پسر ناز مامان مدتيه كه باهات حرف نزدم و دلم پر شده از يه عالمه حرف كه دوست دارم بهت بزنم و نمی دونم از كجا بگم.

عزيز دلم دوست دارم خيلی چيزها رو بدوني. دوست دارم بدونی كه صبحها كه ميام سركار چقدر دچار عذاب وجدان ميشم و چقدر سخته برام كه چند ساعت ازت دور باشم. دوست دارم بدونی كه صبحها قبل از اينكه از خونه بيام بيرون ، ميام بالای سرت و دستات رو می گيرم توی دستام و آروم آروم بهت شير ميدم تا خيالم راحت بشه كه سير شدی و بيشتر می خوابی تا من که ميام بيداری باشی. زير گلوت و بو می كنم و عطرش رو برای چند ساعت توی مشامم ذخيره می كنم. بوی تنت بهم انرژی ميده عزيز مامان  بعدشم يواشكی بوست می كنم. تو هم يه تكونی می خوری و من از ترس اينكه خواب نازت بهم نريزه دوباره تكونت ميدم و لا لا لا لا می كنم تا دوباره خوابت ببره. دوست دارم بدونی كه مامانی خيلی دوست داره و تو تمام زندگی مني. دوست دارم بدونی كه با نگاهت و با شيرخوردنت آرامشی به من ميدی كه وصف ناشدنيه. تو با وجودت حس و حال ديگه ای به زندگی من دادی كه مدتها بود دنبالش می گشتم و نمی دونستم كه با وجود تو پيداش می كنم.

 وقتی از سركار بر می گردم و تو من و می بينی شروع می كنی به دست و پا زدن كه بغلت كنم. وقتی هم بغلت می كنم و بوست می كنم تو دهانت رو باز می كنی و گونه های مامانی رو اشتباهی می كنی توی دهنت. با اينكه بعضی موقع ها مامان جون ميگه كه تو شيرخشك خوردی و سيری ولی تو همچين می چسبی به مامانی و با ولع شير ميخوری كه آدم فكر می كنه كه يه عالمه گشنته. شايد می خوای مطمئن بشی که مامانی پيشته . شايدم اينقدر دلت واسه شير تنگ ميشه كه می خوای تلافی كنی. 

می دونم كه تو وقتی توی بغل منی و شير می خوری احساس امنيت می كنی و آرامش داري. حتی وقتايی كه از چيزی می ترسی سريع سرت رو سمت سينه مامانی برمی گردونی . عسل مامان! من عاشق اين آرامشی هستم كه موقع شير خوردن من به تو و تو به من ميدي. 

پسركم تو روز به روز شيرين تر ميشی و عزيزتر و هر روز هم تصميم گيری در مورد كاركردن رو برای مامان سخت تر می كني. آخه دوست دارم كه يه عالمه از بزرگ شدنت لذت ببرم و فكر می كنم با كار كردنم اين لذت رو كمتر حس می كنم

چند روزه كه خيلی شيطون شدی و به هيچ وجه حاضر نيستی وقتی بيداری توی تختت باشی. اگه يه لحظه روی زمين باشی مدام سر و گردنت رو بلند می كنی و دوست داری كه بلند شي. آخه مامان مگه تو می تونی راه بری كه اينقدر برای بلند شدن تلاش می كنی . وقتی هم بغلت می کنيم اينقدر باسنت رو بلند می كنی و می كوبی و خودت رو اين ور و اون ور می كنی كه يعنی من و راه ببرين. همچين هم همه جا رو به دقت نگاه می كنی كه انگار يه گزارش از جايی كه هستی قراره بنويسی  .به هر چيزی هم كه توجهت رو جلب كنه  اينقدر نگاه می كنی كه هر جای ديگه ای هم ببريمت سرت رو بر می گردونی و دوباره همون رو نگاه می كنی .   همه چيز رو دوست داری بگيری و از هر چيزی هم كه خيلی خوشت بياد يه راست ميبريش توی دهنت. اگرم ازت بگيريمش عصبانی ميشی و گريه می كني.

راستی چند روز پيش يه اتفاق جالب افتاد. تو داشتی واسه خودت آواز می خوندی كه بابايی تصميم گرفت صدات رو ضبط كنه. همين كه اومد بالای سرت و تو ديديش گفتی بابا (البته اينطوری : ب ب ) و صدات هم ضبط شد و خلاصه اين وسط نمی دونی بابات چه ذوقی می كرد. ای بچه .... ، آخرش حرف باباييت شد و بابا رو زودتر از مامان گفتي. از اون روز به اين ور چند بار كلمه بابا رو تكرار كردی. ولی هنوز مامان  نگفتي

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

اگه من و بغل نکنيدا ....... همچين می زنم ....

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

نترسين بابا ..... شوخی کردم

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

اينقدر از من عکس نندازين بابا... من نمی خوام منتشر بشم

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

چقدر خوبه که آدم از حموم بياد ... شير ش و بخوره .... بعدم بخوابه

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

من مسلمونم . ولی نمی دوم چرا اينجا شدم عين صليب