خلاصه ادامه ماجرا........

اين سيامک همسر من خيلی آدم وسواسی و  حساسی. به يه چيزی که حساس باشه ديگی هيچی. حالا اين آقا به بچه هم حساسه و بچه توپول خيلی دوست داره. خلاصه چشمتون روز بد نبينه از همون روز شروع کرد. اين و بخور؛ اين و نخور. اين برای بچه ضرر داره؛ اين نداره. اينجا نرو ؛ اونجا نرو. سرفه نکن؛ عطسه نکن. خلاصه نمی دونين چه پدری از من در آورد توی اون مدت.  فکر می کرد بايد به من حسابی برسه تا من براش يه بچه خوشگل و توپول موپول به دنيا بيارم.  من بيچاره هم هيچی نمی گفتم و چيزی رو که می گفت بخور اگه زهرم بود وای ميستاد بالاسرم تا بخورم.

باور کنيد صبح که می خواستم بيام اداره کيفم رو پر می کرد از ميوه و چيزای مقوی. می گفت بايد اينا رو بخوری. من بچه سالم و توپول می خوام. صبح به صبح وای ميستاد بالاسرم و کندر رو با يک ليوان شير ميداد دستم و تا خيالش راحت نمی شد که من اون و خوردم نمی خوابيد. آخه می دونين که دانشمندا به اين نتيجه رسيدن که خوردن کندر توسط مادر در دوران بارداری هوش بچه رو شديد زياد می کنه. حالا شما فکر کنيد من تازه اوايل ماه دوم بارداريم بودم

منم که ديگه از اون بدتر هی هر شب اين کتاب ۹ ماه انتظار دستم بود و می گفتم هفته چهارم اين شکليه؛ هفته پنجم اون شکليه. خلاصه اينقدر عجله داشتم که مدام از توی اينترنت و توی کتابها دنبال عکس جنين يکی يا دو ماهه می گشتم تا ببينم بچم اون تو چه شکليه. همش هم با خودم فکر می کردم که حالا من چه جوری ۸ ماه ديگه صبر کنم تا بچم بدنيا بياد ببينم چه شکليه. زمان اينقدر برام دير ميگذشت که خدا می دونه. چون من بی صبرانه منتظر بودم که وارد ماه سوم بشم.

می دونم الان همتون ميگيد چقدر نديد بديد. ولی به خدا دست خودم نبود. ۶ سال صبر کرده بودم. برام جالب بود من که ۶ سال انگار نه انگار حالا چرا اينقدر کم طاقت شدم و صبرم کم شده. قربون خدا برم وقتی تصميم ميگيره بچه بده حسش رو زودتر به آدم ميده و اينجوری آدم و بيتاب و منتظر می کنه.

از يه طرف هم اصلا ويار و حالت تهوع نداشتم. اما حساسيت حاملگی داشتم و مدام سرفه های وحشتناک می کردم و اين من و خيلی نگران می کرد. مخصوصا  از ساعت ۷ شب به بعد تا صبح فقط سرفه ميکردم و هر بار بيچار سيامک از خواب می پريد و با اضطراب نگام می کرد و می گفت ديگه از اون بچه چيزی نموند (حالا هنوز بچه تشکيل نشده بودا).

خلاصه دنيايی داشتيم من و سيامک.