امسال سال نو برام رنگ  بوی ديگه ای داشت و فرا رسيدن بهار رو با وجود ايليای عزيزم بيشتر حس کردم. ما سال تحويل امسال سر سفره هفت سين غير از دو تا ماهی قرمز کوچولو که توی تنگ بودن يه ماهی سفيد تپلو هم داشتيم که حمومش رو رفته بود و لباس نوش رو هم پوشيده بود و مثل يه آقا بغل مامانش خوابيده بود. ولی با اين حال من لحظه تحويل سال بغلش کردم و اون اولين کسی بود که بهش سال نو رو تبريک گفتم و ماچش کردم.امسال با ديدن ايليای گلم ياد لحظه سال تحويل سال پيش افتادم که از خدا خواسته بودم که سال ديگه يه نی نی کنارم باشه و خدا رو شکر می کنم که خدا من و زودتر به چيزی که ازش خواسته بودم رسوند. امسال هم دعا کردم که ايليای عزيزم رو سالم و سلامت هميشه برام نگه داره.

ايليا خان امسال اولين عيدش رو گذروند و تازه کلی هم عيدی گرفت. هر کی هم که نديده بودش توی اين عيد ديدش و خلاصه چشم همه به جمال ايليا خان و چشم ايليا خان هم به جمال هر کی که نديده بود روشن شد.

و اما امروز ايليای من ۵۵ روزه شد و ديگه چيزی نمونده که ۲ ماهش رو تموم کنه. ديشب برای چکاپ ماهيانه برديمش. خدا رو شکر با اينکه هنوز ۲ ماهش نشده وزن و قدش بيشتر از نمودار رشد يه بچه دو ماهس. ايليا در حال حاضر ۵ کيلو و ۹۲۰ گرم وزن و ۵۸ سانت قد داره.

هر روز که ميگذره کارهای جديدتری ياد ميگيره و مدتيه که با دهنش صدا در مياره. جالب اينجاست که همه هنرهاش رو هم وقتی که بازش می کنيم تا عوضش کنيم ارائه ميده. وقتی بازه خيلی سرحال و خوشحاله و بخاطر همين هر بار که می خوام عوضش کنم يکی دو ساعت بازش می زارم تا حسابی هنرنمايی کنه.

تا چند روز پيش گريه نمی کرد. ولی حالا گريه رو خوب ياد گرفته و موقع گرسنگی يک گريه ای می کنه که دل آدم براش کباب ميشه.

توی روز بچه خوب و ساکتيه. ولی از ساعت ۹ شب تا موقعی که بخوابه يه کم بدقلق ميشه و هم سخت می خوابه و هم گاهی اوقات به خودش میپيچه.

وقتی بغل کس ديگه ای باشه و شير بخواد وقتی من و ميبينه شروع می کنه مدام زبونش رو در مياره و به من نگاه می کنه که يعنی مامانی من و بغلم کن و بهم شير بده.

بچه داری با تموم سختيها و بی خوابيهاش خيلی شيرينه. يه موقع هايی اينقدر دست و پاش و يه موقع هايی هم لپا و لباش رو می بوسم و کلی کيف می کنم. مخصوصا يه موقع هايی که خوابش مياد خودش رو همچين بهم می چسبونه و خودش رو لوس می کنه که ديگه من طاقت نميارم و يه ماچ گنده ازش می کنم و همچين توی بغلم فشارش ميدم که بيدارش می کنم. جالب اينجاست که وقتی زياد می خوابه دلم براش تنگ ميشه و مدام دورش می چرخم و اينقدر باهاش ور ميرم که بيدارش می کنم.

از الان واسه واکسنش که بايد هفته ديگه بزنه نگرانم. تحمل اينکه سوزن سرنگ توی بدن نرم و قشنگش بره رو ندارم. فقط خدا کنه که تب نکنه.

خيلی دوسش دارم. خيلی برام عزيزه و از خدا می خوام که هميشه سالم و سلامت برام نگهش داره و هيچ وقت حتی صدای گريش رو نشنوم.

از خدا می خوام به کسايی که دوس دارن بچه داشته باشن و ندارن زودتر بچه بده و اين تجربه شيرين رو هر کی دوس داره مادر بشه زودتر بچشه.

ببخشيد که اين دفعه عکس نزاشتم. عکسای جديد ايليا رو قول ميدم که تا هفته آينده بزارم.