای قلبشم معلوم بود كه ديگه اونم طاقتش توی اون جای تنگ تموم شده. چون قلبش خيلی تند تند می زد. همه چيز خدا رو شكر خوب بود و ايليا خان لطف كرده بودن و قشنگ چرخيده بودن. دكتر ازم سوال كرد كه تكوناش چطوريه؟ گفتم دكتر انگار كه می خواد شكمم رو سوراخ كنه و بپره بيرون. واقعا هم همين طوره. فكر كنم باسنشه كه همچين قلمبش می كنه كه يه طرف شكمم مياد بيرون و همون شكلی هم می  مونه تا وقتی كه آقا يه تكون ديگه به باسن مباركشون بدن و جابه جاش كنن.

به اميد خدا ديگه يواش يواش می خوام ساك بيمارستان رو آماده كنم. زودتر آماده باشه بهتره. لباسای سايز صفرش رو كه برای بيمارستانش تهيه كرديم خيلی دوست دارم. آخه خيلی كوچولو و بانمكه و تصور ايليا توی اون لباسا برام خيلی جالبه. روزی چند بار اين لباسای كوچولو رو در ميارم و نگاشون می كنم. خلاصه كه شايد يكی از دلايل اين خستگی و  دل گرفتنا همين انتظار پسركم باشه كه ديگه مامانش و بی طاقت كرده. 

سيامك حال رو روزش خوبه و خدا رو شكر مثل من اينقدر نگران نيست. جالبه كه هی ميشينه و ميگه يعنی من تا چند روز ديگه بابا ميشم. هنوزم باورش نميشه كه ديگه داره بابا ميشه. حالا خوبه كه ۳۰ سالشه و ديگه وقت بابا شدنشه. اين روزای آخر دستور دادناش كه اين و بخور، اون و بخور بيشتر شده و وقتی ميرم خونه همش بالا سر منه كه ببينه من چی می خورم. همه چيز و از جمله ماهی و انار و كندر و ليموشيرين  و از همه بدتر به رو به زورم كه شده به خوردم ميده. البته من خودم همه اينها رو به مقدار كافی می خورم. ولی اين سيامك اصرار داره كه زياد بخورم. ميگه كه اين روزا بچه به ويتامين بيشتری نياز داره. تا بهش ميگم سيامك شام چی درست كنم. سريع جواب ميده ماهي. آخه چند وقت پيش اخبار اعلام كرد كه مادرانی كه توی دوران بارداريشون ماهی زياد می خورن بچه هاشون باهوش تر و دارای روابط اجتماعی بهتری ميشن. از شانس من سيامكم اين و شنيد. تا اون موقع هفته ای يك بار يا دو بار ماهی می خوردم. ولی از اون موقع به بعد هر شب بايد ماهی درست كنم.

خلاصه كه :

پسری ، قند عسلي،‌ فدات بشم، اين روزای آخر رو هم مثل هميشه پسر خوبی باش. من ازت ممنونم كه برای مامان خاطرات خوبی از دوران بارداريش گذاشتی و خوبی و اذيت نكردنای تو باعث شده كه مامان اين دوران رو راحت بگذرونه. حالا خدا كنه اومدی بيرون هم همين قدر هوای مامان رو داشته باشي. راستی می دونی اسمت و گذاشتم قلمبه. مامانی جون آخه خيلی بامزه قلمبه ميشی و من اون لحظه هی ميگم قلمبه من فدات بشم! قلمبه من قربونت برم و بابا هم كلی از اين قربون صدقه های من و اسمی كه برات گذاشتم خندش ميگيره.